~My Dream Life~
Part 4
روی صحنه رفتین و شروع به معرفی خودتون کردین. هنوز خیلی مونده بود که نوبتت بشه پس داشتی تماشاچی هارو نگاه میکردی که یهو چشمت به سه نفر افتاد. باورت نمیشد که مامان و بابات و داداشت هم اومده بودن. همین برات قوت قلب شد و با انرژی دو برابر تست رو دادی
*ویو بعد از اویدیشن
بالاخره اون همه استرس از بدنت خالی شد. واقعا از کار خودت راضی بودی ولی هنوز غول مرحله آخر مونده بود.
رئیس کمپانی داشت با اون دو نفر دیگه مشورت میکرد و همه مضطرب بودین.
بالاخره اسم هارو نوشتن و رئیس کمپانی میکروفون رو گرفت که اسامی رو بگه
جوپ:(با اون صدای داغونش)خب از همه ممنونیم؛ کار همتون خوب بود ولی ما فقط قراره که ۱۲ نفر رو انتخاب کنیم و بقیه متاسفانه از دور خارج میشن.
و شروع کرد به خوندن اسامی.
واقعا استرس داشتی که اگه نشه چی. یهو چشمت به خانوادهات افتاد. همشون بهت امیدوار بودن.
یهو اسم یونا رو شنیدی.
خیلی براش خوشحال بودی ولی اون میخواست که با تو باشه برای همین هنوز خوشحال نبود.
دیگه داشتی ناامید میشدی چون حالا نفر یازدهم هم خونده بود و تو نبودی.
جوپ: و آخرین نفر خانوم کیم یورا..
یهو سرت رو بالا آوردی. باورت نمیشد واقعا قبول شده بودی.
تو و یونا همدیگه رو بقل کردین و توی بغل هم اشک میریختین.
اونایی که قبول نشده بودن خیلی ناراحت بودن ولی خب تو نمیتونستی براشون کاری بکنی.
اون ها یکی یکی از صحنه پایین رفتن.
الان فقط شما ۱۲ نفر روی صحنه بودین. اومدن و بهتون گفتن که ۱۰ دقیقه دیگه همه توی دفتر مدیر حاضر باشن.
دیگه شما هم داشتین میرفتین بیرون و سالن هم تقریبا خالی شده بود. داشتین از پله های صحنه میرفتین پایین که تو به یونا گفتی
یورا: یونا تو جلوتر برو دفتر مدیر من باید برم یهنفر رو ببینم.
یونا: باشه وای سریع بیایا!
بهش اوکی دادی و رفتی سمت حیاط. دنبال مامان و بابات میگشتی که یهو چشمت به هیونبین خورد که داشت برات دست تکون میداد.
دویدی و پریدی بغلش
هیونبین: دیدی تونستی؟ میدونستم که موفق میشی یورا.
یورا: مرسی داداش، راستی مامان و بابا کجان؟
هیونبین: بهم گفتن که ازت معذرتخواهی کنم. برای بابا کار پیش اومده بود باهم رفتن جایی.
یورا: اها.
هیونبین: ولی جدای از این حرفا کارت واقعا حرف نداشت. هرچی نباشه دختر کوچولو خودمی!
یورا: ای بابا هیونبین! انقدر بهم کوچولو نگو دیگه، ۱۷ سالمه ها!
هیونبین: منم ۲۲ سالمه و ۵ سال از تو بزرگترم پس تو هنوز کوچولویی.
یورا: باشه بابا اینبار رو تو بردی ولی وقتی برسم خونه به حساب تو یکی میرسم.
هیونبین: باشه. حالا تو برس خونه اون موقع الانم پاشو برو دفتر مدیر تا روز اولی کار برای خودت درست نکردی!
یورا: باشه خداحافظ.
هیونبین: خداحافظ، فقط مراقب باش!
همینجوری که داشتی دورتر میشدی گفتی
یورا: مراقبم؛ راستی از مامان و بابا بازم تشکر کن.
هیونبین: باشه.
و بدو بدو رفتی سمت دفتر مدیر
اونجا براتون قوانین رو توضیح دادن و روال کار و اینطور چیزا دیگه. بعدش هم قرار شد هفته بعد وسایلاتون رو ببرین خوابگاه و اتاقاتون رو ببینین و مرتب کنین.
و بالاخره بعد از کلی حرف ولتون کردن که برین.
تو و یونا هم بدو بدو رفتین پیش بچه ها
*توی حیاط
تومین: وووهههوووو.
جییون: ستارههامون بالاخره از راه رسیدن.
دایون اومد و تو و یونا رو بغل کرد
دایون: واقعا خیلی بهتون تبریک میگم.
اونهو: واقعا لیاقتش رو داشتین. کارتون بی نظیر بود.
کیسوک: اره منم موافقم.
یورا: مرسی بچه ها.
یونا: فکر کنم انرژی های شما بود که مارو به اینجا رسوند؛ مگه نه یورا؟
یورا: اره واقعا.
همینجوری که مشغول صحبت بودین زنگ کلاس ها خورد.
کیسوک: خب پاشین جمع کنین بریم سر کلاس.
یورا: من واقعا حال و حوصله ریاضی رو ندارم.
جییون: اره منم.
دایون: جییون تو دقیقا کی حوصله چی رو داری؟
تومین: همینم بگو.
جییون: اخه واقعا هیچی از این فصل نمیفهمم.
یورا: اشکال نداره؛ بیا این زنگ کنار من بشین برات توضیح میدم.
جییون: یورا تو بهترینی.
و بعد دستش رو دور گردن تو حلقه کرد و همه باهم رفتین سمت کلاستون.
روی صحنه رفتین و شروع به معرفی خودتون کردین. هنوز خیلی مونده بود که نوبتت بشه پس داشتی تماشاچی هارو نگاه میکردی که یهو چشمت به سه نفر افتاد. باورت نمیشد که مامان و بابات و داداشت هم اومده بودن. همین برات قوت قلب شد و با انرژی دو برابر تست رو دادی
*ویو بعد از اویدیشن
بالاخره اون همه استرس از بدنت خالی شد. واقعا از کار خودت راضی بودی ولی هنوز غول مرحله آخر مونده بود.
رئیس کمپانی داشت با اون دو نفر دیگه مشورت میکرد و همه مضطرب بودین.
بالاخره اسم هارو نوشتن و رئیس کمپانی میکروفون رو گرفت که اسامی رو بگه
جوپ:(با اون صدای داغونش)خب از همه ممنونیم؛ کار همتون خوب بود ولی ما فقط قراره که ۱۲ نفر رو انتخاب کنیم و بقیه متاسفانه از دور خارج میشن.
و شروع کرد به خوندن اسامی.
واقعا استرس داشتی که اگه نشه چی. یهو چشمت به خانوادهات افتاد. همشون بهت امیدوار بودن.
یهو اسم یونا رو شنیدی.
خیلی براش خوشحال بودی ولی اون میخواست که با تو باشه برای همین هنوز خوشحال نبود.
دیگه داشتی ناامید میشدی چون حالا نفر یازدهم هم خونده بود و تو نبودی.
جوپ: و آخرین نفر خانوم کیم یورا..
یهو سرت رو بالا آوردی. باورت نمیشد واقعا قبول شده بودی.
تو و یونا همدیگه رو بقل کردین و توی بغل هم اشک میریختین.
اونایی که قبول نشده بودن خیلی ناراحت بودن ولی خب تو نمیتونستی براشون کاری بکنی.
اون ها یکی یکی از صحنه پایین رفتن.
الان فقط شما ۱۲ نفر روی صحنه بودین. اومدن و بهتون گفتن که ۱۰ دقیقه دیگه همه توی دفتر مدیر حاضر باشن.
دیگه شما هم داشتین میرفتین بیرون و سالن هم تقریبا خالی شده بود. داشتین از پله های صحنه میرفتین پایین که تو به یونا گفتی
یورا: یونا تو جلوتر برو دفتر مدیر من باید برم یهنفر رو ببینم.
یونا: باشه وای سریع بیایا!
بهش اوکی دادی و رفتی سمت حیاط. دنبال مامان و بابات میگشتی که یهو چشمت به هیونبین خورد که داشت برات دست تکون میداد.
دویدی و پریدی بغلش
هیونبین: دیدی تونستی؟ میدونستم که موفق میشی یورا.
یورا: مرسی داداش، راستی مامان و بابا کجان؟
هیونبین: بهم گفتن که ازت معذرتخواهی کنم. برای بابا کار پیش اومده بود باهم رفتن جایی.
یورا: اها.
هیونبین: ولی جدای از این حرفا کارت واقعا حرف نداشت. هرچی نباشه دختر کوچولو خودمی!
یورا: ای بابا هیونبین! انقدر بهم کوچولو نگو دیگه، ۱۷ سالمه ها!
هیونبین: منم ۲۲ سالمه و ۵ سال از تو بزرگترم پس تو هنوز کوچولویی.
یورا: باشه بابا اینبار رو تو بردی ولی وقتی برسم خونه به حساب تو یکی میرسم.
هیونبین: باشه. حالا تو برس خونه اون موقع الانم پاشو برو دفتر مدیر تا روز اولی کار برای خودت درست نکردی!
یورا: باشه خداحافظ.
هیونبین: خداحافظ، فقط مراقب باش!
همینجوری که داشتی دورتر میشدی گفتی
یورا: مراقبم؛ راستی از مامان و بابا بازم تشکر کن.
هیونبین: باشه.
و بدو بدو رفتی سمت دفتر مدیر
اونجا براتون قوانین رو توضیح دادن و روال کار و اینطور چیزا دیگه. بعدش هم قرار شد هفته بعد وسایلاتون رو ببرین خوابگاه و اتاقاتون رو ببینین و مرتب کنین.
و بالاخره بعد از کلی حرف ولتون کردن که برین.
تو و یونا هم بدو بدو رفتین پیش بچه ها
*توی حیاط
تومین: وووهههوووو.
جییون: ستارههامون بالاخره از راه رسیدن.
دایون اومد و تو و یونا رو بغل کرد
دایون: واقعا خیلی بهتون تبریک میگم.
اونهو: واقعا لیاقتش رو داشتین. کارتون بی نظیر بود.
کیسوک: اره منم موافقم.
یورا: مرسی بچه ها.
یونا: فکر کنم انرژی های شما بود که مارو به اینجا رسوند؛ مگه نه یورا؟
یورا: اره واقعا.
همینجوری که مشغول صحبت بودین زنگ کلاس ها خورد.
کیسوک: خب پاشین جمع کنین بریم سر کلاس.
یورا: من واقعا حال و حوصله ریاضی رو ندارم.
جییون: اره منم.
دایون: جییون تو دقیقا کی حوصله چی رو داری؟
تومین: همینم بگو.
جییون: اخه واقعا هیچی از این فصل نمیفهمم.
یورا: اشکال نداره؛ بیا این زنگ کنار من بشین برات توضیح میدم.
جییون: یورا تو بهترینی.
و بعد دستش رو دور گردن تو حلقه کرد و همه باهم رفتین سمت کلاستون.
- ۷۷۴
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط