نام فیک : دازای من ، پارت ۱ ، بخش اول
( + = چویا ) (@ = آکوتاگاوا )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
19:00 شب » ساعت
. خانه
راوی :(
. به زندگیم رحم کنید تورو خدا ، تروخدا به بچم رحم کنید اون هنوز یه بچستتتت ...
+ خفه شوووو ...
و ... تنها با چند گلوله سر کودک شیرخواره را هدف گرفته و ... تمام ...
و حال ... در روز تولدش بجای کادو ... با چند گلوله به آن دنیا مهمانش کرده بودند .....
مادرش داشت زار میزد ولی ... ولی هیچ یک از اینها .. به چشم اوگای چویا ، پسر رئیس مافیای بندر .. نمی آمد .....
موری اوگای رئیس یکی از بزرگترین مافیای ژاپن که هرکس به مافيا اش راه پیدا میکرد ... باید احتمال مرگش را هم .. در نظر میگرفت ...
و تنها پسرش ... که دیگران را به چشم عروسک هایش میدید ...
اوگای چویا که جایگاهش .. تعیین شده بود ... رئيس مافيا بندر که اینطور که معلوم بود .. قرار بود در عرض یک ماه .. به ریاست برسد ...
و این دلیلی بود که مردم حتی بیشتر از قبل از او میترسیدند ...
سکوت بود ولی آن صدا .. سکوت را میشکست ... صدای زجه زدن مادری که فرزندش را از دست داده بود و .. صدای گریه ی آرام دخترک پنج ساله که حال برادر شش ماهه اش را از دست داده بود ...
پوزخندی زد ... اهمیتی نمیداد ... چرا باید اهمیت میداد؟ .. به هر حال .. تقصیر خودشان بود .... آهی کشید ...
صدای زجه های زن بیش از حد رو مخ بود ...
با صدای بلند فریاد زد ...
+ خفه شووو ...
و زن .. نگاه لرزاندش را بالا آورد و با ترس به پوزخند روی لبش خیره ماند ...
به پوزخند به زن زیر پایش چشم دوخت .. آه .. چقدر چندش آور ...
زمزمه وار ولی طوری که زن بشنود لب زد ...
+ اگه بچت برات مهم بود ... قرضت رو سر وقت میدادی ... هوم
حالا هم دیر نشده .. قرضتو بده .. وگرنه ...
كلتش را درست روی سر دخترک پنج ساله که بی صدا اشک میریخت و با بهت به او خیره بود نشانه رفت ....
+ مجبورم دخترتم ازت بگیرم .... خب .. انتخاب با خودته ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفاً ازم حمایت کنید 🙏🏻
#دازای من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
19:00 شب » ساعت
. خانه
راوی :(
. به زندگیم رحم کنید تورو خدا ، تروخدا به بچم رحم کنید اون هنوز یه بچستتتت ...
+ خفه شوووو ...
و ... تنها با چند گلوله سر کودک شیرخواره را هدف گرفته و ... تمام ...
و حال ... در روز تولدش بجای کادو ... با چند گلوله به آن دنیا مهمانش کرده بودند .....
مادرش داشت زار میزد ولی ... ولی هیچ یک از اینها .. به چشم اوگای چویا ، پسر رئیس مافیای بندر .. نمی آمد .....
موری اوگای رئیس یکی از بزرگترین مافیای ژاپن که هرکس به مافيا اش راه پیدا میکرد ... باید احتمال مرگش را هم .. در نظر میگرفت ...
و تنها پسرش ... که دیگران را به چشم عروسک هایش میدید ...
اوگای چویا که جایگاهش .. تعیین شده بود ... رئيس مافيا بندر که اینطور که معلوم بود .. قرار بود در عرض یک ماه .. به ریاست برسد ...
و این دلیلی بود که مردم حتی بیشتر از قبل از او میترسیدند ...
سکوت بود ولی آن صدا .. سکوت را میشکست ... صدای زجه زدن مادری که فرزندش را از دست داده بود و .. صدای گریه ی آرام دخترک پنج ساله که حال برادر شش ماهه اش را از دست داده بود ...
پوزخندی زد ... اهمیتی نمیداد ... چرا باید اهمیت میداد؟ .. به هر حال .. تقصیر خودشان بود .... آهی کشید ...
صدای زجه های زن بیش از حد رو مخ بود ...
با صدای بلند فریاد زد ...
+ خفه شووو ...
و زن .. نگاه لرزاندش را بالا آورد و با ترس به پوزخند روی لبش خیره ماند ...
به پوزخند به زن زیر پایش چشم دوخت .. آه .. چقدر چندش آور ...
زمزمه وار ولی طوری که زن بشنود لب زد ...
+ اگه بچت برات مهم بود ... قرضت رو سر وقت میدادی ... هوم
حالا هم دیر نشده .. قرضتو بده .. وگرنه ...
كلتش را درست روی سر دخترک پنج ساله که بی صدا اشک میریخت و با بهت به او خیره بود نشانه رفت ....
+ مجبورم دخترتم ازت بگیرم .... خب .. انتخاب با خودته ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفاً ازم حمایت کنید 🙏🏻
#دازای من
- ۹.۱k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط