دو رگه عشق پارت ۱۴

از زبان کوک :

تو اتاق کارم داشتم به محموله فکر میکردم که یه پیامی رو گوشیم اومد
وقتی پیامو دیدم چشام گرد شد
تو پیام نوشته بود :

پیام : زن و بچت تو خونه دارن جون میدن
میخوای کمکشون کنی یا نه
پیامو که خوندم سریع رفتم سمت ماشینم وقتی رسیدم خونه
سریع رفتم سمت در و تا درو باز کردم چهره بی جون لیسا رو دیدم که رو زمین افتاده بود و همجا پر خون بود
سریع رفتم برآید استایل بغلش کردمو رفتم گزاشتمش تو ماشین
وقتی رسیدیم بیمارستان
لیسا رو بردن اتاق عملکرد از یه ساعت دکتر اومد بیرون
منم سریع دویدم سمتش و گفتم چی شده اونم گفت

دکتر : باید انتخاب کنید آخه حال هر دوتا شون خیلی وخیمیه
بین بچتون و همسرتون یکی رو انتخاب کنید

کوک: مگه شما دکتر نیستید چرا نمی تونید هردوتاشونو نجات بدین
اگه حتی یه تیکه مو از سر بچم و همسرم جداشه این بیمارستانو رو سرتون خراب میکنم

دکتر: اما نمیشه خواهش میکنم هرچه زودتر یکی رو انتخاب کنید چون جون هردوتاشون
تو خطره

کوک : باشه (...............) نجات بدین ( نمیگم کی رو گفت 😝)

اززبان کوک :

بعد دیگه دکتر رفت و تقریبا بعد ۲ ساعت یا ۱ اومد بیرون اینقدر تو شک بودم که اصلا نفهمیدم کی وقت گذشت

بعدش رفتم پیش دکتر و گفت که عمل با موفقیت انجام شد و بیمار و بردیم به بخش مراقبت های ویژه
تقریبا تا دوساعت دیگه به هوش میاد

کوک : باشه ممنون
راستی دکتر کی میتونم برم پیششه

دکتر: میتونی الان بری

کوک : باشه

وقتی دکتر گفت میتونی الان بری پیشش سریع رفتم اون اتاق وقتی درو باز کردم
لیسا مثل گچ شده بود

رفتم پیشش نشستمو دستشو گرفتم بهش گفتم که نگران نباش من کسی که این کارو کرده رو میکشم

بعدش دیگه چشامو بستمو نفهمیدم کی خوابم برد

اززبان لیسا :

وقتی چشامو باز کردم تو بیمارستان بودمو کوک دستمو گرفته بود خوابش برده بود
تا میخواستم دستمو از تو دستش بکشم بیرون که بتونم بلند شم جونگ کوک بیدار شد

کوک : وقتی از خواب بیدار شدم لیسا به هوش اومده بود
لیسا : بچمون حالش خوبه دیگه

کوک :

لیسا : چرا چیزی نمیگی نکنه بچمون چیزیش شده

از زبان کوک:
چطوری میتونستم بهش بگم که بچمون مرده
ولی تا میخواستم چیزی بگم که در اتاق باز شدو آقای دکتر اومد داخل

لیسا: آقای دکتر بچم چیزش نشده دیگه نه

دکتر : متاسفم ولی بچتون و از دست دادیم


لیسا: نه خواهش میکنم چرا مرد چرا بچم مرد ( گریه )

کوک : بعدش دکتر رفت و لیسا هم فقط دستشو گذاشته بود رو شکمشو فقط داشت گریه میکرد
منم برای اینکه آروم تر بشه رفتم بغلش کردمو بهش گفتم همه اینا میگذره گریه نکن خوشگلن میگذره (کوک هم کمکم داشت گریش می‌گرفت ولی جلو خودشو گرفته بود چون نمی‌خواست حال لیسا بدتر بشه )😭😭


سر این پارت گریم گرفت بخدا اگه حمایت نکنید دنبالشو نمیزارم (💣😡)
دیدگاه ها (۳)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

پارت دوم چند شاتی وقتی حالت بد میشه ویو بنگ چان وقت ی دکتر ...

اجبار به بدبختی پارت ۳۰

عشق خیانت انتقام

بادیگارده شخص من پارت ۴

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

P10 .PRISAN MAFIA.

From hate to lovePart:9 ویو آرتمیسدلم خیلی درد میکرد و داشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط