{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،
نانوا به او گفت: چرا اینقدر نگرانی!؟

گفت: گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!

نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟

گفت:
سپرده‌ام، اما او خدای "گرگها" هم هست...!
دیدگاه ها (۱۳۸)

یه سری تو تاریکی داشتم میرفتم گفتم بسم الله الرحمن الرحیم یه...

شازده کوچولو پرسید:از کی اوضاع بهتر میشه؟روباه گفت:از وقتی ب...

وقتی آدمها شما را ترک میکنند،مانعشان نشوید،شما با کسانی که ر...

چیزی را که مرگ به هم پیوند میزند نباید گذاشت زندگی از هم جدا...

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

007-پنهان در مه - پارت ۹۱

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكردنانوا به ا...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط