آینه 56

#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 56:
"دازای"
اروم کنارش دراز کشیدم و همونطور که چشمامو به سقف دوخته بودم، گفتم: توی تصادف.. چی سرت اومد؟
اهی کشید و مثل من، یه دستشو زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد
- اون شب، وقتی کامیون به ماشینمون زد، من از ماشین بیرون افتاده بودم.. برخلاف تو، من بیهوش نشده بودم.. فقط دست و پام بدجوری ضربه خورده بود و نمیتونستم از جام جم بخورم..
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: دیدم کسایی که از طرف فئودور اومده بودن، تو رو با خودشون بردن ولی منو نتونستن پیدا کنن و فکر کردن افتادم توی دره..
+ صدات هم.. بخاطر اون تصادف اینطوری شد..؟
با تعجب بهم نگاه کرد
- از کی.. فهمیدی..
+ از همون پریشب.. فهمیدم صدات عوض شده..
اهی کشید و نشست
- اره.. توی تصادف تار های صوتیم اسیب دیدن.. تا یه ماه نمیتونستم حرف بزنم و.. به سختی توی همون یه ماه جاتو پیدا کردم.. از اون طرف هم مجبور شدم تمام اطلاعات شناساییمو جعل کنم و به یه اسم دیگه ای وارد اون بیمارستان روانی شدم.. و.. بقیه اشم که خودت میدونی..
از روی تخت بلند شد و خواست پیرهنشو بپوشه که.. نگاهم به ساعد دستش خورد
+ دستت.. این.. جای زخم چیه..؟
لبخند زد و اومد سمتم
- اونروز رو یادت نیست..؟
+ کدوم روز..
- همون روز که وارد اتاقت شدم و رفتم حموم.. روی آینه هم با بخار واست شماره اتاقتو نوشتم
خشکم زد
+ همون روزی که دستتو پاره کردی و.. گفتی واست ببندمش..؟
- اره.. همون روز..
+ پس بخاطر همین فئودور رو که به شکل تو میدیدم همچین چیزی روی دستش نداشت.. توهم نزده بودم..!
خندید و نگاهی بهم انداخت
- چیزی میخوری واست بیارم..؟
بلند شدم و نشستم
+ هوم.. بیار

"سه روز بعد، چویا"
توی هواپیما کنارش نشستم و به دستاش که فنجون قهوه اشو هنوز مردد نگهداشته بود زل زدم
+ هنوز نمیتونی قهوه بخوری..؟
سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد
- چرا فقط.. میدونی که..
+ اره.. لازم نیست بهم بگی.. خودم فهمیدم..
لبخند زد
- هرچند.. کنار تو که هستم ترسم تموم میشه..
متقابلا لبخند زدم و دستمو روی شونم گذاشتم
+ بیا.. سرتو بذار اینجا تا برسیم
فنجونشو یه گوشه گذاشت و سرشو روی شونم تکیه داد
نفس عمیقی کشیدم و دستاشو توی دستای خودم گرفتم..
بلاخره.. بعد از اینهمه مدت، داشتیم روی ارامش رو میدیدیم

(جهت یاداوری: هنوز رمان تموم نشده)
دیدگاه ها (۳۶)

dark life = 40

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟹سه ماه بعد...همه چیز خیلی عادی پیش میرفت.کلاس زبان تموم...

آخرین دعا 36

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁵لب‌هام رو روی هم فشار دادم.+اره..دوست...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۱ هر روز ساعت ۴ عصر می‌رفتم همون...

بهار بدون تو

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط