چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۱۲

چند سالی از آن روزهای تاریک و بیمارستان گذشت؛ از آن گلوله‌ای که قرار بود جونگکوک را از من بگیرد اما فقط ما را به هم محکم‌تر گره زد.

عصر یک روز دلپذیر پاییزی بود. خانه‌ی بزرگ و دنج‌مان پر شده بود از صدای خنده و جیغ‌های از سر شوق. روی مبل راحتی نشسته بودم و با لبخند به منظره‌ی روبه‌رویم نگاه می‌کردم؛ منظره‌ای که زیباترین تصویر دنیا برای من بود.

جونگکوک، رئیس خطرناک و ترسناک مافیا، حالا روی زمینِ پذیرایی دراز کشیده بود و دختر کوچولویمان — «رایا» — با موهای فرفری و چشم‌های درشت و دقیقاً مثل پدرش، داشت روی شکم او بالا و پایین می‌پرید!

رایا چهار سالش بود و دقیقاً تمام لجبازی‌ها و لج‌بازی‌های جونگکوک را یکجا داشت.

جونگکوک دست‌هایش را زیر بغل رایا گرفته بود و تندتند قلقلکش می‌داد که دخترک از خنده ریسه رفته بود:
— «تسلیم! تسلیم بابایی! مُردم از خنده!»

رایا با پاهای کوچک‌اش محکم زد توی سر جونگکوک و با زبانِ نصفه‌نیمه‌اش داد زد:
— «نهههه! بابا اسب‌سواری! من سوارکارم!»

جونگکوک با همان قیافه‌ی مظلومِ ساختگی، چشم‌هایش را گرد کرد و لبش را گاز گرفت؛ پیرسینگ روی لبش زیر نور آفتاب می‌درخشید و موهای بلندش روی پیشانی‌اش ریخته بود. با صدای بم و خش‌داری که سعی می‌کرد جدی باشد، گفت:
— «اِ خانم خانما! زدی رئیس مافیا رو کشتی که! شجاع شدی واسه خودت؟ صبر کن نشونت بدم!»

و ناگهان جونگکوک با یک حرکت رایا را روی هوا چرخاند و روی شانه‌اش گذاشت مثل یک کیسه برنج، و شروع کرد به دزدکی راه رفتن توی هال. رایا جیغ بلندی کشید و دستی به موهای جونگکوک کشید و کشید:
— «مامان! مامان کمک! بابا منو دزدید!»

من با تکه‌ابرِ خنده‌ای که روی لبم نشسته بود، از روی مبل بلند شدم و دست به کمر ایستادم:
— «آقای جونگکوک! با دختر من چیکار داری؟ بگذارش زمین وگرنه امشب خبری از شام مورد علاقه‌ت نیست!»

جونگکوک ایست1اد، رایا را بغلِ خودش آورد و با یک دست کمر او را نگه داشت و با دستی دیگر، به سمت من آمد. نگاه خیره و عاشقانه‌اش را از روی دخترمان برداشت و به من دوخت. با لبخندی که تمام هوش و حواسم را می‌برد، جلو آمد و پیشانی‌ام را بوسید:
— «شام بدون تو و پرنسسِ کوچولومون مزه‌ای نداره، ا.ت... ولی اعتراف کن، من بابای بهتریم یا شوهر بهتری؟»

رایا سریع دستش را بالا آورد و گفت:
— «اول بابا، بعد مامان!»

جونگکوک بلند زد زیر خنده و من با چشم‌های ریزشده به هر دویشان نگاه کردم. اما در دل، برای هزارمین بار خدا را شکر کردم که از میان همه‌ی طوفان‌های دنیا، پناهم آغوش همین مردِ خشنِ مهربان شد.
دیدگاه ها (۶)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_17 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄دوش...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

پارت ۴۰

تک پارتی

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 222♡⁠。⁠)⁩لبخند ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

رمان جونگکوک

ادامه پارت ۷صدای قدم.جیمین سریع مارال را کشید پشت گلخونه. پش...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط