نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكرد
نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكرد
نانوا به او گفت : چرا اينقدر نگراني ؟
گفت : گوسفندانم را رها كرده ام و آمده ام نان بخرم ، ميترسم گرگها شكمشان را پاره كنند
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده اي؟؟؟
گفت: سپرده ام ، اما او خداي "گرگها"هم هست....
نانوا به او گفت : چرا اينقدر نگراني ؟
گفت : گوسفندانم را رها كرده ام و آمده ام نان بخرم ، ميترسم گرگها شكمشان را پاره كنند
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده اي؟؟؟
گفت: سپرده ام ، اما او خداي "گرگها"هم هست....
- ۴۷۴
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط