معامله
معامله
33
جونگکوک با شیطنت لبخند زد.
«شوخی کردم... من نمیام. میمونم خونه.»
تهیونگ همانطور که کیارش را از آغوشش گرفت، به او خیره شد.
«جدی؟»
جونگکوک سر تکان داد.
«آره. تو ببرش.»
تهیونگ کمی اخم کرد.
«باشه.»
جونگکوک خندید.
«چیه؟ نگران شدی تنهایی از پسش برنمیای؟»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«نه. فقط میخواستم مطمئن بشم خودت استراحت میکنی.»
بعد پتو را دور کیارش مرتب کرد.
«تو هم امروز استراحت کن.»
جونگکوک روی مبل نشست و لبخند زد.
«چشم، آلفا.»
تهیونگ به سمت در رفت، اما قبل از خروج برگشت.
«و جونگکوک؟»
«هوم؟»
«اگه حال خودت بد شد، فوراً بهم زنگ بزن.»
جونگکوک لبخندش را نرم کرد.
«قول میدم.»
کیارش در آغوش تهیونگ تکان کوچکی خورد.
جونگکوک آرام گفت:
«کیا، مواظب بابات باش.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«باید بیشتر مواظب تو باشه.»
و با کیارش از اتاق خارج شد.ویو — مطب پزشک
کیارش تازه واکسنش را زده بود و صورت کوچکش از گریه سرخ شده بود. مشتهای کوچکش را جمع کرده بود و با گریهی بریدهبریده در آغوش تهیونگ تکان میخورد.
تهیونگ با نگرانی پشتش را آرام نوازش میکرد.
«هیس... بابا اینجاست. آروم، کیارش...»
کیارش دوباره گریه کرد.
تهیونگ به پزشک نگاه کرد.
«چرا اینقدر گریه میکنه؟»
پزشک با آرامش گفت:
«آروم باشید، این واکنش بعد از واکسن میتونه طبیعی باشه. چند دقیقه بغلش کنید و آرومش کنید.»
تهیونگ سر تکان داد.
«باشه.»
کیارش هنوز هقهق میکرد.
تهیونگ او را کمی بالاتر در آغوش گرفت و آرام گفت:
«تموم شد، کوچولو... دیگه آمپولی نیست.»
کیارش انگشت کوچکش را دور انگشت تهیونگ حلقه کرد.
تهیونگ برای اولین بار کمی لبخند زد.
«آفرین پسرم.»
پزشک گفت:
«اگر تب بالا، بیحالی غیرعادی، مشکل تنفسی یا واکنش شدید داشت، سریع با پزشک تماس بگیرید. در غیر این صورت معمولاً بیقراری و درد محل تزریق موقتیه.»
تهیونگ با دقت گوش داد و دوباره به کیارش نگاه کرد.
«شنیدی؟ قهرمان کوچولوی من.»
کیارش میان هقهق فقط صدای کوچکی از خودش درآورد.
تهیونگ آهسته گفت:
«بریم خونه پیش مامان.»تهیونگ وارد عمارت شد، در حالی که کیارش هنوز در آغوشش بود.
همین که اطراف را نگاه کرد، متوجه سکوت غیرعادی خانه شد.
«جونگکوک؟»
جوابی نیامد.
تهیونگ اخم کرد و نگاهی به اتاق انداخت. روی میز، یک کاغذ تاخورده قرار داشت.
آن را برداشت و باز کرد.
با خط آشنای جونگکوک نوشته شده بود:
> «من با دوستهای آلفام میرم بیرون، نگران نشیییی 😌
زود برمیگردم.»
تهیونگ چند ثانیه به نامه خیره ماند.
بعد آهی کشید.
«این بچه...»
کیارش در آغوشش صدای کوچکی درآورد.
تهیونگ به او نگاه کرد.
«مامانت باز بدون اینکه خبر بده رفته بیرون.»
کیارش فقط پلک زد.
تهیونگ گوشیاش را بیرون آورد و برای جونگکوک پیام فرستاد:
«کجایی؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«گفتم که با دوستامم 😌 نگران نباش آلفااا.»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«چه ساعتی برمیگردی؟»
جواب:
«نمیدونم 😂»
تهیونگ زیر لب گفت:
«جونگکوک...»
کیارش دوباره نالهی کوچکی کرد.
تهیونگ نگاهش کرد و آرامتر گفت:
«باشه. فعلاً تو و من تنها هستیم.»
کیارش انگشتش را گرفت.
تهیونگ لبخند بسیار کمرنگی زد.
«ولی وقتی مامانت برگشت، باید دربارهی این نامه باهاش حرف بزنیم.»
از گوشی صدای اعلان دیگری آمد.
پیام جدید جونگکوک:
«تهته؟ کیارش گریه نکرده که؟ 🥺»
تهیونگ جواب داد:
«بعد از واکسن خیلی گریه کرد. الان بهتره.»
چند لحظه بعد:
«آخییی کیااا 😭 بهش بگو مامانش زود میاد.»
تهیونگ به صفحه نگاه کرد و لبخند زد.
«مامانت واقعاً غیرقابل کنترله.»
کیارش در آغوشش آرام گرفت.تهیونگ با دیدن جواب جونگکوک ابرویش را بالا برد.
تهیونگ: «دوستات چه کسایی هستن؟»
چند ثانیه بعد پیام جونگکوک آمد:
کوک: «۲ تا آلفا و ۳ تا امگا.»
تهیونگ به صفحه خیره ماند.
تهیونگ: «اسم آلفاها؟»
کوک: «چرا؟ 😐»
تهیونگ: «پرسیدم.»
کوک: «تهته... حسادت کردی؟ 😂»
تهیونگ اخم کرد.
تهیونگ: «نه.»
جواب فوراً آمد:
کوک: «دروغگووو 😂»
تهیونگ نگاهی به کیارش انداخت که در آغوشش خوابش برده بود.
بعد دوباره تایپ کرد:
تهیونگ: «فقط میخوام بدونم با چه کسانی بیرونی.»
کوک: «دوستای قدیمین. خیالت راحت باشه آلفای من، فقط دارم خوش میگذرونم.»
تهیونگ چند لحظه مکث کرد.
تهیونگ: «باشه. فقط مراقب خودت باش.»
جونگکوک جواب داد:
«چشم 😌❤️»
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
زیر لب گفت:
«شیطون.»
و کیارش در خواب دست کوچکش را تکان داد؛ انگار با پدرش موافق بود.
33
جونگکوک با شیطنت لبخند زد.
«شوخی کردم... من نمیام. میمونم خونه.»
تهیونگ همانطور که کیارش را از آغوشش گرفت، به او خیره شد.
«جدی؟»
جونگکوک سر تکان داد.
«آره. تو ببرش.»
تهیونگ کمی اخم کرد.
«باشه.»
جونگکوک خندید.
«چیه؟ نگران شدی تنهایی از پسش برنمیای؟»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«نه. فقط میخواستم مطمئن بشم خودت استراحت میکنی.»
بعد پتو را دور کیارش مرتب کرد.
«تو هم امروز استراحت کن.»
جونگکوک روی مبل نشست و لبخند زد.
«چشم، آلفا.»
تهیونگ به سمت در رفت، اما قبل از خروج برگشت.
«و جونگکوک؟»
«هوم؟»
«اگه حال خودت بد شد، فوراً بهم زنگ بزن.»
جونگکوک لبخندش را نرم کرد.
«قول میدم.»
کیارش در آغوش تهیونگ تکان کوچکی خورد.
جونگکوک آرام گفت:
«کیا، مواظب بابات باش.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«باید بیشتر مواظب تو باشه.»
و با کیارش از اتاق خارج شد.ویو — مطب پزشک
کیارش تازه واکسنش را زده بود و صورت کوچکش از گریه سرخ شده بود. مشتهای کوچکش را جمع کرده بود و با گریهی بریدهبریده در آغوش تهیونگ تکان میخورد.
تهیونگ با نگرانی پشتش را آرام نوازش میکرد.
«هیس... بابا اینجاست. آروم، کیارش...»
کیارش دوباره گریه کرد.
تهیونگ به پزشک نگاه کرد.
«چرا اینقدر گریه میکنه؟»
پزشک با آرامش گفت:
«آروم باشید، این واکنش بعد از واکسن میتونه طبیعی باشه. چند دقیقه بغلش کنید و آرومش کنید.»
تهیونگ سر تکان داد.
«باشه.»
کیارش هنوز هقهق میکرد.
تهیونگ او را کمی بالاتر در آغوش گرفت و آرام گفت:
«تموم شد، کوچولو... دیگه آمپولی نیست.»
کیارش انگشت کوچکش را دور انگشت تهیونگ حلقه کرد.
تهیونگ برای اولین بار کمی لبخند زد.
«آفرین پسرم.»
پزشک گفت:
«اگر تب بالا، بیحالی غیرعادی، مشکل تنفسی یا واکنش شدید داشت، سریع با پزشک تماس بگیرید. در غیر این صورت معمولاً بیقراری و درد محل تزریق موقتیه.»
تهیونگ با دقت گوش داد و دوباره به کیارش نگاه کرد.
«شنیدی؟ قهرمان کوچولوی من.»
کیارش میان هقهق فقط صدای کوچکی از خودش درآورد.
تهیونگ آهسته گفت:
«بریم خونه پیش مامان.»تهیونگ وارد عمارت شد، در حالی که کیارش هنوز در آغوشش بود.
همین که اطراف را نگاه کرد، متوجه سکوت غیرعادی خانه شد.
«جونگکوک؟»
جوابی نیامد.
تهیونگ اخم کرد و نگاهی به اتاق انداخت. روی میز، یک کاغذ تاخورده قرار داشت.
آن را برداشت و باز کرد.
با خط آشنای جونگکوک نوشته شده بود:
> «من با دوستهای آلفام میرم بیرون، نگران نشیییی 😌
زود برمیگردم.»
تهیونگ چند ثانیه به نامه خیره ماند.
بعد آهی کشید.
«این بچه...»
کیارش در آغوشش صدای کوچکی درآورد.
تهیونگ به او نگاه کرد.
«مامانت باز بدون اینکه خبر بده رفته بیرون.»
کیارش فقط پلک زد.
تهیونگ گوشیاش را بیرون آورد و برای جونگکوک پیام فرستاد:
«کجایی؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«گفتم که با دوستامم 😌 نگران نباش آلفااا.»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«چه ساعتی برمیگردی؟»
جواب:
«نمیدونم 😂»
تهیونگ زیر لب گفت:
«جونگکوک...»
کیارش دوباره نالهی کوچکی کرد.
تهیونگ نگاهش کرد و آرامتر گفت:
«باشه. فعلاً تو و من تنها هستیم.»
کیارش انگشتش را گرفت.
تهیونگ لبخند بسیار کمرنگی زد.
«ولی وقتی مامانت برگشت، باید دربارهی این نامه باهاش حرف بزنیم.»
از گوشی صدای اعلان دیگری آمد.
پیام جدید جونگکوک:
«تهته؟ کیارش گریه نکرده که؟ 🥺»
تهیونگ جواب داد:
«بعد از واکسن خیلی گریه کرد. الان بهتره.»
چند لحظه بعد:
«آخییی کیااا 😭 بهش بگو مامانش زود میاد.»
تهیونگ به صفحه نگاه کرد و لبخند زد.
«مامانت واقعاً غیرقابل کنترله.»
کیارش در آغوشش آرام گرفت.تهیونگ با دیدن جواب جونگکوک ابرویش را بالا برد.
تهیونگ: «دوستات چه کسایی هستن؟»
چند ثانیه بعد پیام جونگکوک آمد:
کوک: «۲ تا آلفا و ۳ تا امگا.»
تهیونگ به صفحه خیره ماند.
تهیونگ: «اسم آلفاها؟»
کوک: «چرا؟ 😐»
تهیونگ: «پرسیدم.»
کوک: «تهته... حسادت کردی؟ 😂»
تهیونگ اخم کرد.
تهیونگ: «نه.»
جواب فوراً آمد:
کوک: «دروغگووو 😂»
تهیونگ نگاهی به کیارش انداخت که در آغوشش خوابش برده بود.
بعد دوباره تایپ کرد:
تهیونگ: «فقط میخوام بدونم با چه کسانی بیرونی.»
کوک: «دوستای قدیمین. خیالت راحت باشه آلفای من، فقط دارم خوش میگذرونم.»
تهیونگ چند لحظه مکث کرد.
تهیونگ: «باشه. فقط مراقب خودت باش.»
جونگکوک جواب داد:
«چشم 😌❤️»
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
زیر لب گفت:
«شیطون.»
و کیارش در خواب دست کوچکش را تکان داد؛ انگار با پدرش موافق بود.
- ۳۵۸
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط