{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Ice_cold_heart

p¹⁰

ویو ا‌.ت:

زیر چشمام گود افتاده بود، رفتم یه حموم ۱۰ مینی کردم و اومدم موهام‌رو خشک کردم و لباس راحت پوشیدم(عکسشو میذارم) امروز قرار نبود برم باند چون کار خاصی نداشتم و همه ای کار هارو تو دو روز گذشته انجام داده بودم...از اتاقم اومدم بیرون و رفتم به سمت آشپزخونه امروز خدمتکار هارو مرخص کردم فقط بادیگارد ها بودن یه صبحونه ساده درست کردم و خوردم...یکم میخواستم فیلم ببینم رفتم رو کاناپه دراز کشیدم و یه فیلم انتخاب کردم و شروع کردم دیدن...

۲ ساعت بعد:

فیلمه تموم شد و منم خسته افتادم رو کاناپه..دا
شتم به افق نگاه میکردم که یهو یادم اومد چند وقت پیش به کای گفتم درباره ای جونگکوک تو این ۷ سال اطلاعات بدست بیاره پس سریع لباسم رو پوشیدم(عکس میذارم)سوار ماشینم شدم و به سمت باند رفتم...با رسیدنم به باند کای اومد جلوم.‌
کای:خانم چیزی شده؟؟گفتین امروز نمیاین که..
ا.ت: چند وقت پیش بهت گفته بودن درباره جئون اطلاعات جمع کنی. یادته؟؟(جدی)
کای:ب..بله خانم یادمه
ا.ت: خب جمع کردی؟؟(سوالی،جدی)
کای: آره خانم تو دفترتون گذاشتم.
ا.ت:اوکی..

ویو جونگکوک:
بعد دیدنش انگار روحم دیگه تو جسمم نبود حتی وقتی هولم داد هیچ حرکتی انجام ندادم، جلوشو هم نگرفتم..
بعد اون اتفاق سریع رفتم سمت موتورم و اروم دنبالش کردم، برام مهم نبود کسی بهم آسیب بزنه یا نه فقط تنها چیزی که میخواستم بدونم اینه که اون کجا میرفت..بعد چند دقیقه جلوی خیابون میونگ دونگ وایستاد..نفس نفس میزد تلفنشو برداشت زنگ زد و بعد چند دقیقه یه ماشین بنز مشکی جلوش وایستاد ولی آدم داخلش همون دست راست سایه اون مافیاعه بود..ن.نه این امکان نداره‌‌‌..کیم چطور تونست به این دختر باند رو بده و اون چطور تونست به من ۷ سال پیش حرفی نزنه؟ نه نمیتونم زود قضاوت کنم شاید اصلا ربطی به سایه نداشته باشه...ماشین حرکت کرد که پشت یه دیوار رفتم تا منو نبینه..سریع سوار موتورم شدم و سمت باند رفتم..مسیر نیم ساعته رو تو ۱۰ دقیقه رفتم..عصبی بود از همه چی ، حتی از خودم...

حمایتتون کم شده🙂💔🤠

#کیوت#فیک#بی_تی_اس#جیهوپ#جین#یونگی#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#کیدارما#فیکشن#سرگرمی#بلک پینک#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#رزی#لیسا#جنی#جیسو#کره_ای_جنو_بی#تیک_تاک#ویسگون#کره#دنس#سرگرمی
دیدگاه ها (۴)

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

True Love③②چند ساعت بعد تهیونگ: لباست رو دوست داشتی؟ ا/ت: خی...

&چه خوشتیپ شدی ¥ممنونم&بریم¥بله بفرماییدباهم راه افتادیم و ر...

همسر غیره منتظره

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

دختر تنها {2}

Forbidden love⑥کوک: بیا یه لحظها/ت: باید برمبی‌اغتنا به حرفش...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

سرنوشت پارت (۱۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط