وارث
Part ۱۲
وقتی باگوکو و میدوریا به ساختمان اصلی رسیدند نگهبان ها بدلیل زمان خاموشی (همون تایمی که بچه ها دیگه نباید از خوابگاه بیرون بیان) بهشون اجازه ورود نداد و گفت آلمایت چند ساعتی میشه که رفته.
از اون روز یک ماه میگذره و باکوگو هنوز به آکیرا مشکوکه. تو این مدت همه راجب تمرین اون روز فراموش کردند. چند نفر (جیرو. توکویامی. آشیدو.) هم با آکیرا گرم گرفتند، هرچند که هنوز مثل کیریشیما و شینسو بهش نزدیک نیستند. چه تو خوابگاه و چه داخل مدرسه سعی میکردند باگوکو و آکیرا را از هم دور نگه دارند تا دوباره جنگ به پا نشه.
توی این یک ماه به دلیل اینکه جشنواره ورزشی (همون مسابقاتی که میدوریا شوتو رو مجبور به استفاده از نیمه آتش کوسش کرد) نزدیک بود و اسرار زیاد بچه ها برای تمرین و قویتر شدن، مدیر نزو بهشون اجازه داد که توی این مدت داخل خوابگاه باشند و تمرین کنند. هرچند که مینتا و دنکی دنبال چیزای دیگه بودن... ولی ایدا تونست جمعشون کنه.
*قسمت کوتاهی از اون یک ماه*
۱.***شیطنت ناامید کننده***
*همه بچه ها درحال تمرین داخل زمین تمرین*
سرو:*متعجب، یکلحظه دست از تمرین کردن برمیداره* هی بچه ها کسی دنکی رو ندیده؟
همه دورشون رو نگاه میکنن ولی اثری ازش نیست
مومو:*نگران* حالا که فکرش رو میکنم مینتا هم نیست.
ایدا که فهمیده موضوع از چه قراره آهی میکشه
ایده:*عینکش را روی صورتش تنظیم میکنه* همگی به تلاشتون ادامه بدید. من بعنوان نماینده کلاس ۲A خودم را موظف میدانم که پیداشون کنم. *با سرعت جت از اونجا دور میشه*
و اما دنکی و مینتا. کجا بودن؟ معلومه دیگه، دم استخر داشتن سال اولی ها رو دید میزدن. مینتا که دهنش آب افتاده بود و دیگه نمیتونست طاقت بیاره بلند شد که بره نزدیکه و مخ بزنه که... یهو یچیزی محکم به پس کله جفتشون خورد که باعث شد بیهوش رو زمین بیفتن. ایدا بالاسرشون داشت نفس نفس میزد و از عصبانیت قرمز شده بود
ایدا: *یقشون رو از پشت گرفت و رو زمین کشیدشون* من دیگه از شما دوتا ناامید شدم.
۲. ***انفجار بمب اتمی***
*کله سحر روز جمعه داخل خوابگاه*
حتی با وجود اینکه روز تعطیل بود ولی بچه ها باید واسه جشنواره و سرهم کردن وسایل کمک میکردند پس مجبور بودن زود بیدار بشن. و همونطور که انتظار میره همه خسته و بی اعصاب هستند. باگوکو درحالی که به سختی تونسته جلوی خودش رو بگیره که کسی رو پاره نکنه با یک لیوان قهوه روی کاناپه لم داده. دنکی و کیریشیما از خدا بی خبر رفتند کنار باکوگو روی کاناپه نشستند و شروع کردند به حرف زدن. باکوگو که اعصابش از چیزی که بود خط خطی تر شده بود دسته لیوان رو بیشتر فشار داد. همون لحظه یهو مینا وارد صحنه شد و بحث به تمرین ماه پیش کشیده شد. همین کافی بود که صبر باکوگو تموم بشه. لیوان داخل دستش از فشار زیاد شکست و صدایش کل ساختمون رو برداشت.
باگوکو:*عربده* گاله رو ببندید عوضی ها!!! میکشمتوننن!!!
و اینگونه بود که کل ساختمون منفجر شد.
افسانه ها میگن که اون روز کلاس 2A بجای کمک برای آمادگی جشنواره مشغول درست کردن خوابگاه بودن.
۳. ***برداشت اشتباه***
*داخل خوابگاه شب قبل از مسابقات*
یک ماه کامل پر از جنب و جوش و تمرین بالاخره تموم شده بود و چی بهتر از یه خوشگذرونی جمعی. جرعت و حقیقت. نوشیدنی خونگی. خوراکی و...
نوشیدنی رو خود بچه ها قبلا درست کرده بودند و بطری ها رو اوروراکا از یه مغازه خریده بود که خیلی شبیه به بطری الکل بود. ساعت ۱۲ شب بود و کلی بطری خالی اطراف مبل بود و بچه ها از خستگی نای راه رفتن هم نداشتن. وضعیت طوری بود که اگر کسی بدون اطلاع از وضعیت میومد داخل صد درصد فکر میکرد که مست کردن. و همین اتفاق هم افتاد. آیزاوا ناگهان وارد شد که به بچه ها از اینکه مسابقات فرداست خبر بده که با همچین صحنه ای روبرو شد. و بله. بچه ها کل شب رو کله پا و آویزون از دیوار گذروندن. بماند که آیزاوا خودش از قبل میدونست که اونا شیشه الکل نبودند ولی چیکار میشه کرد. بعضی اوقات حتی سختگیر ترین معلما هم نیاز به خوشگذرونی دارن.
و تو یه چشم بهم زدن روز جشنواره ورزشی و مسابقات فرا رسید...
■□■□■□■□■□■□■□■□■
وقتی باگوکو و میدوریا به ساختمان اصلی رسیدند نگهبان ها بدلیل زمان خاموشی (همون تایمی که بچه ها دیگه نباید از خوابگاه بیرون بیان) بهشون اجازه ورود نداد و گفت آلمایت چند ساعتی میشه که رفته.
از اون روز یک ماه میگذره و باکوگو هنوز به آکیرا مشکوکه. تو این مدت همه راجب تمرین اون روز فراموش کردند. چند نفر (جیرو. توکویامی. آشیدو.) هم با آکیرا گرم گرفتند، هرچند که هنوز مثل کیریشیما و شینسو بهش نزدیک نیستند. چه تو خوابگاه و چه داخل مدرسه سعی میکردند باگوکو و آکیرا را از هم دور نگه دارند تا دوباره جنگ به پا نشه.
توی این یک ماه به دلیل اینکه جشنواره ورزشی (همون مسابقاتی که میدوریا شوتو رو مجبور به استفاده از نیمه آتش کوسش کرد) نزدیک بود و اسرار زیاد بچه ها برای تمرین و قویتر شدن، مدیر نزو بهشون اجازه داد که توی این مدت داخل خوابگاه باشند و تمرین کنند. هرچند که مینتا و دنکی دنبال چیزای دیگه بودن... ولی ایدا تونست جمعشون کنه.
*قسمت کوتاهی از اون یک ماه*
۱.***شیطنت ناامید کننده***
*همه بچه ها درحال تمرین داخل زمین تمرین*
سرو:*متعجب، یکلحظه دست از تمرین کردن برمیداره* هی بچه ها کسی دنکی رو ندیده؟
همه دورشون رو نگاه میکنن ولی اثری ازش نیست
مومو:*نگران* حالا که فکرش رو میکنم مینتا هم نیست.
ایدا که فهمیده موضوع از چه قراره آهی میکشه
ایده:*عینکش را روی صورتش تنظیم میکنه* همگی به تلاشتون ادامه بدید. من بعنوان نماینده کلاس ۲A خودم را موظف میدانم که پیداشون کنم. *با سرعت جت از اونجا دور میشه*
و اما دنکی و مینتا. کجا بودن؟ معلومه دیگه، دم استخر داشتن سال اولی ها رو دید میزدن. مینتا که دهنش آب افتاده بود و دیگه نمیتونست طاقت بیاره بلند شد که بره نزدیکه و مخ بزنه که... یهو یچیزی محکم به پس کله جفتشون خورد که باعث شد بیهوش رو زمین بیفتن. ایدا بالاسرشون داشت نفس نفس میزد و از عصبانیت قرمز شده بود
ایدا: *یقشون رو از پشت گرفت و رو زمین کشیدشون* من دیگه از شما دوتا ناامید شدم.
۲. ***انفجار بمب اتمی***
*کله سحر روز جمعه داخل خوابگاه*
حتی با وجود اینکه روز تعطیل بود ولی بچه ها باید واسه جشنواره و سرهم کردن وسایل کمک میکردند پس مجبور بودن زود بیدار بشن. و همونطور که انتظار میره همه خسته و بی اعصاب هستند. باگوکو درحالی که به سختی تونسته جلوی خودش رو بگیره که کسی رو پاره نکنه با یک لیوان قهوه روی کاناپه لم داده. دنکی و کیریشیما از خدا بی خبر رفتند کنار باکوگو روی کاناپه نشستند و شروع کردند به حرف زدن. باکوگو که اعصابش از چیزی که بود خط خطی تر شده بود دسته لیوان رو بیشتر فشار داد. همون لحظه یهو مینا وارد صحنه شد و بحث به تمرین ماه پیش کشیده شد. همین کافی بود که صبر باکوگو تموم بشه. لیوان داخل دستش از فشار زیاد شکست و صدایش کل ساختمون رو برداشت.
باگوکو:*عربده* گاله رو ببندید عوضی ها!!! میکشمتوننن!!!
و اینگونه بود که کل ساختمون منفجر شد.
افسانه ها میگن که اون روز کلاس 2A بجای کمک برای آمادگی جشنواره مشغول درست کردن خوابگاه بودن.
۳. ***برداشت اشتباه***
*داخل خوابگاه شب قبل از مسابقات*
یک ماه کامل پر از جنب و جوش و تمرین بالاخره تموم شده بود و چی بهتر از یه خوشگذرونی جمعی. جرعت و حقیقت. نوشیدنی خونگی. خوراکی و...
نوشیدنی رو خود بچه ها قبلا درست کرده بودند و بطری ها رو اوروراکا از یه مغازه خریده بود که خیلی شبیه به بطری الکل بود. ساعت ۱۲ شب بود و کلی بطری خالی اطراف مبل بود و بچه ها از خستگی نای راه رفتن هم نداشتن. وضعیت طوری بود که اگر کسی بدون اطلاع از وضعیت میومد داخل صد درصد فکر میکرد که مست کردن. و همین اتفاق هم افتاد. آیزاوا ناگهان وارد شد که به بچه ها از اینکه مسابقات فرداست خبر بده که با همچین صحنه ای روبرو شد. و بله. بچه ها کل شب رو کله پا و آویزون از دیوار گذروندن. بماند که آیزاوا خودش از قبل میدونست که اونا شیشه الکل نبودند ولی چیکار میشه کرد. بعضی اوقات حتی سختگیر ترین معلما هم نیاز به خوشگذرونی دارن.
و تو یه چشم بهم زدن روز جشنواره ورزشی و مسابقات فرا رسید...
■□■□■□■□■□■□■□■□■
- ۳.۴k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط