{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود!

نانوایی شلوغ بود!
چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،
می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت:
سپرده‌ام،
اما او خدای «گرگها» هم هست!!!
دیدگاه ها (۱)

دنیا پر است از انسانها ی به ظاهر زیبا که هر روز لباسی نو بر ...

ابادان برزیلته. ...

روزی فیل با سرعت از جنگل می گریخت!دلیلش را پرسیدند گفت: شیر ...

....

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكردنانوا به ا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط