خیلی‌خوب‌یادمه!

خیلی‌خوب‌یادمه!
سه‌شنبه‌،پنج‌و‌چهل‌دقیقه‌عصر‌واسه‌همیشه‌تو‌دنیایی‌ک‌خودم‌ساخته‌بودم‌گم‌شدم!
همه‌ی‌اون‌جنگلایی‌ک‌توش‌راه‌رفته‌بودم‌...
همه‌ی‌اون‌رودخونه‌هایی‌که‌توش‌شنا‌کرده‌بودم...
همه‌ی‌کرمای‌شب‌تابی‌ک‌تا‌صبح‌با‌هم‌پرسه‌زده‌بودیم...
همشون‌گذاشتن‌و‌رفتن...
ولم‌کردن‌!
شایدم‌من‌ولشون‌کردم...
خودمُ‌انداختم‌تو‌بغل‌‌اورورا‌
با‌چاقو‌...
و‌اورورای‌نیمه‌جونُ‌کشتم!
حتی‌نزاشتم‌نفس‌بکشه...
تو‌نطفه‌خفه‌شد..
خیلی‌آرزوها‌داشتم‌واسش!
این‌که‌بزرگ‌شه‌و‌تبدیل‌شه‌به‌‌زیباترین‌موجود‌دنیای‌من!این‌که‌وجودش‌سرشار‌از‌رنگ‌و‌فرح‌باشه!
ولی‌هیچ‌وقت‌این‌فرصتُ‌بهش‌ندادم‌...
به‌صلاحش‌بود!
تیکه‌های‌باقی‌مونده‌وجود‌از‌هم‌پاشیده‌ی‌اون‌دخترک‌نیمه‌کاره،هنوزم‌یه‌جایی‌تو‌این‌خونس...=]
وقتی‌کشتمش
وجود‌خودمم‌دادم‌باهاش‌رفت...
بعد‌از‌رنگ‌باختن‌چهره‌ی‌اورورا،‌دنیام‌خاکستری‌شد...
نفسم‌تنگ‌و‌اتاقم‌تاریک‌شد!
دیگه‌هیچ‌وقت‌رنگ‌یشمی‌،یشمی‌نشد!
بعد‌از‌چهارروز‌فکر‌کردن،یشمی‌قرار‌بود‌رو‌شاخ‌های‌اورورا‌بشینه...
دیگه‌هیچ‌وقت‌‌‌ترکیب‌زرد‌و‌قرمز،نارنجی‌نشد!
هیچ‌وقت‌نیلی‌به‌موهای‌قلم‌مو‌نخورد‌تا‌پشت‌چشم‌اورورا‌بشینه...
با‌چشمای‌خودم‌!
شاهد‌یه‌جنایت‌بزرگ‌بودم....


#تکه‌شیشه‌های‌خونی‌وجودم
#‌براساس‌‌یک‌داستان‌واقعی
[چقدر‌چرت‌و‌پرت-.-]
⁴⁰⁰'²'⁵
دیدگاه ها (۳۸۷)

🟤پزشکیان: نتانیاهو نتوانسته غزه را وادار به تسلیم کند، حالا ...

اگر بخوام غیر از گرونی چیزی بگم که دلم رو گرم کنه از چشم‌های...

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

اینارو میگم ک بدونید تو ذهن این کودن ها چی میگذره.اینا واقعا...

پارت: 16 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

رمان عشق ممنوع

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

جونگکوکا تو واقعا داره ۲۹ سالت میشه؟ ‌ولی تو هنوز برای ما آر...

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط