اجبار به بدبختی پارت ۳۰
چند روز گزشت حالم بهتر شده بود من تو سالن با مادر نشسته بودم که یه نگهبان اومد
نگهبان... خانم آقای جونگ کوک اومدن
مادر... جونگ کوک چرا اومده
مادر... باشه درو باز کن
مادر... دیار جان اگه نمیتونی بمونی برو تو اتاق
دیار... نه میخام باش حرف بزنم
در باز شد جونگ کوک با یه دختره مو قرمز اومد تو دست به دست اومدن جلوی منو مادر وایستادن
کوک... سلام مادر اومدم عروسه مو بهتون معرفی کنم اسمش سانی هست
سانی... سلام از دیدنتون خوشبختم
مادر... سلام
وختی به جونگ کوک نگاه کردم اونم داشت تو چشمام نگاه میکرد یه نگاه سرده یخزده
کوک... ما اومدیم یه چند روزی اینجا بمونیم
مادر... خیلی خوش اومدید
کوک... ما میریم تو اتاقه خودم یکم استراحت کنیم
مادر... اون اتاق الان ماله دیاره من بهتون یه اتاق دیگه میدم
کوک... به من رفتی نداره که ماله کیه من همون اتاقو میخام
یه نگاه بهم کرد گفت
کوک... توهم برو وسایل هاتو از اون اتاق جمکن
من آتا یه کلمه حرف نزدم فقط داشتم بهشون نگاه میکردم رفتم تو اتاق لباس هامون با وسیله هامو جم کردمو از اتاق خارج کردم مادر اومدو گفت
مادر... به خدمت کار گفتم لباس هاتو ببره تو اتاقه جانگ شیل منو ببخش از دستم کاری برنمیومد
دیار... اشکالی نداره مادر
رفتم تو اتاق جدید تا خوده شب از اتاق نرفتم بیرون که یهو در اتاق باز شد جونگ کوک اومد تو دور بست
کوک... از زنم خوشت اومد خیلی خوشگله
دیار... ازینجا برو
کوک... چرا نکنه ازم بدت میاد
اومد کنارم رو تخت نشست تو چشمام نگاه کردو گفت
کوک... راستی بچت دختره یا پسر
دیار... یعنی چی هان بچم جونگ کوک این بچه ماله ار دومونه چرا داری همچین حرفی میگی
کوک... نه من نمیخواستم برام بچه بیاری پس ماله خودت
دیار... پس چرا باهام رابطه داشتی چرا این بلارو سرم آوردی چرااا
کوک... صداتو بیار پایین
کوک... اون رابطه عشق نبود خشم بود خشمی که تو تمامه این مدت داشت بیشتر میشد
دیار... ازینجا برو برو کثافت هق هق برو اتنهام بزااار برو
از اتاق رفت بیرون تا جون داشتم گریه کردم مادر اومد برام شام آورد ولی اصلا اشتهاه نداشتم و خوابیدم که شاید یکم از این بدبختی و فلاکت دور تر باشم
نگهبان... خانم آقای جونگ کوک اومدن
مادر... جونگ کوک چرا اومده
مادر... باشه درو باز کن
مادر... دیار جان اگه نمیتونی بمونی برو تو اتاق
دیار... نه میخام باش حرف بزنم
در باز شد جونگ کوک با یه دختره مو قرمز اومد تو دست به دست اومدن جلوی منو مادر وایستادن
کوک... سلام مادر اومدم عروسه مو بهتون معرفی کنم اسمش سانی هست
سانی... سلام از دیدنتون خوشبختم
مادر... سلام
وختی به جونگ کوک نگاه کردم اونم داشت تو چشمام نگاه میکرد یه نگاه سرده یخزده
کوک... ما اومدیم یه چند روزی اینجا بمونیم
مادر... خیلی خوش اومدید
کوک... ما میریم تو اتاقه خودم یکم استراحت کنیم
مادر... اون اتاق الان ماله دیاره من بهتون یه اتاق دیگه میدم
کوک... به من رفتی نداره که ماله کیه من همون اتاقو میخام
یه نگاه بهم کرد گفت
کوک... توهم برو وسایل هاتو از اون اتاق جمکن
من آتا یه کلمه حرف نزدم فقط داشتم بهشون نگاه میکردم رفتم تو اتاق لباس هامون با وسیله هامو جم کردمو از اتاق خارج کردم مادر اومدو گفت
مادر... به خدمت کار گفتم لباس هاتو ببره تو اتاقه جانگ شیل منو ببخش از دستم کاری برنمیومد
دیار... اشکالی نداره مادر
رفتم تو اتاق جدید تا خوده شب از اتاق نرفتم بیرون که یهو در اتاق باز شد جونگ کوک اومد تو دور بست
کوک... از زنم خوشت اومد خیلی خوشگله
دیار... ازینجا برو
کوک... چرا نکنه ازم بدت میاد
اومد کنارم رو تخت نشست تو چشمام نگاه کردو گفت
کوک... راستی بچت دختره یا پسر
دیار... یعنی چی هان بچم جونگ کوک این بچه ماله ار دومونه چرا داری همچین حرفی میگی
کوک... نه من نمیخواستم برام بچه بیاری پس ماله خودت
دیار... پس چرا باهام رابطه داشتی چرا این بلارو سرم آوردی چرااا
کوک... صداتو بیار پایین
کوک... اون رابطه عشق نبود خشم بود خشمی که تو تمامه این مدت داشت بیشتر میشد
دیار... ازینجا برو برو کثافت هق هق برو اتنهام بزااار برو
از اتاق رفت بیرون تا جون داشتم گریه کردم مادر اومد برام شام آورد ولی اصلا اشتهاه نداشتم و خوابیدم که شاید یکم از این بدبختی و فلاکت دور تر باشم
- ۱.۶k
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط