نخ هایی که دلم رو بهت دوخت
پارت سه
میتا پشت یکی از میزها نشست. میتسویا یه سبد نخ و سوزن جلوش گذاشت و روی صندلی کناری نشست تا روش کار رو توضیح بده.
میتسویا: «تا حالا خیاطی کردی؟»
میتا: «نه، ولی فکر نمیکنم سخت باشه.»
میتسویا: «اعتمادبهنفس خوبی داری.»
میتا: «من معمولاً توی هر کاری موفق میشم.»
میتسویا خندید.
میتسویا: «پس ببینیم توی این کار هم همینطوریه یا نه.»
میتا سوزن رو برداشت و با جدیت شروع کرد به دوختن پارچه.
پنج دقیقه بعد...
نخ گره خورد.
میتا پشت یکی از میزها نشست. میتسویا یه سبد نخ و سوزن جلوش گذاشت و روی صندلی کناری نشست تا روش کار رو توضیح بده.
میتسویا: «تا حالا خیاطی کردی؟»
میتا: «نه، ولی فکر نمیکنم سخت باشه.»
میتسویا: «اعتمادبهنفس خوبی داری.»
میتا: «من معمولاً توی هر کاری موفق میشم.»
میتسویا خندید.
میتسویا: «پس ببینیم توی این کار هم همینطوریه یا نه.»
میتا سوزن رو برداشت و با جدیت شروع کرد به دوختن پارچه.
پنج دقیقه بعد...
نخ گره خورد.
- ۱.۲k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط