𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:
𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:
"𝗆𝗒 𝗌𝗁𝗂𝗇𝗂𝗇𝗀 𝗌𝗍𝖺𝗋"
𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a
𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇: +
𝗉𝖺𝗋𝗄 𝗅𝗂𝗅𝗒: -
__________
-هیونجین شی، کتابتون "𝗆𝗒 𝗌𝗁𝗂𝗇𝗂𝗇𝗀 𝗌𝗍𝖺𝗋" خیلی طرفدار داره!
واقعا کنجکاو شدم که چی پشت اون کتابه.
هیونجین همونطور که به حرف های مجری گوش میداد، به نرده ی بالکن تکیه داد؛ درخواست کرده بود اونجا مصاحبه بکنن!
+خب راستش... تنها چیزی که من ازش نوشتم، راجب ستارم بود...!
-پس ستاره ها رو دوست دارین؟
+راستش نه...
من ستاره ی خودمو دوست دارم...!
-ستارتون؟
+اره...
-میتونم بپرسم کدوم یکی از این ستاره هاس؟
+البته...؛
ولی باید بهتون بگم ستاره ی من مثل هیچکدوم از این ستاره های معمولی نیست؛ بینهایت پر نور تره...؛ حتی از خورشید هم خیلی نورانی تره...
-خب... کجاست؟
+تو این اسمون دنبالش نگردین خانم پارک...
اون اینجا نیست...
سرش رو بالا برد و به اسمون نگاه کرد...؛
+جایگاه اون خیلی بالاتر از این ستاره های بی ارزشه...؛
اون توی این اسمون نیست؛ اون داخل بالاترین اسمون داره میدرخشه...
لیلی که ماتش برده بود، خیره به هیونجین بود در انتظار ادامه ی حرفش...!
+ستاره ی من... خیلی خاصه...!
اونقدر خاص که وقتی بهش نگاه میکنی نفس کشیدن رو فراموش میکنی و داخل اون چشمهای جادویی و کهکشانیش غرق میشی...؛
ستاره ی من...
دیگه اینجا نیست...!
ولی... بازم میدرخشه... خیلی درخشان تر از قبل شده...؛
ولی ایکاش... یکم بیشتر بهم اجازه ی دیدنش رو میداد...
لیلی که حالا بغض کرده بود، اروم قدمی به سمت هیونجین برداشت و گفت:
-ببخشید که این رو میپرسم... ولی ایشون...
قادر به ادامه دادن حرفش نبود...؛ احساس میکرد با به زبون اوردن سوالش، به هیونجین و ستارش بی احترامی میکنه...!
هیونجین اهسته سری به نشونه ی تایید تکون داد که باعث جاری شدن اشک های دختر شد...! پس اونهمه خط... دلنوشته های هیونجین برای معشوقه ی اسمونیش بودن...!
چقدر دردناک... یعنی اون مرد چقدر سختی کشیده بود...؟ چقدر شکسته بود...؟ و چقدر... دلتنگ بود...؟
+امشب...
لیلی به لبهای هیونجین که حالا میلرزیدن خیره شده...!
+امشب تاریخ ِ ... پنجمین سالگرد رفتنش به اسمونه...!
دختر دستش رو روی لبهاش گذاشت و اشکهاش شدت گرفتن...؛ هیونجین غرق اسمون شده بود... حال انگار داشت با ستارش درد و دل میکرد...؛
+دلم خیلی برات تنگ شده... ایکاش بیشتر میزاشتی داخل اون چشمهای کهکشانی غرق بشم... یکم بیشتر بهم لبخند میزدی... یکم... فقط یکم بیشتر، پیشم میموندی...
قطره ی اشکی روی گونه ی مرد سر خورد...؛ فقط خودش میدونست چقدر دلتنگ ستارشه...
+اون... اون بی همتا بود... هیچکس نمیتونه مثل اون باشه...؛ انگار اون یه فرشته از اسمون بود... فرشته ای که خدا خیلی زود ازم گرفتش...!
اهی کشید...؛ قطرات اشک بیشتر از قبل گونه هاش رو خیس میکردن... براش مهم نبود اونجا دوربین وجود داره و این یه پخش زندس... تنها چیزی که براش اهمیت داشت ستارش بود...!
+دلم براش تنگ میشه... خیلی زیاد...!
ولی حداقل، میدونم الان دیگه درد نمیکشه...!
لیلی که سعی میکرد از شدت گریه اش کم کنه، با صدای لرزونی پرسید:
-ببخشید که اینو می_میپرسم، و_ولی ا_اگه بخواین یه جمله رو... به عنوان اخرین جمله بـ_بهشون بگین... چـ_چی میگین...؟
هیونجین کمی سکوت کرد...؛
+فقط یه جمله میتونم بخش بگم...؟
-ا_اره، فقط یک... یا نهایتا دو_سه جمله...!
دختر وقتی چهره ی غمگین هیونجین رو دید بخش دوم جمله رو اضافه کرد...! اون مرد به اندازه ی کافی اذیت شده بود... نباید بیشتر از این غمگین میشد...!
هیونجین کمی فکر کرد...؛
+فرشته ی من...؛
درسته که دیگه پیشم نیستی... ولی من... تا وقتی زندم، عاشقت میمونم...!
و...
قول میدم زودی بیام پیشت...
منتظرم بمون...
ستاره ی درخشان من...!
__________
𝗍𝗁︎𝖾 𝖾𝗇𝖽... :)
"𝗆𝗒 𝗌𝗁𝗂𝗇𝗂𝗇𝗀 𝗌𝗍𝖺𝗋"
𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a
𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇: +
𝗉𝖺𝗋𝗄 𝗅𝗂𝗅𝗒: -
__________
-هیونجین شی، کتابتون "𝗆𝗒 𝗌𝗁𝗂𝗇𝗂𝗇𝗀 𝗌𝗍𝖺𝗋" خیلی طرفدار داره!
واقعا کنجکاو شدم که چی پشت اون کتابه.
هیونجین همونطور که به حرف های مجری گوش میداد، به نرده ی بالکن تکیه داد؛ درخواست کرده بود اونجا مصاحبه بکنن!
+خب راستش... تنها چیزی که من ازش نوشتم، راجب ستارم بود...!
-پس ستاره ها رو دوست دارین؟
+راستش نه...
من ستاره ی خودمو دوست دارم...!
-ستارتون؟
+اره...
-میتونم بپرسم کدوم یکی از این ستاره هاس؟
+البته...؛
ولی باید بهتون بگم ستاره ی من مثل هیچکدوم از این ستاره های معمولی نیست؛ بینهایت پر نور تره...؛ حتی از خورشید هم خیلی نورانی تره...
-خب... کجاست؟
+تو این اسمون دنبالش نگردین خانم پارک...
اون اینجا نیست...
سرش رو بالا برد و به اسمون نگاه کرد...؛
+جایگاه اون خیلی بالاتر از این ستاره های بی ارزشه...؛
اون توی این اسمون نیست؛ اون داخل بالاترین اسمون داره میدرخشه...
لیلی که ماتش برده بود، خیره به هیونجین بود در انتظار ادامه ی حرفش...!
+ستاره ی من... خیلی خاصه...!
اونقدر خاص که وقتی بهش نگاه میکنی نفس کشیدن رو فراموش میکنی و داخل اون چشمهای جادویی و کهکشانیش غرق میشی...؛
ستاره ی من...
دیگه اینجا نیست...!
ولی... بازم میدرخشه... خیلی درخشان تر از قبل شده...؛
ولی ایکاش... یکم بیشتر بهم اجازه ی دیدنش رو میداد...
لیلی که حالا بغض کرده بود، اروم قدمی به سمت هیونجین برداشت و گفت:
-ببخشید که این رو میپرسم... ولی ایشون...
قادر به ادامه دادن حرفش نبود...؛ احساس میکرد با به زبون اوردن سوالش، به هیونجین و ستارش بی احترامی میکنه...!
هیونجین اهسته سری به نشونه ی تایید تکون داد که باعث جاری شدن اشک های دختر شد...! پس اونهمه خط... دلنوشته های هیونجین برای معشوقه ی اسمونیش بودن...!
چقدر دردناک... یعنی اون مرد چقدر سختی کشیده بود...؟ چقدر شکسته بود...؟ و چقدر... دلتنگ بود...؟
+امشب...
لیلی به لبهای هیونجین که حالا میلرزیدن خیره شده...!
+امشب تاریخ ِ ... پنجمین سالگرد رفتنش به اسمونه...!
دختر دستش رو روی لبهاش گذاشت و اشکهاش شدت گرفتن...؛ هیونجین غرق اسمون شده بود... حال انگار داشت با ستارش درد و دل میکرد...؛
+دلم خیلی برات تنگ شده... ایکاش بیشتر میزاشتی داخل اون چشمهای کهکشانی غرق بشم... یکم بیشتر بهم لبخند میزدی... یکم... فقط یکم بیشتر، پیشم میموندی...
قطره ی اشکی روی گونه ی مرد سر خورد...؛ فقط خودش میدونست چقدر دلتنگ ستارشه...
+اون... اون بی همتا بود... هیچکس نمیتونه مثل اون باشه...؛ انگار اون یه فرشته از اسمون بود... فرشته ای که خدا خیلی زود ازم گرفتش...!
اهی کشید...؛ قطرات اشک بیشتر از قبل گونه هاش رو خیس میکردن... براش مهم نبود اونجا دوربین وجود داره و این یه پخش زندس... تنها چیزی که براش اهمیت داشت ستارش بود...!
+دلم براش تنگ میشه... خیلی زیاد...!
ولی حداقل، میدونم الان دیگه درد نمیکشه...!
لیلی که سعی میکرد از شدت گریه اش کم کنه، با صدای لرزونی پرسید:
-ببخشید که اینو می_میپرسم، و_ولی ا_اگه بخواین یه جمله رو... به عنوان اخرین جمله بـ_بهشون بگین... چـ_چی میگین...؟
هیونجین کمی سکوت کرد...؛
+فقط یه جمله میتونم بخش بگم...؟
-ا_اره، فقط یک... یا نهایتا دو_سه جمله...!
دختر وقتی چهره ی غمگین هیونجین رو دید بخش دوم جمله رو اضافه کرد...! اون مرد به اندازه ی کافی اذیت شده بود... نباید بیشتر از این غمگین میشد...!
هیونجین کمی فکر کرد...؛
+فرشته ی من...؛
درسته که دیگه پیشم نیستی... ولی من... تا وقتی زندم، عاشقت میمونم...!
و...
قول میدم زودی بیام پیشت...
منتظرم بمون...
ستاره ی درخشان من...!
__________
𝗍𝗁︎𝖾 𝖾𝗇𝖽... :)
- ۳۱۰
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط