سرنوشت...تا حالا به این کلمه فکر کرده بودین؟فکر کنم بد نی
سرنوشت...تا حالا به این کلمه فکر کرده بودین؟فکر کنم بد نیست به مفهوم کلمه ی سرنوشت فکر کنین.
سرنوشت از قبل نوشته شده،بعضی آدم ها فکر میکنن سنوشت قابل تغییره بعضی هم فکر میکنن چیزی که نوشته شده،نوشته شده نمیشه تغییرش داد منم همین فکر و میکنم آدم نمیتونه سرنوشت و تغییر بده
چیزی که پیشونی نوشت آدماست تغییر نمیکنه
حتی با پول،عشق،دوستی...
کیم نانا:اوووووووووووف،یااااااا بسه دیگه بچه ها یه لحظه ساکت بشید سرم رفت از بس حرف زدید
کیم شقایق:اوه اوه بچه ها این باز خطری شد
کیم شیما:این که کار همیشه اشه،نونا تو اصن بلدی بخندی؟بابا ما تو این 3 سال مردیم یه بار خنده ات و ندیدیم
فاطی:بچه ها بسه مامانم و اذیتش نکنین انقدر...
کیم نانا:فاطی تو یکی ساکت شوها،باز به من گفت مامان
آخه مگه من چند سال ازت بزرگترم؟؟؟هان؟چوگولهههههه؟(این به معنی دلت کتک میخواده؟)
فاطی:خب تو از همه بزرگتری دیگه نونا،اگه تو نبودی که ما رو جمع و جور میکرد؟؟عجققققم ^-^
کیم شیما:این باز قیافه اشو عین گربه کرد...جمع کن بابا این چیزا رو این اثر نداره(این و بزارم یا جمله پایینی)
کیم نانا:خیلی خب بابا نمیخواد گربه بشی واسه من..
(اه همیشه همین بساطه من میگفتم ساکت بشید و بعدش تمام این بحث ها ادامه داره کار هر روزمون خیلی عادی شده دیگه ،بزارید از خودم بگم من کیم نانا 21 سالمه..3 ساله که با بهترین آدمای زندگیم آشنا شدم خیلی دوسشون دارم برام خیلی مهمن تو زندگیم فقط اینارو دارم 3 تا بچه پولدار ایرانی که واسه درس خوندن اومدن کشوری که خیلی دوس دارن و تازه عاشق گروه دابل اس هم هستن و همش سر این که کدوم ماله منه دعوا دارن..منم خودم عاشق لی مین هوام ،خیلی دوسش دارم.. تعریف از خود نباشه رقصم عالیه از بس رقصیدم ، 18 سالم بود که یه اتفاق بد افتاد مامان و بابام و بهترین حامی های زندگیم و تو یه سانحه از دست دادم و از اون روز تنها شدم و یاد گرفتم روی پای خودم وایستم دبیرستانم که تموم شد درس خوندن و ول کردم چون پولی نداشتم که ادامه بدم..درست 6 ماه بعد از فوت عزیزام با این 3 تا آشنا شدم...این اشنایی هم واسه خودش جریانی داشت..من توی یه کافی شاپ ظهرا ظرف میشورم واسه پول بیشتر و بقه روز یه گارسونم این کافی شاپم نزدیکه دانشگاه این 3 تاست ..توی اون کافی شاپ من همیشه چندتا مزاحم سمجج داشتم از این بچه پولدارا که از بالا به پایین به ادم نگاه میکنن ،نمیدونم چرا از من خوششون نمیومد شایدم واسشون یه سرگرمی بودم آره از این دید بهش نگاه کنی بهتره ..طبق معمول اینا یه کرمی ریختن که باعث شد من با سینی ای پر از قهوه ی که تو دستم بود لیز بخورم و یه مقدار از قهوه ها کج بشه بریزه رو گوم شیما البته بعدا اسمش و فهمیدم اونا هم که از اول همه چیز و دیده بودن پا شدن کلی دعوا کردن و کولی بازی درآوردن با اون دخترای افاده ای ، منم از بابت لباسش عذرخواهی کردم که شیما گفت اشکالی نداره..عصر که داشتم از مغازه بیرون میومدم این 3 تا دختر اومدن سمتم و من و به زور سوار ماشین خودشون کردن و رسوندن خونه اونجا بود که فهمیدم اسماشون چیه که شقایق برگشت گفت از این به بعد هر روز آویزونتیم..از اون روز به بعد اونا بهترین دوستامن آدمایی که واسشون مهم نیست من پولدارم یا فقیر)
کیم شقایق:نونا نونا نونااااااااااااااااااا کجایی تو هوی ...این باز رفت تو هپروت
نانا:هوی چتههههههههه چرا میزنی؟؟؟خوبه ازت بزرگترما
شقایق:خوبه والا 6 ساعته دارم صدات میکنم تو باغ نیسی انگار..کجا سیر میکردی؟
نانا:بچه ها شما درس ندارید اومدین ور دل من نشستید
شیما:این باز بحث و عوض کرد..بگو بینیم چته ؟؟؟
نانا:چیزیم نیست رفته بودم تو فکر فقط
فاطی:تو فکر چی؟
نانا:تو فکر دستیمون...آه
شیما:دوستیمون؟حالا چرا آه میکشی؟مگه دوستیمون اذیتت میکنه؟.
نانا:تو باز زر زدی شیما؟؟؟؟؟؟؟؟نه بابا داشتم به لحظه ای فکر میکردم که با هم اشنا شدیم
شقایق:وااااااای بچه ها یادش بخیر ...عجب روزی بود ...
فاطی:وای من چقدر خندم گرفته بود وقتی نونا افتاد زمین ..آخه عین سوسک مرده یهو پخش زمین شد هم ته خنده بود هم داشتم سعی میکردم نخندم بزنم دهن اون دخترا رو آسفالت کنم
نانا:من مثل سوسک مرده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کصافططططططط
شقایق:وای هیچی اون لحظه نمیشد که شیما پاشد جلو دختره واستاد گفت ازش معذرت خواهی کن
بار اول سکوت..بار دوم دختره داد زد به من چه خودش باید هواسش و جمع میکرد دختره دست و پا چلفتی..بار سوم شیما موهای دختره رو محکم کشید از پشت داد زد که از نونا معذرت خواهی کنه...من که تا حالا به شخصه این روی شیما رو ندیده بودم
شیما:عجب روزی بود...یادش بخیر
فاطی:بچه ها بیاید قول بدید دوستیمون همیشه تا ابد همینجور میمونه حتی اگه اتفاقی بیفته ما بازم با همیم...موافقید؟
نانا:آخه بچه ها
سرنوشت از قبل نوشته شده،بعضی آدم ها فکر میکنن سنوشت قابل تغییره بعضی هم فکر میکنن چیزی که نوشته شده،نوشته شده نمیشه تغییرش داد منم همین فکر و میکنم آدم نمیتونه سرنوشت و تغییر بده
چیزی که پیشونی نوشت آدماست تغییر نمیکنه
حتی با پول،عشق،دوستی...
کیم نانا:اوووووووووووف،یااااااا بسه دیگه بچه ها یه لحظه ساکت بشید سرم رفت از بس حرف زدید
کیم شقایق:اوه اوه بچه ها این باز خطری شد
کیم شیما:این که کار همیشه اشه،نونا تو اصن بلدی بخندی؟بابا ما تو این 3 سال مردیم یه بار خنده ات و ندیدیم
فاطی:بچه ها بسه مامانم و اذیتش نکنین انقدر...
کیم نانا:فاطی تو یکی ساکت شوها،باز به من گفت مامان
آخه مگه من چند سال ازت بزرگترم؟؟؟هان؟چوگولهههههه؟(این به معنی دلت کتک میخواده؟)
فاطی:خب تو از همه بزرگتری دیگه نونا،اگه تو نبودی که ما رو جمع و جور میکرد؟؟عجققققم ^-^
کیم شیما:این باز قیافه اشو عین گربه کرد...جمع کن بابا این چیزا رو این اثر نداره(این و بزارم یا جمله پایینی)
کیم نانا:خیلی خب بابا نمیخواد گربه بشی واسه من..
(اه همیشه همین بساطه من میگفتم ساکت بشید و بعدش تمام این بحث ها ادامه داره کار هر روزمون خیلی عادی شده دیگه ،بزارید از خودم بگم من کیم نانا 21 سالمه..3 ساله که با بهترین آدمای زندگیم آشنا شدم خیلی دوسشون دارم برام خیلی مهمن تو زندگیم فقط اینارو دارم 3 تا بچه پولدار ایرانی که واسه درس خوندن اومدن کشوری که خیلی دوس دارن و تازه عاشق گروه دابل اس هم هستن و همش سر این که کدوم ماله منه دعوا دارن..منم خودم عاشق لی مین هوام ،خیلی دوسش دارم.. تعریف از خود نباشه رقصم عالیه از بس رقصیدم ، 18 سالم بود که یه اتفاق بد افتاد مامان و بابام و بهترین حامی های زندگیم و تو یه سانحه از دست دادم و از اون روز تنها شدم و یاد گرفتم روی پای خودم وایستم دبیرستانم که تموم شد درس خوندن و ول کردم چون پولی نداشتم که ادامه بدم..درست 6 ماه بعد از فوت عزیزام با این 3 تا آشنا شدم...این اشنایی هم واسه خودش جریانی داشت..من توی یه کافی شاپ ظهرا ظرف میشورم واسه پول بیشتر و بقه روز یه گارسونم این کافی شاپم نزدیکه دانشگاه این 3 تاست ..توی اون کافی شاپ من همیشه چندتا مزاحم سمجج داشتم از این بچه پولدارا که از بالا به پایین به ادم نگاه میکنن ،نمیدونم چرا از من خوششون نمیومد شایدم واسشون یه سرگرمی بودم آره از این دید بهش نگاه کنی بهتره ..طبق معمول اینا یه کرمی ریختن که باعث شد من با سینی ای پر از قهوه ی که تو دستم بود لیز بخورم و یه مقدار از قهوه ها کج بشه بریزه رو گوم شیما البته بعدا اسمش و فهمیدم اونا هم که از اول همه چیز و دیده بودن پا شدن کلی دعوا کردن و کولی بازی درآوردن با اون دخترای افاده ای ، منم از بابت لباسش عذرخواهی کردم که شیما گفت اشکالی نداره..عصر که داشتم از مغازه بیرون میومدم این 3 تا دختر اومدن سمتم و من و به زور سوار ماشین خودشون کردن و رسوندن خونه اونجا بود که فهمیدم اسماشون چیه که شقایق برگشت گفت از این به بعد هر روز آویزونتیم..از اون روز به بعد اونا بهترین دوستامن آدمایی که واسشون مهم نیست من پولدارم یا فقیر)
کیم شقایق:نونا نونا نونااااااااااااااااااا کجایی تو هوی ...این باز رفت تو هپروت
نانا:هوی چتههههههههه چرا میزنی؟؟؟خوبه ازت بزرگترما
شقایق:خوبه والا 6 ساعته دارم صدات میکنم تو باغ نیسی انگار..کجا سیر میکردی؟
نانا:بچه ها شما درس ندارید اومدین ور دل من نشستید
شیما:این باز بحث و عوض کرد..بگو بینیم چته ؟؟؟
نانا:چیزیم نیست رفته بودم تو فکر فقط
فاطی:تو فکر چی؟
نانا:تو فکر دستیمون...آه
شیما:دوستیمون؟حالا چرا آه میکشی؟مگه دوستیمون اذیتت میکنه؟.
نانا:تو باز زر زدی شیما؟؟؟؟؟؟؟؟نه بابا داشتم به لحظه ای فکر میکردم که با هم اشنا شدیم
شقایق:وااااااای بچه ها یادش بخیر ...عجب روزی بود ...
فاطی:وای من چقدر خندم گرفته بود وقتی نونا افتاد زمین ..آخه عین سوسک مرده یهو پخش زمین شد هم ته خنده بود هم داشتم سعی میکردم نخندم بزنم دهن اون دخترا رو آسفالت کنم
نانا:من مثل سوسک مرده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کصافططططططط
شقایق:وای هیچی اون لحظه نمیشد که شیما پاشد جلو دختره واستاد گفت ازش معذرت خواهی کن
بار اول سکوت..بار دوم دختره داد زد به من چه خودش باید هواسش و جمع میکرد دختره دست و پا چلفتی..بار سوم شیما موهای دختره رو محکم کشید از پشت داد زد که از نونا معذرت خواهی کنه...من که تا حالا به شخصه این روی شیما رو ندیده بودم
شیما:عجب روزی بود...یادش بخیر
فاطی:بچه ها بیاید قول بدید دوستیمون همیشه تا ابد همینجور میمونه حتی اگه اتفاقی بیفته ما بازم با همیم...موافقید؟
نانا:آخه بچه ها
- ۳۴.۵k
- ۱۹ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط