پارت ۲۰:

خب فک کنم عاشقت شدم! will i fill i love you


هیون‌جین نگاهش رو از پنجره گرفت. سکوتِ بینشون دیگه قابل تحمل نبود؛ یه جور سنگینی داشت روی سینه‌اش فشار می‌آورد. فلیکس داشت با انگشت‌هاش لبه‌ی میز بازی می‌کرد، جوری که انگار داشت دنبال راهی می‌گشت که چطور از هیون‌جین فرار کنه، بدون اینکه واقعاً حرکت کنه.
هیون‌جین یهو بلند شد. فلیکس با تعجب سرش رو بالا آورد، اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، هیون‌جین از پشت میز خم شد و دست فلیکس سریع و محکم، توی دست خودش گرفت.

فلیکس جا خورد. نگاهش از تعجب گرد شد و سعی کرد دستش رو عقب بکشه، ولی هیون‌جین ول‌کن نبود. هیون‌جین مستقیم به چشم‌هاش خیره شد و گفت: «بیا.»

«کجا؟ هیون‌جین، چیکار می‌کنی؟» فلیکس با صدای لرزون پرسید.
هیون‌جین بدون اینکه جواب بده، فلیکس رو با خودش کشوند سمت در. فلیکس همون‌طور که دنبالش می‌رفت، زیر لب اعتراض می‌کرد و سعی می‌کرد خودش رو جمع‌وجور کنه، ولی انگار، یه چیزی که ده سال بود دفن شده بود، با اون تماسِ هیون‌جین بیدار شده بود.

وقتی از درِ کافه اومدن بیرون، بارون دیگه اون‌طوریِ وحشیانه نبود. یه جورایی آروم‌تر شده بود، فقط یه ریز بارونِ ریز و مه‌آلود بود که روی صورت‌هاشون می‌نشست.

هیون‌جین فلیکس رو برد سمت همون کوچه‌ی تاریک. همون‌جا. همون‌جایی که ده سال پیش، خاطراتِ تلخ اون‌ها رو شروع کرده بود.
وقتی رسیدن به تهِ کوچه، هیون‌جین ایستاد و برگشت سمت فلیکس. فلیکس رو به دیوارِ خیسِ کوچه تکیه داده بود و داشت سعی می‌کرد نفس‌هایِ نامنظمش رو کنترل کنه. سرش رو پایین انداخته بود و می‌لرزید.

هیون‌جین یه قدم رفت جلوتر. «چرا اون موقع فرار کردی؟» صداش آروم بود،
فلیکس سرش رو بیشتر پایین برد« چون… چون اون روز بهت گفتم که نمی‌خوام تو رو خراب کنم. یادته؟ گفتم اگه بمونی، تمومِ اون چیزی که هستی رو خراب می‌کنم...»
هیونجین:«تو هیچ‌وقت نمی‌تونی من رو خراب کنی، فلیکس.» هیون‌جین با لحنی که انگار از تهِ دلش می‌اومد، گفت. «تو فکر می‌کنی با دور نگه داشتنت داری از من محافظت می‌کنی؟ نه، تو فقط داری از خودت محافظت می‌کنی. چون می‌ترسی من ببینم که چقدر آسیب دیدی.»
فلیکس یهو سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش سرخ شده بود و از اشک، دیدِ مسیر رو تار کرده بود. «چون من… من خیلی از اون چیزی که بودیم دور شدم، هیون‌جین. من دیگه اون آدمِ آرومِ توی خاطراتت نیستم. من فقط…»
صدایش پرید. اولین قطره‌ی اشک روی گونه‌ی خیسش لغزید و بعد، انگار سدی شکسته باشه، اشک‌هاش مثل بارونِ اون شب، سرازیر شد.
هیونجین دیگه صبر نکرد. بدونِ هیچ حرفی، جلو رفت و فلیکس رو تویه آغوشش گرفت.
فلیکس اولش مثل یه چوبِ خشک و بی‌حرکت بود، انگار منتظر بود هیون‌جین پشیمون بشه و ولش کنه. ولی وقتی گرمای تنِ هیون‌جین رو حس کرد و اون بویِ همیشگی‌ش که حالا کلِ فضای اطرافش رو پر کرده بود، بهش هجوم آورد، تمامِ مقاومت‌هاش فرو ریخت…»
فلیکس صورتش رو توی شانه‌ی هیون‌جین پنهان کرد و با شدت شروع کرد به گریه کردن. گریه‌هایی که انگار ده سالِ تنهایی رو با خودش داشت. هیون‌جین دست‌هاش رو دورِ کمرِ فلیکس سفت‌تر کرد،
هیون‌جین هم که انگار منتظرِ همین لحظه بود؛ سرش رو بیشتر توی گردنِ فلیکس فرو برد. نفس‌هاش سنگین و لرزون شده بود و فلیکس، همون‌طور که چشماش رو بسته بود، یه لرزشِ خفیف رو توی سینه‌ی هیون‌جین حس کرد. انگار که هیون‌جین داشت سعی می‌کرد تمامِ دردهایِ چند ساله‌ی خودش رو توی اون بغلِ کوتاه جا بده.
و بعد، فلیکس گرمایِ یه قطره‌ی آبِ گرم رو روی شونه‌ش حس کرد... هیون‌جین داشت گریه می‌کرد، اما اون‌قدر آروم، که انگار می‌ترسید اگه بلندتر گریه کنه، این لحظه بخاطرِ صداش از هم بپاشه...
و ادامه دارد...

-------------------------------------------------

فک کنم زیادی رفتم تو جو...خیلی احساسی نوشتم😶، و طولانی...
ولی امیدوارم خوشتون اومده باشه🙂♥️👍🏼🥰
دیدگاه ها (۷)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

( Blue Side )

«رایحه پنهان»امروز روز استراحت تهیونگ بود.از صبح هیچ کاری ند...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

پارت ۱۹۵

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط