{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

True Love③②

True Love③②

چند ساعت بعد
تهیونگ: لباست رو دوست داشتی؟
ا/ت: خیلی خیلی خوشگل بود لباس توهم خیلی بهت میومد
تهیونگ: قربونت بشم امشب میای بریم خونم وسایل خونه رو درست کنیم
ا/ت: نه عزیزم کار دارم امشب یه شب دیگه فردا شب میام باشه
تهیونگ: باشه عزیزم خب میرسونمت خونه
ا/ت: نه خودم میرم راهت دور میشه
تهیونگ: مهم نیست
ا/ت: عشقم گفتم خودم میرم نگران نباش
تهیونگ: باشه عشقم بعد بهم زنگ بزن فردا بریم برای خونه وسیله بگیریم
ا/ت: چشم مراقب خودت باش خداحافظ
بوسه ای به لبم زد و از ماشینش پیاده شدم و تاکسی گرفتم و رفتم به سمت بیمارستان
رفتم پذیرش
ا/ت: نوبت داشتم به نام پارک ا/ت
👩🏽‍⚕️: همین الان نوبتتون هست بفرمایید داخل
ا/ت: ممنون
رفتم داخل
ا/ت: سلام خانم دکتر
👩🏻‍⚕️: سلام عزیزم خوبی؟
ا/ت: ممنون خانم دکتر من دو هفته پیش اومدم گفتم یه چند وقت هست سردرد و سرگیجه دارم و خیلی احساس خستگی دارم حتی بعضی اوقات نمیتونم یه چیزی توی دستام بگیرم سی تی اسکن انجام دادم من که فکر میکنم بخاطر خستگی باشه نه اینکه پرستارم شیفت های سنگین کار میکنم
👩🏻‍⚕️: بده من بهت میگم
خانم دکتر چند دقیقه ای به سی تی اسکنم نگاه کرد
👩🏻‍⚕️: خون میبینم
ا/ت: خانم دکتر استرس ندیدین آدم میترسه
چیزی شده؟ من ماه دیگه مراسم ازدواجم هست زیاد نمیتونم بیام و برم
👩🏻‍⚕️: مبارک باشه
با ناراحتی داشت نگاه به آزمایش میکرد قلبم داشت میومد تو دهنم یعنی چیشده؟
ا/ت: خانم دکتر
👩🏻‍⚕️: چی بگم
ا/ت: چیشده؟ به من بگید
👩🏻‍⚕️: خودتون پرستارین پس خوب این چیزهارو درک میکنید دخترم خیلی متاسفم چطور باید بگم
ا/ت: بگید لطفا
👩🏻‍⚕️: و این نشان دهنده تومور ساقه مغز هست
ا/ت: چی؟ تومور؟ من تومور دارم؟ آره
👩🏻‍⚕️: بله متاسفانه
ا/ت: شنیدم هرکی تومور داره زیادی نمیتونه زنده بمونه
👩🏻‍⚕️:از نظر پزشکی این عمل خیلی ریسکی و سخته که پزشکان این عمل رو قبول نمیکنند
ا/ت: خانم دکتر مطمئنید اشتباه نشده من فقط یه سردرد خفیف داشتم
👩🏻‍⚕️: بله علائم تومور مغز همینه سرگیجه و سردرد و اینکه روزهای آخر عمر آدم رو خیلی اذیت میکنه
ا/ت: خانم دکتر من تا کی زندم؟
👩🏻‍⚕️: از نظر پزشکی کمتر از سه ماه دیگه
ا/ت: سه ماه؟ فقط سه ماه؟ من میخواستم ازدواج کنم میخواستم بچه دار بشم.. من میخواستم زندگی کنم
👩🏻‍⚕️: متاسفم
ا/ت: هیچ راه حلی نداره یعنی من میمیرم به زودی؟
👩🏻‍⚕️: متاسفم
از بیمارستان رفتم بیرون نگاهی به گوشیم کردم
❤مامان جون❤
م.پ: دخترم من و آقاجون میریم خونه ی پسرعموی آقاجون دو هفته نیستیم تو برو خونه تهیونگ تنها نباشی
گوشیم رو خاموش کردم و جواب های آزمایشم رو انداختم سطل زباله
دست خودم نبود چشمام پر از اشک شد و تو خیابون نشستم و شروع کردم به گریه کردن
چند نفر اومدن کنارم
👩🏻: خانم خوبی؟
ا/ت: نه
👩🏻: چیزی شده؟
ا/ت: نه فقط شاید امروز یا فردا بمیرم..
نگاه به آسمون کردم بارون بارید و مردم سریع فرار کردن اما من برام مهم نبود و پیاده تو بارون رفتم سمت خونه با همین لباس های خیس خودم رو انداختم روی تخت
به گوشیم نگاه کردم بکگراند گوشیم عکس خودم و تهیونگ رو که میدیدم قلبم آتش میگرفت
چطور بهش بگم؟ نه نباید تهیونگ بفهمه باید جدا شم فرار کنم.. آره باید فرار کنم
سریع رفتم وسایلم رو جمع کردم

#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۸)

پارت. ۲۶

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

پارت ۴ (سرنوشت)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط