𝙿𝚊𝚛𝚝𝟹
𝙿𝚊𝚛𝚝𝟹
سه ماه بعد...
همه چیز خیلی عادی پیش میرفت.
کلاس زبان تموم شده بود و من دیگه استاد جین رو ندیده بودم.
البته...
هنوزم گاهی بهش فکر میکردم.
[View مری]
امروز داشتم از کتابخونه بیرون میومدم که گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
_: «الو؟»
صدای آشنایی از اون طرف اومد.
_: «سلام خانم هوانگ.»
همون لحظه خشکم زد.
صدای جین بود.
_: «استاد جین؟!»
خندید.
_: «دیگه استاد صدام نکن.»
با تعجب گفتم:
_: «چرا؟»
_: «چون دیگه شاگردم نیستی.»
یه لحظه ساکت شدم.
راست میگفت...
بعد گفت:
_: «امروز وقت داری؟»
_: «برای چی؟»
_: «یه کافه خوب پیدا کردم.»
لبخند روی صورتم نشست.
_: «بازم کافه؟»
_: «آره، این دفعه مطمئن باش که میخوام یه چیزی رو بهت بگم.»
خندیدم.
_: «باشه.»
---
چند ساعت بعد...
وارد همون کافه شدم.
جین از قبل اونجا نشسته بود.
تا منو دید لبخند زد.
_: «بالاخره اومدی.»
_: «خب تقصیر خودته. آدرس رو سه بار اشتباه فرستادی.»
_: «آخه بلد نیستم آدرس بفرستم.»
_: «تو استاد زبانی، چجوری آدرس بلد نیستی؟»
هر دو خندیدیم.
نشستم روبهروش.
چند لحظه بعد جین جدیتر شد.
_: «مری... یه چیزی هست که چند ماهه میخوام بهت بگم.»
لبخندم کم کم محو شد.
_: «چی؟»
جین نفس عمیقی کشید.
_: «من از همون موقعی که توی کلاسم بودی... بهت علاقه پیدا کرده بودم.»
چشمام گرد شد.
_: «چی؟!»
خندید.
_: «آره.»
_: «پس اون روز توی کافه...»
_: «میخواستم بهت بگم، ولی هنوز معلمت بودم و نمیخواستم کاری کنم که معذب بشی.»
چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد آروم لبخند زدم.
_: «خب... منم یه چیزی بگم؟»
_: «بگو.»
_: «منم از همون اول ازت خوشم میومد.»
جین با تعجب نگام کرد.
_: «جدی؟»
_: «خیلی هم جدی.»
خندید.
برای چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
بعد جین گفت:
_: «پس یعنی این همه مدت الکی استرس داشتم؟»
_: «احتمالاً.»
هر دو خندیدیم.
و این بار...
دیگه بین ما خبری از استاد و شاگرد نبود.
فقط دو نفری بودیم که بالاخره حرفی رو که مدتها توی دلشون نگه داشته بودن، به هم گفته بودن.
و شاید...
این تازه شروع داستانمون بود. 🎀
پایان 🖋📚
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گیگیلییییییسیسسییییییی 💃💃💃💃
نظرتون رو بهم بگید خوشگلاااااا🩷🤍
سه ماه بعد...
همه چیز خیلی عادی پیش میرفت.
کلاس زبان تموم شده بود و من دیگه استاد جین رو ندیده بودم.
البته...
هنوزم گاهی بهش فکر میکردم.
[View مری]
امروز داشتم از کتابخونه بیرون میومدم که گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
_: «الو؟»
صدای آشنایی از اون طرف اومد.
_: «سلام خانم هوانگ.»
همون لحظه خشکم زد.
صدای جین بود.
_: «استاد جین؟!»
خندید.
_: «دیگه استاد صدام نکن.»
با تعجب گفتم:
_: «چرا؟»
_: «چون دیگه شاگردم نیستی.»
یه لحظه ساکت شدم.
راست میگفت...
بعد گفت:
_: «امروز وقت داری؟»
_: «برای چی؟»
_: «یه کافه خوب پیدا کردم.»
لبخند روی صورتم نشست.
_: «بازم کافه؟»
_: «آره، این دفعه مطمئن باش که میخوام یه چیزی رو بهت بگم.»
خندیدم.
_: «باشه.»
---
چند ساعت بعد...
وارد همون کافه شدم.
جین از قبل اونجا نشسته بود.
تا منو دید لبخند زد.
_: «بالاخره اومدی.»
_: «خب تقصیر خودته. آدرس رو سه بار اشتباه فرستادی.»
_: «آخه بلد نیستم آدرس بفرستم.»
_: «تو استاد زبانی، چجوری آدرس بلد نیستی؟»
هر دو خندیدیم.
نشستم روبهروش.
چند لحظه بعد جین جدیتر شد.
_: «مری... یه چیزی هست که چند ماهه میخوام بهت بگم.»
لبخندم کم کم محو شد.
_: «چی؟»
جین نفس عمیقی کشید.
_: «من از همون موقعی که توی کلاسم بودی... بهت علاقه پیدا کرده بودم.»
چشمام گرد شد.
_: «چی؟!»
خندید.
_: «آره.»
_: «پس اون روز توی کافه...»
_: «میخواستم بهت بگم، ولی هنوز معلمت بودم و نمیخواستم کاری کنم که معذب بشی.»
چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد آروم لبخند زدم.
_: «خب... منم یه چیزی بگم؟»
_: «بگو.»
_: «منم از همون اول ازت خوشم میومد.»
جین با تعجب نگام کرد.
_: «جدی؟»
_: «خیلی هم جدی.»
خندید.
برای چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
بعد جین گفت:
_: «پس یعنی این همه مدت الکی استرس داشتم؟»
_: «احتمالاً.»
هر دو خندیدیم.
و این بار...
دیگه بین ما خبری از استاد و شاگرد نبود.
فقط دو نفری بودیم که بالاخره حرفی رو که مدتها توی دلشون نگه داشته بودن، به هم گفته بودن.
و شاید...
این تازه شروع داستانمون بود. 🎀
پایان 🖋📚
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گیگیلییییییسیسسییییییی 💃💃💃💃
نظرتون رو بهم بگید خوشگلاااااا🩷🤍
- ۷۹۶
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط