نانوایی شلوغ بود!
نانوایی شلوغ بود!
چوپان،مدام اینپا و آنپا میکرد،
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم،
میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟
گفت:
سپردهام،
اما او خدای «گرگها» هم هست!!!
چوپان،مدام اینپا و آنپا میکرد،
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم،
میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟
گفت:
سپردهام،
اما او خدای «گرگها» هم هست!!!
- ۸۳۷
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط