سناریو تایجو

رویاهای من🥀
P:::7
‌  ♡   ‌ ‌    ❍ㅤ       ⎙   ‌    ⌲
ˡᶦᵏᵉ ‌    ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ

Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
از این به بعد
ا.ت: +
تایجو : _
شخصیت های فرعی: *
_________________________________
از دید ا.ت:
گیج شده بودم
خیلی مبهم حرف می‌زد و من واقعا متوجه حرفاش نمی‌شدم
ببین، اگر میخوای راز آلود رفتار کنی باید بدونی اصلا جالب نیست و توجهمو جلب نمیکنه.
چشماش تیره تر شد
_پس بزار واضح بهت بگم.
مکثی کرد و به جلو خم شد و منم ناخودآگاه کمی به جلو خم شدم
_قبل از اینکه با تو روبرو بشم، چهره من برای دنیا واضح بود. همه از من میترسیدن چون می‌دونستن ممکنه سر کوچکترین اشتباهی اونارو بکشم.
و بعدش چی شد؟ من دقیقا چه تغییری ایجاد کردم؟
_تو اصلا برات مهم نبود اگر تو رو بکشم یا نه، تو از من نمی‌ترسیدی یا به ثروتم اهمیتی نمیدادی؛ دایره ارتباطات اجتماعی من به دشمنام که ازم متنفرن و زیردستام که ازم میترسن محدود میشن ولی من هنوز نمیتونم تو رو دسته بندی کنم نمیتونم بگم تو دشمن منی یا ازم می‌ترسی یا مثل اون جن.ده هایی که میارم خونه فقط به پولم اهمیت میدی.
از شنیدن کلمه "جن.ده" بدجوری از کوره در رفتم
واقعا فکر میکنی من جن.ده ام؟!
_نه، البته که نه، جزو هر دسته ای باشی مطمئنا جن. ده نیستی.
حالا به جای این حرفا بگو حرفت حسابت چیه ؟ همه ی اینارو گفتی که چیو بگی ؟
_میخواستم بگم که تو یک ناهنجاری تو زندگی منی، یه ناهنجاری که ازش بدم نمیاد، یکی که از ناکجاآباد اومد و هرچی راجع به بقیه میدونستم رو تغییر داد و برای اولین بار باعث شد حوصلم سر نره.
مکث کردم، ذهنم برای تحلیل منظور اصلی حرف هاش تقلا میکرد اما هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر می‌فهمیدم
بازم داری مبهم حرف میزنی، مقدمه چینی رو تموم کن و بگو الان دقیقا از من چی میخوای؟
_خودتو، من خودتو میخوام، میخوام پیشم بمونی در عوض چیز هایی که بهت میدم چون هردومون میدونیم که بدون من نمیتونی تو اون خیابونا و آشغالایی که پیدات کردم زنده بمونی.
تازه فهمیدم کل این مدت چی میخواست، تازه فهمیدم که تمام کار هایی که برام کرد برای این بود که اینجا نگهم داره و میدونست که چاره ای ندارم، مثل یه حیوون خونگی تو یه قفس طلایی، ولی به هر حال یه قفس.
پس، تو از من میخوای یه حیوون خونگی برات باشم؟
_به نظرت یه نفر اینقدر به حیوون خونگیش اهمیت میده ؟ خب، هنوز نمیدونم قراره چی باشی ولی مطمئنا یک حیوون خونگی نیستی، اونقدر خودتو پایین نیار.
تو حتی نمیدونی من قراره چی باشم یا من برات چی هستم.
_به زودی می‌فهمیم.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
_خب، پس جوابت چیه ؟
قبل از اینکه جواب بدم مکث کردم، دستم روی دامن محکم شد، انگار که تلاش میکردم بگمش.
باشه، باشه، حالا راضی شدی؟
_خوبه، ولی از این به بعد یه سری قوانین رو باید رعایت کنی.
و دقیقا چه قوانینی؟
_ 1- ساعت 7 و نیم صبح برای صبحانه، ساعت 1 بعد از ظهر برای ناهار و ساعت 8 برای شام تو سالن غذاخوری حاضر میشی. 2- با خدمتکاران به هیچ عنوان درگیر نمیشی، فقط نادیدشون بگیر و بزار کارشونو انجام بدن. 3- هر چی که بهت دادنو نخور،  ممکنه مسمومت کنن. 4- وقتی میخوای از عمارت بری بیرون بهم میگی و یک خدمتکارو با خودت میبری.
دقیقا این قوانین چه فایده ای داره؟
_به نفع خودته.
خیلی خب باشه، حالا هر چی، حالا میتونم برم ‌؟
_میتونی بری.
بلند شدم و با قدم های نسبتا سریع به سمت در رفتم و بدون نگاه دوم از در رفتم بیرون.
میا تو اتاق منتظرم بود.
میا
*بله بانوی من؟
تایجو همیشه اینجوریه ؟
*چجوری، بانوی من؟
همیشه عادت داره دستور بده؟
*آقای تایجو برای رسیدن به همه ی این چیز ها خیلی تلاش کردن، ولی کی میدونه شاید این همه ثروت مغرورشون کرده.
خیلی خب، قابل انتظاره. خستم برو حموم رو آماده کن.
*چشم، بانوی من.
میا با قدم های ثابت به سمت حموم رفت تا حموم رو آماده کنه و منم به پشت روب تخت افتادم ، هنوز هم برام مبهم بود که تایجو چرا منو نگه میداره...


برای پارت بعد: 60 لایک (نشر حساب نیست)



ادامه دارد...



ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
دیدگاه ها (۶)

رز آبی پارت ۲۹

با تو! همیشه پارت ۱

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد پارت۴

اینم یه عکس تصویر زمینه حالا فرقی نداره کجا میخوای ازش استفا...

پارت ۳۷

⁨ بعضی شماره‌ها رو برای زنگ زدن نگه نمی‌داریم…نگهشون می‌داری...

وقتی که ازشون میخوایم بند کفشمونو ببندن

*ترجمه صحبت‌های پایانی تهیونگ در روز اول کنسرت در شیلی 🇨🇱🐻: ...

موضوع=وقتی دخترشونیم و از اول دوستمون نداشتن و ما بیماری قلب...

🎀 BTS Reaction | وقتی میگی «جز من با یکی دیگه‌ای» 😳نامجون:«چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط