Forbidden love⑥
Forbidden love⑥
کوک: بیا یه لحظه
ا/ت: باید برم
بیاغتنا به حرفش سوار تاکسی شدم و حرکت کرد
حقیقتش کمی ازش میترسیدم اما از قصد شومم خبر نداشت و نمیدانست که چی میخواهم کنم سریع رفتم خوابگاه
و لباسی رو پوشیدم که خیلی باز بود و برای کار امشبم خیلی عالی و مناسب بود
دامنی بود که فقط کمی از پایین باسن رو پوشیده بود و نیمتنهای که فقط از پایین سینهام تا گردنم رو پوشیده بود و شکمم کامل دیده میشد یه لباس بلند هم پوشیدم و بعد راه افتادم به سمت بار
بعد از یک ساعت رسیدم
و لباس بلندی که روی دامنم و نیمتنهام پوشیده بودم رو درآوردم امشب باید خودم خودم رو کنترل کنم که نوشیدنی نخورم تا بتونم کارم رو درست انجام بدم
رفتم و گوشیم رو برداشتم به جونگکوک زنگ زدم
کوک: الو
ا/ت: الو آقای جئون آقای جئون
کوک: بفرمایید
ا/ت: کمکم کن کمک
کوک: شما
ا/ت: ا/ت هستم تروخدا کمکم کن
بهش التماس میکردم
کوک: کجایی
ا/ت: بار نور و سایه
کوک: الان میام
گوشیم رو خاموش کردم
و رفتم نزدیک دوستم که یکی از دوستام گفت: چیکار کردی
ا/ت: گفت میام خب شما بشینید مثلا من رو گرفتید و میخواهید مجبور کنید به نوشیدنی خوردن که او مجبور بشه بنوشه
دوستم گفت: حله اوکی
رفتم پیش گارسون نوشیدنیهایی که درصد الکل بالایی داشتن سفارش دادم و کمی از پودر تحریک کننده رو ریختم و برگشتم
نیم ساعت گذشته بود هنوز نیومده بود که دیدم با سرعت اومد داخل حس خوبی پیدا کردم واقعا انتقام حس خوبی داره
چون اون کسی بود که باعث شد از خانوادم دور بشم و دیگه دختر نباشم
از دور دیدمش و نفس عمیقی کشیدم
ا/ت: بچهها اومد
جونگکوک سریع اومد
کوک: ا/ت خوبی
دستم رو گرفت
ا/ت: آره خوبم
کوک: بیا بریم
یکی از دوستام گفت: کجا با عجله تو برنده نشدی و باید این نوشیدنی رو بخوری
ا/ت: من نمیتونم این کار رو کنم
دوستم گفت: اما برنده نشدی پس مجازاتت هست رفتی زنگ زدی دوستپست فکر کردی ما از دوستپسرت میترسیم
کوک: ا/ت اینجا چخبره؟
ا/ت: بعد بهت توضیح میدم
دوستم گفت: آقای دوستپسر خانومتون که نمینوشه پس شما بنوشید
ا/ت: نه
دوستم گفت: پس خودت کار رو تموم کن
ا/ت: من نمیتونم نوشیدنی بخورم حالم بد میشه
دوستم گفت: آقای دوستپسر همین کار ساده رو برای دوستدخترتون انجام نمیدین
یه نگاهی به جونگکوک کردم
لیوان رو گرفت دستش
یه لحظه یه نگرانی عجیبی تو چشماش حس کردم و یه حس عذاب وجدان تو وجودم دوید دستم رو بردم سمت دستش که بهش بگم این کار رو نکنه اما نمیتونستم و با یک نفس نوشیدنی رو نوشید
یکی گفت: ا/ت کی نتیجه میده
ا/ت: تا ده دقیقه دیگه بای بای ما رفتیم
دست جونگکوک رو گرفتم
کوک: چی میگفتن
ا/ت: بهت توضیح میدم بیا باهام الان بریم یه جایی
کوک: کجا وایی سرم گیج میره
ا/ت: نترس من تو رو جای بدی نمیبرم و یه معذرتخواهی هم بهخاطر امروز بهت بدهکارم
چیزی نگفت دستش رو گرفتم و به سمت یکی از اتاقهای هتل رفتیم
کوک: اینجا کجاست؟
ا/ت: نگران نباش
رمز در رو زدم و وارد اتاق شدیم
در رو بستم
نگاهی به جونگکوک کردم گونههاش رنگ خون شده بود
نزدیکش شدم و بوسهای به لبش زدم
هیچ واکنشی نشون نداد ترسیده بودم نکنه اون پودره تاثیری نداشته باشه
نیمتنم رو از بدنم خارج کردم و دامنم رو هم همینطور اما جونگکوک فقط بهم نگاه میکرد
دوباره نزدیک لبش شدم و دستم رو روی بدن و پاهاش میکشیدم که اینبار باهام همکاری کرد و منم ادامه دادم............
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
کوک: بیا یه لحظه
ا/ت: باید برم
بیاغتنا به حرفش سوار تاکسی شدم و حرکت کرد
حقیقتش کمی ازش میترسیدم اما از قصد شومم خبر نداشت و نمیدانست که چی میخواهم کنم سریع رفتم خوابگاه
و لباسی رو پوشیدم که خیلی باز بود و برای کار امشبم خیلی عالی و مناسب بود
دامنی بود که فقط کمی از پایین باسن رو پوشیده بود و نیمتنهای که فقط از پایین سینهام تا گردنم رو پوشیده بود و شکمم کامل دیده میشد یه لباس بلند هم پوشیدم و بعد راه افتادم به سمت بار
بعد از یک ساعت رسیدم
و لباس بلندی که روی دامنم و نیمتنهام پوشیده بودم رو درآوردم امشب باید خودم خودم رو کنترل کنم که نوشیدنی نخورم تا بتونم کارم رو درست انجام بدم
رفتم و گوشیم رو برداشتم به جونگکوک زنگ زدم
کوک: الو
ا/ت: الو آقای جئون آقای جئون
کوک: بفرمایید
ا/ت: کمکم کن کمک
کوک: شما
ا/ت: ا/ت هستم تروخدا کمکم کن
بهش التماس میکردم
کوک: کجایی
ا/ت: بار نور و سایه
کوک: الان میام
گوشیم رو خاموش کردم
و رفتم نزدیک دوستم که یکی از دوستام گفت: چیکار کردی
ا/ت: گفت میام خب شما بشینید مثلا من رو گرفتید و میخواهید مجبور کنید به نوشیدنی خوردن که او مجبور بشه بنوشه
دوستم گفت: حله اوکی
رفتم پیش گارسون نوشیدنیهایی که درصد الکل بالایی داشتن سفارش دادم و کمی از پودر تحریک کننده رو ریختم و برگشتم
نیم ساعت گذشته بود هنوز نیومده بود که دیدم با سرعت اومد داخل حس خوبی پیدا کردم واقعا انتقام حس خوبی داره
چون اون کسی بود که باعث شد از خانوادم دور بشم و دیگه دختر نباشم
از دور دیدمش و نفس عمیقی کشیدم
ا/ت: بچهها اومد
جونگکوک سریع اومد
کوک: ا/ت خوبی
دستم رو گرفت
ا/ت: آره خوبم
کوک: بیا بریم
یکی از دوستام گفت: کجا با عجله تو برنده نشدی و باید این نوشیدنی رو بخوری
ا/ت: من نمیتونم این کار رو کنم
دوستم گفت: اما برنده نشدی پس مجازاتت هست رفتی زنگ زدی دوستپست فکر کردی ما از دوستپسرت میترسیم
کوک: ا/ت اینجا چخبره؟
ا/ت: بعد بهت توضیح میدم
دوستم گفت: آقای دوستپسر خانومتون که نمینوشه پس شما بنوشید
ا/ت: نه
دوستم گفت: پس خودت کار رو تموم کن
ا/ت: من نمیتونم نوشیدنی بخورم حالم بد میشه
دوستم گفت: آقای دوستپسر همین کار ساده رو برای دوستدخترتون انجام نمیدین
یه نگاهی به جونگکوک کردم
لیوان رو گرفت دستش
یه لحظه یه نگرانی عجیبی تو چشماش حس کردم و یه حس عذاب وجدان تو وجودم دوید دستم رو بردم سمت دستش که بهش بگم این کار رو نکنه اما نمیتونستم و با یک نفس نوشیدنی رو نوشید
یکی گفت: ا/ت کی نتیجه میده
ا/ت: تا ده دقیقه دیگه بای بای ما رفتیم
دست جونگکوک رو گرفتم
کوک: چی میگفتن
ا/ت: بهت توضیح میدم بیا باهام الان بریم یه جایی
کوک: کجا وایی سرم گیج میره
ا/ت: نترس من تو رو جای بدی نمیبرم و یه معذرتخواهی هم بهخاطر امروز بهت بدهکارم
چیزی نگفت دستش رو گرفتم و به سمت یکی از اتاقهای هتل رفتیم
کوک: اینجا کجاست؟
ا/ت: نگران نباش
رمز در رو زدم و وارد اتاق شدیم
در رو بستم
نگاهی به جونگکوک کردم گونههاش رنگ خون شده بود
نزدیکش شدم و بوسهای به لبش زدم
هیچ واکنشی نشون نداد ترسیده بودم نکنه اون پودره تاثیری نداشته باشه
نیمتنم رو از بدنم خارج کردم و دامنم رو هم همینطور اما جونگکوک فقط بهم نگاه میکرد
دوباره نزدیک لبش شدم و دستم رو روی بدن و پاهاش میکشیدم که اینبار باهام همکاری کرد و منم ادامه دادم............
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
- ۱.۱k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط