آخرین دعا 36
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 36:
"چویا"
با قدم های ارومی رفتیم سمت حیاط قصر
کل راه رو به زمین خیره شده بودم و فقط به حرف های مسخره فئودور گوش میدادم..
بلاخره، رسیدیم به حیاط و روی یکی از نیمکت ها نشستیم
همیشه راه رفتن با این کفش ها واسم سخت بود.. بااینکه تمام این سالها باهاشون راه رفته بودم اما بازم عادت نکرده بودم
- راستی، بانوی من..
از فکر کفشام بیرون اومدم و بهش زل زدم
+ چیه؟
- اگه اشتباه نکنم.. بهم گفتن که شما توی بچگیتون یه خواهر دوقلو داشتید.. درسته؟
از سوالش ابروهام توی هم گره شد
بااینکه حرفش درست بود، جواب دادم: نه.. یه برادر دوقلو داشتم
- آها درسته برادر.. خب.. اشکالی نداره اگه راجبش بیشتر بهم بگید؟
نگاهمو از صورتش گرفتم و بردم به روبرو
+ موقعی که توی شورش کشته شد، پنج سالمون بود.. چیز زیادی ازش یادم نیست
- که اینطور..
سرمو اروم چرخوندم سمتش
+ چرا همچین سوالی پرسیدی؟
لبخند زد
- فقط.. محض کنجکاوی
اکو: بانوی من..
با ورود اکوتاگاوا، از ته دل لبخند زدم
+ چیزی شده؟
- پدرتون میخواد شما رو ببینه
واسه اولین بار از شنیدنش خوشحال شدم.. چون دیگه نمیتونستم یه لحظه هم کنار فئودور بودنو تحمل کنم
سریع از جام بلند شدم و خواستم برم که فئودور دستمو گرفت
- بانوی من.. میشه یه لحظه خواهشی ازتون بکنم؟
نگاهی به اکو انداختم
+ تو برو.. من الان میام
بعد از اینکه چند قدم فاصله گرفت، رومو چرخوندم سمت فئودور
+ خب..؟
از جاش بلند شد و نیشخند زد
صورتشو اورد جلوتر و توی گوشم زمزمه کرد: اگه مشکلی نداشته باشید، میخواستم امشب هم بالینم بشید..
خشکم زد
الان.. چی گفت؟!
با چشمای گشاد شده رفتم عقب
+ من.. من..
چی باید جواب میدادم؟
از نظر اون، دو روز دیگه قرار بود ازدواج کنیم..
این طبیعی بود که همچین چیزی ازم بخواد..
اما.. نمیتونستم قبول کنم.. و نمیتونستم دلیلشو بگم..
+ من.. توی شرایطش نیستم.. فعلا نه
اینو گفتم و قبل از اینکه چیز دیگه ای بشنوم که باعث بشه تمام تنم اینطوری بلرزه، رفتم
اصلا نفهمیدم چطور خودمو رسوندم به اتاق پدرم.. فقط وقتی حواسم جمع شد، دیدم روبروشم
+ چیزی.. شده؟
ادوارد: چویا؟ چرا به من نگفتی قراردادی که با فئودور بستین سه سالهست؟
+ مگه.. چی میشه؟
- اینطوری نمیتونیم ازدواجو به هم بزنیم.. وگرنه به ضررمون میشه.. میدونی چقد ضرر میکنیم؟؟
با این حرفش.. انگار دنیا واسم سیاه شد..
دستمو طوری روی قفسه سینم گذاشتم، انگار هرلحظه کمتر از لحظه قبل اکسیژن بهم میرسید
سینمو فشار دادم و بدون اینکه حرفی بزنم، رومو برگردوندم
𝙿𝚊𝚛𝚝 36:
"چویا"
با قدم های ارومی رفتیم سمت حیاط قصر
کل راه رو به زمین خیره شده بودم و فقط به حرف های مسخره فئودور گوش میدادم..
بلاخره، رسیدیم به حیاط و روی یکی از نیمکت ها نشستیم
همیشه راه رفتن با این کفش ها واسم سخت بود.. بااینکه تمام این سالها باهاشون راه رفته بودم اما بازم عادت نکرده بودم
- راستی، بانوی من..
از فکر کفشام بیرون اومدم و بهش زل زدم
+ چیه؟
- اگه اشتباه نکنم.. بهم گفتن که شما توی بچگیتون یه خواهر دوقلو داشتید.. درسته؟
از سوالش ابروهام توی هم گره شد
بااینکه حرفش درست بود، جواب دادم: نه.. یه برادر دوقلو داشتم
- آها درسته برادر.. خب.. اشکالی نداره اگه راجبش بیشتر بهم بگید؟
نگاهمو از صورتش گرفتم و بردم به روبرو
+ موقعی که توی شورش کشته شد، پنج سالمون بود.. چیز زیادی ازش یادم نیست
- که اینطور..
سرمو اروم چرخوندم سمتش
+ چرا همچین سوالی پرسیدی؟
لبخند زد
- فقط.. محض کنجکاوی
اکو: بانوی من..
با ورود اکوتاگاوا، از ته دل لبخند زدم
+ چیزی شده؟
- پدرتون میخواد شما رو ببینه
واسه اولین بار از شنیدنش خوشحال شدم.. چون دیگه نمیتونستم یه لحظه هم کنار فئودور بودنو تحمل کنم
سریع از جام بلند شدم و خواستم برم که فئودور دستمو گرفت
- بانوی من.. میشه یه لحظه خواهشی ازتون بکنم؟
نگاهی به اکو انداختم
+ تو برو.. من الان میام
بعد از اینکه چند قدم فاصله گرفت، رومو چرخوندم سمت فئودور
+ خب..؟
از جاش بلند شد و نیشخند زد
صورتشو اورد جلوتر و توی گوشم زمزمه کرد: اگه مشکلی نداشته باشید، میخواستم امشب هم بالینم بشید..
خشکم زد
الان.. چی گفت؟!
با چشمای گشاد شده رفتم عقب
+ من.. من..
چی باید جواب میدادم؟
از نظر اون، دو روز دیگه قرار بود ازدواج کنیم..
این طبیعی بود که همچین چیزی ازم بخواد..
اما.. نمیتونستم قبول کنم.. و نمیتونستم دلیلشو بگم..
+ من.. توی شرایطش نیستم.. فعلا نه
اینو گفتم و قبل از اینکه چیز دیگه ای بشنوم که باعث بشه تمام تنم اینطوری بلرزه، رفتم
اصلا نفهمیدم چطور خودمو رسوندم به اتاق پدرم.. فقط وقتی حواسم جمع شد، دیدم روبروشم
+ چیزی.. شده؟
ادوارد: چویا؟ چرا به من نگفتی قراردادی که با فئودور بستین سه سالهست؟
+ مگه.. چی میشه؟
- اینطوری نمیتونیم ازدواجو به هم بزنیم.. وگرنه به ضررمون میشه.. میدونی چقد ضرر میکنیم؟؟
با این حرفش.. انگار دنیا واسم سیاه شد..
دستمو طوری روی قفسه سینم گذاشتم، انگار هرلحظه کمتر از لحظه قبل اکسیژن بهم میرسید
سینمو فشار دادم و بدون اینکه حرفی بزنم، رومو برگردوندم
- ۱۰.۴k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط