نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام اینپا و آنپا میکرد،
نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام اینپا و آنپا میکرد،
نانوا به او گفت: چرا اینقدر نگرانی!؟
گفت: گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم، میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟
گفت:
سپردهام، اما او خدای "گرگها" هم هست...!
نانوا به او گفت: چرا اینقدر نگرانی!؟
گفت: گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم، میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟
گفت:
سپردهام، اما او خدای "گرگها" هم هست...!
- ۲.۴k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط