دختری که مایکی رو کنجکاو کرد پارت۴
صبح روز بعد:
صبح روز بعد، میا با صدای زنگ گوشی از خواب پرید.
چشمهاش رو مالید و صفحهی گوشی رو نگاه کرد.
یک پیام ناشناس.
میا: کی دیگه صبح به این زودی پیام میده؟
پیام رو باز کرد.
فقط یک جمله بود:
امروز از مایکی فاصله بگیر.
میا چند ثانیه به صفحه خیره موند.
میا: چی؟
دوباره پیام رو خوند.
میا: این دیگه چه مسخرهبازیه؟
گوشی رو کنار گذاشت و سعی کرد بیخیالش بشه.
اما تمام مسیر تا مقر تومن، ذهنش درگیر همون پیام بود.
وقتی رسید، مایکی روی موتورش نشسته بود و یک بستنی دستش بود.
همین که میا رو دید، دستش رو بالا برد.
مایکی: میا!
میا نزدیک شد.
میا: صبح بخیر.
مایکی: صبح بخیر.
بعد بستنی دوم رو از جیب کاپشنش درآورد و سمتش گرفت.
مایکی: برای تو.
میا با تعجب نگاهش کرد.
میا: تو از کجا فهمیدی من بستنی دوست دارم؟
مایکی: نفهمیدم.
میا: پس؟
مایکی: حدس زدم.
میا خندید.
میا: حدست خوبه.
مایکی: میدونم.
میا کنار موتورش نشست.
مایکی: چرا ساکتی؟
میا: هیچی.
مایکی: دروغ میگی.
میا نگاهش کرد.
میا: از کجا فهمیدی؟
مایکی: چون وقتی چیزی اذیتت میکنه، زیاد حرف نمیزنی.
میا چند لحظه ساکت موند.
میا: تو خیلی دقت میکنی.
مایکی: فقط به چیزایی که برام مهمن.
میا سرش رو پایین انداخت.
قبل از اینکه چیزی بگه، دراکن از دور صدا زد.
دراکن: مایکی! باید بریم.
مایکی بلند شد.
مایکی: میا، تو همینجا بمون.
میا: باز هم همون حرف؟
مایکی: آره.
میا: باشه.
مایکی و دراکن رفتن.
میا هنوز بستنی دستش بود.
نگاهش روی پشت سر مایکی موند.
میا: چرا حس میکنم یه چیزی درست نیست؟
چند ساعت بعد، مایکی و دراکن برگشتن.
اما این بار مایکی تنها نبود.
یک پسر غریبه همراهشان بود.
میا وقتی او را دید، ناخودآگاه از جا بلند شد.
میا: این کیه؟
مایکی جواب نداد.
پسر غریبه نگاه کوتاهی به میا انداخت.
پسر: پس تو میایی.
میا: منو میشناسی؟
پسر لبخند خیلی سردی زد.
پسر: بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
مایکی یک قدم جلو آمد.
مایکی: باهاش حرف نزن.
میا با تعجب به مایکی نگاه کرد.
میا: مایکی؟
مایکی: گفتم باهاش حرف نزن.
لحنش کاملاً جدی بود.
پسر غریبه خندید.
پسر: هنوزم همینطوریای. وقتی چیزی برات مهم میشه، زیادی مراقبش میشی.
مایکی: اسم میا رو از دهنت نیار.
دراکن هم جلو آمد.
دراکن: بهتره اینجا رو ترک کنی.
پسر چند لحظه به مایکی نگاه کرد.
بعد بدون حرف اضافه برگشت و رفت.
میا به مایکی نگاه کرد.
میا: حالا میگی قضیه چیه؟
مایکی سکوت کرد.
میا: مایکی.
مایکی: اون آدم خطرناکه.
میا: برای تو؟
مایکی: برای هر کسی که نزدیک من باشه.
میا: پس اون پیام صبح...
مایکی ناگهان سرش رو بالا آورد.
مایکی: چه پیامی؟
میا گوشیاش رو درآورد و صفحه رو نشانش داد.
مایکی پیام رو خواند.
صورتش جدی شد.
دراکن هم نزدیک شد و پیام رو دید.
دراکن: این خوب نیست.
میا: یعنی چی؟
مایکی گوشی رو به میا برگردوند.
مایکی: از امروز تنها جایی نرو.
میا: مایکی، من بچه نیستم.
مایکی: میدونم.
میا: پس چرا—
مایکی: چون نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
میا ساکت شد.
مایکی کمی مکث کرد.
مایکی: دیروز بهت قول دادم، یادت هست؟
میا آرام سر تکون داد.
مایکی: گفتم نمیذارم اتفاقی برات بیفته.
میا: یادمه.
مایکی: من روی قولم میایستم.
چشمهای میا نرم شد.
میا: ولی تو هم باید یه چیزی رو بدونی.
مایکی: چی؟
میا: منم قرار نیست وقتی تو توی دردسر میافتی، بیخیال بشینم.
مایکی لبخند کوچیکی زد.
مایکی: پس با همیم؟
میا: به عنوان دوست.
مایکی: فعلاً.
میا: مایکی!
مایکی خندید.
اما هیچکدام متوجه نشدن که آن طرف خیابون، همان پسر غریبه هنوز ایستاده بود و آنها را نگاه میکرد.
و این بار...
کنارش شخص دیگری هم ایستاده بود.
پسر غریبه: پس نقطهضعفش اینه.
صدای نفر دوم آرام جواب داد:
نفر دوم: حالا میدونیم چطور به مایکی ضربه بزنیم.
🌧️
قسمت پنجم، آخرین قسمت: وقتی مایکی مجبور میشه بین قدرتش و محافظت از میا یکی رو انتخاب کنه... 🖤🏍️
صبح روز بعد، میا با صدای زنگ گوشی از خواب پرید.
چشمهاش رو مالید و صفحهی گوشی رو نگاه کرد.
یک پیام ناشناس.
میا: کی دیگه صبح به این زودی پیام میده؟
پیام رو باز کرد.
فقط یک جمله بود:
امروز از مایکی فاصله بگیر.
میا چند ثانیه به صفحه خیره موند.
میا: چی؟
دوباره پیام رو خوند.
میا: این دیگه چه مسخرهبازیه؟
گوشی رو کنار گذاشت و سعی کرد بیخیالش بشه.
اما تمام مسیر تا مقر تومن، ذهنش درگیر همون پیام بود.
وقتی رسید، مایکی روی موتورش نشسته بود و یک بستنی دستش بود.
همین که میا رو دید، دستش رو بالا برد.
مایکی: میا!
میا نزدیک شد.
میا: صبح بخیر.
مایکی: صبح بخیر.
بعد بستنی دوم رو از جیب کاپشنش درآورد و سمتش گرفت.
مایکی: برای تو.
میا با تعجب نگاهش کرد.
میا: تو از کجا فهمیدی من بستنی دوست دارم؟
مایکی: نفهمیدم.
میا: پس؟
مایکی: حدس زدم.
میا خندید.
میا: حدست خوبه.
مایکی: میدونم.
میا کنار موتورش نشست.
مایکی: چرا ساکتی؟
میا: هیچی.
مایکی: دروغ میگی.
میا نگاهش کرد.
میا: از کجا فهمیدی؟
مایکی: چون وقتی چیزی اذیتت میکنه، زیاد حرف نمیزنی.
میا چند لحظه ساکت موند.
میا: تو خیلی دقت میکنی.
مایکی: فقط به چیزایی که برام مهمن.
میا سرش رو پایین انداخت.
قبل از اینکه چیزی بگه، دراکن از دور صدا زد.
دراکن: مایکی! باید بریم.
مایکی بلند شد.
مایکی: میا، تو همینجا بمون.
میا: باز هم همون حرف؟
مایکی: آره.
میا: باشه.
مایکی و دراکن رفتن.
میا هنوز بستنی دستش بود.
نگاهش روی پشت سر مایکی موند.
میا: چرا حس میکنم یه چیزی درست نیست؟
چند ساعت بعد، مایکی و دراکن برگشتن.
اما این بار مایکی تنها نبود.
یک پسر غریبه همراهشان بود.
میا وقتی او را دید، ناخودآگاه از جا بلند شد.
میا: این کیه؟
مایکی جواب نداد.
پسر غریبه نگاه کوتاهی به میا انداخت.
پسر: پس تو میایی.
میا: منو میشناسی؟
پسر لبخند خیلی سردی زد.
پسر: بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
مایکی یک قدم جلو آمد.
مایکی: باهاش حرف نزن.
میا با تعجب به مایکی نگاه کرد.
میا: مایکی؟
مایکی: گفتم باهاش حرف نزن.
لحنش کاملاً جدی بود.
پسر غریبه خندید.
پسر: هنوزم همینطوریای. وقتی چیزی برات مهم میشه، زیادی مراقبش میشی.
مایکی: اسم میا رو از دهنت نیار.
دراکن هم جلو آمد.
دراکن: بهتره اینجا رو ترک کنی.
پسر چند لحظه به مایکی نگاه کرد.
بعد بدون حرف اضافه برگشت و رفت.
میا به مایکی نگاه کرد.
میا: حالا میگی قضیه چیه؟
مایکی سکوت کرد.
میا: مایکی.
مایکی: اون آدم خطرناکه.
میا: برای تو؟
مایکی: برای هر کسی که نزدیک من باشه.
میا: پس اون پیام صبح...
مایکی ناگهان سرش رو بالا آورد.
مایکی: چه پیامی؟
میا گوشیاش رو درآورد و صفحه رو نشانش داد.
مایکی پیام رو خواند.
صورتش جدی شد.
دراکن هم نزدیک شد و پیام رو دید.
دراکن: این خوب نیست.
میا: یعنی چی؟
مایکی گوشی رو به میا برگردوند.
مایکی: از امروز تنها جایی نرو.
میا: مایکی، من بچه نیستم.
مایکی: میدونم.
میا: پس چرا—
مایکی: چون نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
میا ساکت شد.
مایکی کمی مکث کرد.
مایکی: دیروز بهت قول دادم، یادت هست؟
میا آرام سر تکون داد.
مایکی: گفتم نمیذارم اتفاقی برات بیفته.
میا: یادمه.
مایکی: من روی قولم میایستم.
چشمهای میا نرم شد.
میا: ولی تو هم باید یه چیزی رو بدونی.
مایکی: چی؟
میا: منم قرار نیست وقتی تو توی دردسر میافتی، بیخیال بشینم.
مایکی لبخند کوچیکی زد.
مایکی: پس با همیم؟
میا: به عنوان دوست.
مایکی: فعلاً.
میا: مایکی!
مایکی خندید.
اما هیچکدام متوجه نشدن که آن طرف خیابون، همان پسر غریبه هنوز ایستاده بود و آنها را نگاه میکرد.
و این بار...
کنارش شخص دیگری هم ایستاده بود.
پسر غریبه: پس نقطهضعفش اینه.
صدای نفر دوم آرام جواب داد:
نفر دوم: حالا میدونیم چطور به مایکی ضربه بزنیم.
🌧️
قسمت پنجم، آخرین قسمت: وقتی مایکی مجبور میشه بین قدرتش و محافظت از میا یکی رو انتخاب کنه... 🖤🏍️
- ۱۴.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط