{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.
نانوا به او گفت:
چرا این قدر نگرانی؟
گفت:
گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت:
سپرده‌ام، اما او خدای گرگها هم هست.
دیدگاه ها (۰)

سقف آرزوهای ما کف آرزوهای دیگری است. دنیا به طور ناجوانمردان...

دلم برای معلمم تنگ شده .. انگار برای اون فقط مهم بود که حاضر...

در دنیایی که همه یا گوسفندند یا گرگ ترجیح میدهم چوپان باشم ه...

خوشحالم ڪردمرگ پرنده ایڪه در برفــ ...آشیانه نداشتبالاخره خد...

جنگل نفرین شده پارت ۷

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

✨️لطفا ورق بزنید ،،،قابل توجه تیم مذاکره کننده مرشایمر آمریک...

✨️لطفا ورق بزنید ،،،قابل توجه تیم مذاکره کننده مرشایمر آمریک...

قابل توجه تیم مذاکره کننده مرشایمر آمریکایی به شماها میگه اح...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

.......//برده ی زیبا//.......

007-پنهان در مه - پارت ۶۵

007-پنهان در مه - پارت ۹۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط