جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت سیزده
چند ماه گذشت من با دامبلدور اشنا شدم و کم کم تونستم اعتمادش رو به دست بیارم و وارد محفل بشم
وارد محفل که شدم اونجا با کسایی مثل ریموس و جیمز و لیلی و پیتر رو دیدم وقتی وارد شدم و پیتر رو دیدم لحظه ای به بی تفاوتی بهش نگاه کردم و بعد نشستم و سیریوس کنارم نشسته بود و دامبلدور داشت حرف میزد بعد جلسه اتاق خالی بود من با سیریوس تنها بودم و سیریوس داشت حرف میزد
که دامبلدور صداش کرد و سیریوس بلند شد رفت و به جاش جیمز و ریموس نشستن ریموس عادی روی صندلی نشست ولی جیمز صندلی رو چرخوند و برعکس نشست روز و گفت خانم گیلبرت تو قلب دوست من رو دزدیدی !
پوزخند زدم و گفته بله ؟
ریموس با لبخند گفت منظوری نداره
جیمز با اعتراض ساختگی گفت چرا من منطور دارم بگو ببینم معجون عشق بود یا یه طلسم ؟
سیریوس پسری نیست که اینقدر مجذوب یه دختر بشه ...البته که تو انگار مثل بقیه نیستی
ریموس گفت مراقب باش سیریوس شاید زیادی روت حساس باشه
من پوزخندی زدم و گفتم خودم از پس دوست کوچولوتون برمیام
و بعد بلند زدم و همون لحظه سیریوس وارد شد و هم زمان از در بیرون اومدین
و نگاه سیریوس من رو دنبال کرد
بعد از چند ماه من و سیریوس باهم صمیمی تر شدیم وقتی تنها بودیم سیریوس با من عین زنش رفتار میکرد ولی وقتی جلو همه بودیم فقط منو عزیزم صدا میکرد
یه روز که برگشتم به عمارت ریدل پیش اون برادر الدنگم
باهاش بد دعوام شد چون هی هی بهم دستور میداد
و تام از این که جلو مرگخوار هاش تحقیرش کنم متنفر بود
و باهم دعوامون شد و و برای اذیت کردنش با سیریوس ....اره
و همین باعث شد حامله بشم و گند بزنم تو زندگی خودم البته سیریوس خوشحال بود
بالاخره روزی رسید که اون بچه به دنیا اومد
و یک سال بعد برادرم رفت هری رو بکشه و من هم کنار مرگخور هاش بودم جلو تر از همه اول از همه جلو رفتم و یه کوروشیو به ریموس زدم و بعد که سیریوس خواست جلو بیاد ماسکم رو در اوردم همه خشکشون زد و من با لبخند گفتم شروع کنیم ؟(مرگخوار ها شروع به قتل و غارت کردم )سیروس گفت تو ...
من گفتم بله من (و بعد ریموس رو بیهوش کردم و با نیرویی جادویی سیروس رو به سمت خودم کشیدم و انگشتام روی خط فکش کشیده شد و گفتم نباید بهم اعتماد میکردی بلک )ولی بعد یکی از مرگخوار ها داد زد ارباب رفته !
من خشکم زد چی!
یعنی چی که ارباب رفته.
سریع خودمو به خونه ی سیریوس رسوندم و رفتم پیش دخترم تو زمان باقی مانده علامت مرگ خواری رو روی دستش حک کردم اون علامت مثل بقیه ی علامت ها نبود.
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
پارت سیزده
چند ماه گذشت من با دامبلدور اشنا شدم و کم کم تونستم اعتمادش رو به دست بیارم و وارد محفل بشم
وارد محفل که شدم اونجا با کسایی مثل ریموس و جیمز و لیلی و پیتر رو دیدم وقتی وارد شدم و پیتر رو دیدم لحظه ای به بی تفاوتی بهش نگاه کردم و بعد نشستم و سیریوس کنارم نشسته بود و دامبلدور داشت حرف میزد بعد جلسه اتاق خالی بود من با سیریوس تنها بودم و سیریوس داشت حرف میزد
که دامبلدور صداش کرد و سیریوس بلند شد رفت و به جاش جیمز و ریموس نشستن ریموس عادی روی صندلی نشست ولی جیمز صندلی رو چرخوند و برعکس نشست روز و گفت خانم گیلبرت تو قلب دوست من رو دزدیدی !
پوزخند زدم و گفته بله ؟
ریموس با لبخند گفت منظوری نداره
جیمز با اعتراض ساختگی گفت چرا من منطور دارم بگو ببینم معجون عشق بود یا یه طلسم ؟
سیریوس پسری نیست که اینقدر مجذوب یه دختر بشه ...البته که تو انگار مثل بقیه نیستی
ریموس گفت مراقب باش سیریوس شاید زیادی روت حساس باشه
من پوزخندی زدم و گفتم خودم از پس دوست کوچولوتون برمیام
و بعد بلند زدم و همون لحظه سیریوس وارد شد و هم زمان از در بیرون اومدین
و نگاه سیریوس من رو دنبال کرد
بعد از چند ماه من و سیریوس باهم صمیمی تر شدیم وقتی تنها بودیم سیریوس با من عین زنش رفتار میکرد ولی وقتی جلو همه بودیم فقط منو عزیزم صدا میکرد
یه روز که برگشتم به عمارت ریدل پیش اون برادر الدنگم
باهاش بد دعوام شد چون هی هی بهم دستور میداد
و تام از این که جلو مرگخوار هاش تحقیرش کنم متنفر بود
و باهم دعوامون شد و و برای اذیت کردنش با سیریوس ....اره
و همین باعث شد حامله بشم و گند بزنم تو زندگی خودم البته سیریوس خوشحال بود
بالاخره روزی رسید که اون بچه به دنیا اومد
و یک سال بعد برادرم رفت هری رو بکشه و من هم کنار مرگخور هاش بودم جلو تر از همه اول از همه جلو رفتم و یه کوروشیو به ریموس زدم و بعد که سیریوس خواست جلو بیاد ماسکم رو در اوردم همه خشکشون زد و من با لبخند گفتم شروع کنیم ؟(مرگخوار ها شروع به قتل و غارت کردم )سیروس گفت تو ...
من گفتم بله من (و بعد ریموس رو بیهوش کردم و با نیرویی جادویی سیروس رو به سمت خودم کشیدم و انگشتام روی خط فکش کشیده شد و گفتم نباید بهم اعتماد میکردی بلک )ولی بعد یکی از مرگخوار ها داد زد ارباب رفته !
من خشکم زد چی!
یعنی چی که ارباب رفته.
سریع خودمو به خونه ی سیریوس رسوندم و رفتم پیش دخترم تو زمان باقی مانده علامت مرگ خواری رو روی دستش حک کردم اون علامت مثل بقیه ی علامت ها نبود.
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
- ۴.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط