{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و احساسم چنین می گفت :

و احساسم چنین می گفت :
مرا از خود نمی رانی ...
کمی دلسنگ و مغروری ،
ولی ... بی من نمی مانی

و بعضی وقت ها شاید
حضورت را نمی بینم
تو اما با شکیبایی
برایم شعر می خوانی
و باور کن بدون تو
دلم را پاره خواهم کرد
خودت این را نمی دانی ؟!
دیدگاه ها (۶)

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگ ریز...

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم راه رود جاری احساسما...

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتیدل بریدن هات حکمت داشت: د...

صبح روزی پشت در می آید و من نیستماز مسیحایم خبر می آید و من ...

کجا رفته بودی، چرا کفش هایت بوی پاییز می‌دهند؟ شال گردن نارن...

عاشقانه های شبنم

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

پروانه جان

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

آمدم بنویسم کاش آدمیزاد قدرت داشت از همه عزیزانش دفاع و حمای...

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

ای جانِ خسته‌ی من،دیگر برای هر #نگاه بی‌قرار و هر زبان بی‌مح...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط