☆مدرسه جادویی☆ ~پارت ۱۰~

صبحِ فردا، مدرسه از همیشه شلوغ‌تر بود. صدای خنده‌ها، پچ‌پچ‌ها و قدم‌های سریع توی راهروها پیچیده بود. ا.ت. آهسته قدم برمی‌داشت، برفی رو بغل کرده بود و سعی می‌کرد بین جمعیت گم بشه تا کسی بهش گیر نده.

ولی خب… این مدرسه اجازه گم شدن به کسی نمی‌داد.

وقتی پیچ راهرو رو رد کرد، یه دفعه سه‌تا دختر جلوی راهش سبز شدن. قیافه‌هاشون مثل برف سرد، نگاه‌هاشون یخ‌زده.

دختر اولی، با موهای بلوند یخی، پوزخند زد و گفت:

«این همون تازه‌وارد بدبخته‌ست؟»

دومی دست به سینه وایستاد:

«هه، گربه‌شو ببین. مثل خودش بی‌مصرفه.»

ا.ت. قلبش فرو ریخت. می‌خواست چیزی بگه، ولی درست همون لحظه تهیونگ از پشت سرشون رد شد و با بی‌رحمی زمزمه کرد:

«حواست باشه. اینا تازه شروعشه.»
دختر سوم کشید جلو، دستش رو زد به کتاب‌های ا.ت. و همه‌شون ریخت روی زمین.

با یه لبخند آرام ولی ترسناک گفت:

«تو حتی نمی‌تونی از خودت دفاع کنی، چه برسه به اینکه بخوای جادوگر بشی.»

ا.ت. خم شد کتاب‌ها رو جمع کنه. دستاش می‌لرزید. برفی هم با نگرانی میو می‌کرد.

صدای خنده‌ی پسرها از انتهای راهرو بلند شد؛ جونگ‌کوک، جیمین، نامجون، جین، هوبی و شوگا. مثل اینکه از دور صحنه رو نگاه کرده بودن.

جونگ‌کوک دستش رو گذاشت پشت سرش و بلند خندید:

«دیدین؟ همینم بلد نیست. بهش می‌گن جادوگر؟»

جیمین با خنده گفت:

«این بیاد کلاس دفاع؟ وای خدا، من مردم.»

نامجون بدون احساس، خیلی سرد گفت:

«بذار خودش بفهمه اشتباه اومده اینجا.»

تهیونگ کنار دخترها وایستاد، دست تو جیب، با اون حالت آرام و خطرناکش.

زیر لب گفت:

«اصلاً بهش نمیاد از خانواده‌ی جادوگرها باشه. انگار از یه دنیای معمولی افتاده وسط ما.»

این حرف آخر… تیر خلاص بود.

ا.ت. سعی کرد بلند شه، ولی دید دنیا دور سرش می‌چرخه. صداها دورتر و دورتر شدن. نور راهرو محو شد.

قدم‌هاش سست شد و قبل از اینکه بتونه حتی اسم خودش رو صدا کنه، زمین زیر پاش ناپدید شد.

آخرین چیزی که دید، چهره‌ی شوکه‌ی برفی بود که به سمتش می‌پرید…

و یه سایه‌ی آشنا که با سرعت به سمتش می‌دوید.

سایه‌ای که به‌طرز عجیبی شبیه… جونگ‌کوک بود.

بعد همه‌چی سیاه شد.

و وقتی چشمای خرمایی رنگش رو باز کرد ناخودآگاه مغزش بی مقدمه گفت
.
.
.
.
.
.
خماری
.
.
.
.
شرطا. ۱۴ لایک. ۱۵ کامنت.


#جونگکوک
#وانشات
#رمان
#اسمات
#مدرسه
#جادویی
#عشق
دیدگاه ها (۲۳)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

🖤 اولین برخورد جونگ‌کوک و ا/تچند ماه قبل، توی یک مراسم خانوا...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط