🖤 پشت نیمکت آخر
🖤 پشت نیمکت آخر
پارت ۱۰: «جایی که همهچیز شروع شد»
پایان داستان ❤️🩹
🖤 سه ماه بعد؛ مدرسه
زنگ کلاس به صدا درآمد.
جیمین با عجله وارد کلاس شد و خودش رو روی صندلی کنار جونگوک انداخت.
جیمین: «خبر فوری!»
جونگوک: «باز چی شده؟»
جیمین: «نیری میگه امروز قراره یه اتفاق عجیب بیفته!»
نیری از پشت سرشون گفت:
نیری: «من فقط گفتم امروز یه سورپرایز داریم! چرا داستان میسازی؟»
شوگا وارد کلاس شد و کیفش رو روی میز گذاشت.
شوگا: «لطفاً قبل از شروع کلاس، یکی این دوتا رو ساکت کنه.»
جیمین: «شوگا، تو اصلاً هیجان نداری!»
شوگا: «چون برخلاف تو، مغزم هنوز کار میکنه.»
نیری خندید.
جونگوک هم لبخند زد.
همهچیز کمکم به حالت عادی برگشته بود.
مادر جونگوک دوباره کنارش بود. پروندهی گذشته در حال پیگیری بود و تهیونگ هم دیگه هیچ رازی رو پشت نگاه سردش پنهان نمیکرد.
تهیونگ وارد کلاس شد و مستقیم به سمت نیمکت آخر رفت.
همون نیمکتی که همهچیز از اونجا شروع شده بود.
روی میز یک کاغذ گذاشت.
جونگوک با شک بهش نگاه کرد.
جونگوک: «این دیگه چیه؟»
تهیونگ: «بازش کن.»
جونگوک کاغذ رو برداشت.
روی اون نوشته شده بود:
«اولین روزی که دیدمت، فکر میکردم فقط یه همکلاسی دیگهای.
بعد فهمیدم آدمی هستی که حتی وقتی همهچیز برات سخت میشه، باز هم لبخند میزنی.
من اشتباه کردم. دروغ گفتم. ترسوندمت و باعث شدم بهم شک کنی.
اما یه چیز از همون روز اول تغییر نکرد.
اینکه هر بار وارد کلاس میشدم، اول دنبال تو میگشتم.
و هر بار که روی نیمکت آخر مینشستی، دلم میخواست کنارت باشم.
جونگوک، ممنون که بهم فرصت دادی دوباره اعتمادت رو به دست بیارم.
این بار، بدون هیچ رازی.
تهیونگ.»
جونگوک کاغذ رو پایین آورد.
جیمین از روی شونهش خوند و ناگهان جیغ زد:
جیمین: «واااای! این اعتراف عشقیه؟!»
جونگوک: «جیمین، ساکت شووو!»
شوگا: «بالاخره یکی پیدا شد که بتونه این پسر رو سرخ کنه.»
نیری: «من از اول میدونستم این دوتا یه چیزیشون میشه!»
تهیونگ بیتفاوت به نظر میرسید، اما گوشهاش کمی قرمز شده بودن.
جونگوک بلند شد، جلوی همه به سمت تهیونگ رفت و دستش رو گرفت.
جونگوک: «هی، کیم تهیونگ.»
تهیونگ: «بله؟»
جونگوک لبخند زد.
جونگوک: «بیا بشینیم پشت نیمکت آخر.»
تهیونگ دستش رو گرفت.
تهیونگ: «با کمال میل.»
و برای اولین بار، وقتی هر دو کنار هم روی نیمکت آخر نشستن، هیچکدوم مجبور نبودن چیزی رو از دیگری پنهان کنن.
پشت نیمکت آخر دیگه جای رازها نبود؛ جایی بود که داستانشون از اونجا شروع شده بود. 🖤
پایان فیک «پشت نیمکت آخر» ❤️
۱۰ پارت؛ یک راز بزرگ؛ و دو نفر که یاد گرفتن اعتماد، از هر حقیقت پنهانی مهمتره.
پارت ۱۰: «جایی که همهچیز شروع شد»
پایان داستان ❤️🩹
🖤 سه ماه بعد؛ مدرسه
زنگ کلاس به صدا درآمد.
جیمین با عجله وارد کلاس شد و خودش رو روی صندلی کنار جونگوک انداخت.
جیمین: «خبر فوری!»
جونگوک: «باز چی شده؟»
جیمین: «نیری میگه امروز قراره یه اتفاق عجیب بیفته!»
نیری از پشت سرشون گفت:
نیری: «من فقط گفتم امروز یه سورپرایز داریم! چرا داستان میسازی؟»
شوگا وارد کلاس شد و کیفش رو روی میز گذاشت.
شوگا: «لطفاً قبل از شروع کلاس، یکی این دوتا رو ساکت کنه.»
جیمین: «شوگا، تو اصلاً هیجان نداری!»
شوگا: «چون برخلاف تو، مغزم هنوز کار میکنه.»
نیری خندید.
جونگوک هم لبخند زد.
همهچیز کمکم به حالت عادی برگشته بود.
مادر جونگوک دوباره کنارش بود. پروندهی گذشته در حال پیگیری بود و تهیونگ هم دیگه هیچ رازی رو پشت نگاه سردش پنهان نمیکرد.
تهیونگ وارد کلاس شد و مستقیم به سمت نیمکت آخر رفت.
همون نیمکتی که همهچیز از اونجا شروع شده بود.
روی میز یک کاغذ گذاشت.
جونگوک با شک بهش نگاه کرد.
جونگوک: «این دیگه چیه؟»
تهیونگ: «بازش کن.»
جونگوک کاغذ رو برداشت.
روی اون نوشته شده بود:
«اولین روزی که دیدمت، فکر میکردم فقط یه همکلاسی دیگهای.
بعد فهمیدم آدمی هستی که حتی وقتی همهچیز برات سخت میشه، باز هم لبخند میزنی.
من اشتباه کردم. دروغ گفتم. ترسوندمت و باعث شدم بهم شک کنی.
اما یه چیز از همون روز اول تغییر نکرد.
اینکه هر بار وارد کلاس میشدم، اول دنبال تو میگشتم.
و هر بار که روی نیمکت آخر مینشستی، دلم میخواست کنارت باشم.
جونگوک، ممنون که بهم فرصت دادی دوباره اعتمادت رو به دست بیارم.
این بار، بدون هیچ رازی.
تهیونگ.»
جونگوک کاغذ رو پایین آورد.
جیمین از روی شونهش خوند و ناگهان جیغ زد:
جیمین: «واااای! این اعتراف عشقیه؟!»
جونگوک: «جیمین، ساکت شووو!»
شوگا: «بالاخره یکی پیدا شد که بتونه این پسر رو سرخ کنه.»
نیری: «من از اول میدونستم این دوتا یه چیزیشون میشه!»
تهیونگ بیتفاوت به نظر میرسید، اما گوشهاش کمی قرمز شده بودن.
جونگوک بلند شد، جلوی همه به سمت تهیونگ رفت و دستش رو گرفت.
جونگوک: «هی، کیم تهیونگ.»
تهیونگ: «بله؟»
جونگوک لبخند زد.
جونگوک: «بیا بشینیم پشت نیمکت آخر.»
تهیونگ دستش رو گرفت.
تهیونگ: «با کمال میل.»
و برای اولین بار، وقتی هر دو کنار هم روی نیمکت آخر نشستن، هیچکدوم مجبور نبودن چیزی رو از دیگری پنهان کنن.
پشت نیمکت آخر دیگه جای رازها نبود؛ جایی بود که داستانشون از اونجا شروع شده بود. 🖤
پایان فیک «پشت نیمکت آخر» ❤️
۱۰ پارت؛ یک راز بزرگ؛ و دو نفر که یاد گرفتن اعتماد، از هر حقیقت پنهانی مهمتره.
- ۴۱۵
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط