{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۷۹ | سلیطه درون آت بیدار شد!
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯

🌷✨ ویو آت

مهمونی داشت کم‌کم آروم می‌شد.

همه مشغول حرف زدن بودن و صدای خنده از هر طرف می‌اومد.

تا اینکه یورا از جاش بلند شد.

نگاهش مستقیم افتاد روی من.

یورا:
ـ پس تو آتی؟

من با تعجب نگاهش کردم.

آت:
ـ بله.

یورا با حالت خاصی خندید.

ـ آهااا... پس تو همونی هستی که این روزا همه درباره‌ش حرف می‌زنن؟ 😏

جیا آروم گفت:

ـ اوه نه...

ته:
ـ یورا، شروع نکن.

یورا:
ـ من فقط دارم حرف می‌زنم.

بعد رو به من گفت:

ـ راستش انتظار داشتم حداقل یه کم خاص‌تر باشی.

چند نفر ساکت شدن.

من چیزی نگفتم.

یورا ادامه داد:

ـ نمی‌فهمم چرا همه انقدر ازت تعریف می‌کنن.

مامان ته اخماش رفت تو هم.

ـ دخترم، این چه طرز حرف زدنه؟

یورا:
ـ من فقط حقیقت رو می‌گم.

ته:
ـ یورا، کافیه.

یورا با عصبانیت گفت:

ـ تو چرا همیشه از اون دفاع می‌کنی؟!

ته:
ـ چون داری بی‌احترامی می‌کنی.

یورا دوباره رو به من کرد و چند حرف تند دیگه زد.

من هنوز ساکت بودم.

جیا کنارم گفت:

ـ آت...

اما مامان ته جلو اومد.

با صدای محکم گفت:

ـ یورا!

یورا ساکت شد.

مامان ته:
ـ اینجا خونه‌ی منه و مهمون منی. حق نداری با آت این‌طوری حرف بزنی.

یورا:
ـ ولی...

مامان ته:
ـ هیچ ولی‌ای وجود نداره.

بعد از شدت عصبانیت، یک واکنش لحظه‌ای و تند نشان داد و بلافاصله گفت:

ـ دیگه یک کلمه‌ی دیگه هم درباره‌ی آت نشنوم.

همه:

ـ اووووووه! 😳

پدر ته سریع گفت:

ـ خب خب... آروم‌تر!

مامان ته اما رو به من کرد و با لحن شوخی‌آمیزی گفت:

ـ آت جان...

ـ بله؟ 😭

ـ من می‌خوام سلیطه‌ی درونتو ببینم! 😂

چند ثانیه سکوت شد.

من اول با تعجب نگاهش کردم.

بعد...

زدم زیر خنده. 😂😭

آت:
ـ مامان تههههه!

جیا از خنده خم شد.

ـ وای خداااا! 😂

ته دستش رو روی صورتش گذاشت.

ـ مامان من چرا این حرفو زدی؟ 😭

مامان ته:
ـ خب دلم می‌خواد ببینم این دختر آروم وقتی عصبانی میشه چیکار می‌کنه! 😂

من هنوز می‌خندیدم.

اما یورا دوباره یه حرف تند زد.

لبخندم محو شد.

نگاهم افتاد به لیوان آب روی میز.

بعد به یورا.

جیا آهسته گفت:

ـ آت...

آت:
ـ چیزی نگو. 😌

لیوان آب رو برداشتم و فقط در حد یک شوخی ناگهانی، آب رو روی لباس یورا پاشیدم.

💦

همه:

ـ اووووووووووووووه! 😳😂

یورا:
ـ آآآآتتتت!

جیا از خنده:

ـ نهههههه! 😂😭

جین:
ـ من نمی‌تونم باور کنم! 😂

جیمین:
ـ این مهمونی رسماً تموم شد!

کوک:
ـ فقط کسی غذا رو نریزه! 😭

یورا عصبانی شد و جلو اومد، اما خانواده‌ها سریع بینشان قرار گرفتند.

پدر یورا:
ـ یورا! بس کن!

همون لحظه برادر یورا که تازه متوجه ماجرا شده بود، جلو اومد.

ـ ته!

ته:
ـ چی؟

برادر یورا با عصبانیت به سمتش رفت.

اما قبل از اینکه اتفاقی بیفته، من سریع جلوی ته ایستادم.

آت:
ـ وایسا!

ته:
ـ آت، برو کنار.

آت:
ـ نه.

برادر یورا:
ـ کنار برو!

آت:
ـ نه! اینجا قرار نیست کسی با کسی درگیر بشه.

ته پشت سرم گفت:

ـ آت، لازم نیست جلوی من وایسی.

آت:
ـ می‌دونم.

بعد رو به برادر یورا گفتم:

ـ ولی این مهمونی خانوادگیه. اگه مشکلی هست، حرف بزنیم. نه اینکه دعوا کنیم.

همه ساکت شدن.

جیا:
ـ آت... 😳

جین:
ـ این دختر الان از همه عاقل‌تره.

جیمین:
ـ واقعاً.

مامان آت هم جلو اومد.

ـ آت درست میگه. ما برای دعوا نیومدیم.

مامان ته:
ـ دقیقاً.

بعد رو به خانواده‌ی یورا کرد.

ـ بهتره همه آروم بشن.

پدر یورا با ناراحتی گفت:

ـ بابت رفتار یورا عذر می‌خوام.

یورا با اخم چیزی نگفت.

ته آرام کنارم ایستاد.

ـ ممنون که جلو اومدی.

آت:
ـ فقط نمی‌خواستم مهمونی به دعوا بکشه.

ته لبخند کوچیکی زد.

ـ با این وجود... فکر کنم امروز فهمیدم «سلیطه‌ی درونت» واقعاً وجود داره. 😂

آت:
ـ تههههه! 😭😂

جیا:
ـ بالاخره خودش اعتراف کرد! 😂

مامان ته هم با خنده گفت:

ـ من که از امروز بیشتر دوستت دارم دخترم! 😂🎀

مامان آت با تعجب گفت:

ـ من فقط موندم این مهمونی چطور از آشنایی خانواده‌ها رسید به جنگ جهانی! 😭

پدر ته خندید:

ـ منم دقیقاً همین سؤال رو دارم.

کوک از کنار میز گفت:

ـ فقط یه سؤال مهم‌تر...

همه نگاهش کردن.

ـ غذا هنوز هست؟ 😭🍗

همه منفجر شدن از خنده.

#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط