#سرناد_پارت_3

#سرناد_پارت_3
هیونجین بهش نزدیک شد و گفت
_چرا اینجا نشستی؟
_چون دیر رسیدم خونه مامانم نمیزاره برم داخل
هیونجین به سمتش رفت و کنارش نشست و فلیکس با تعجب گفت
_تو چرا اینجایی؟
هیونجین دستش رو وارد پلیورش کرد و گوشی فلیکس رو در اورد
_پابو گوشیت رو روی داشبورد جا گذاشته بودی
فلیکس احمقی نثار خودش کرد و گوشی رو از هیونجین گرفت که ناگهانی دست ب دست هیونجین برخورد کرد
هیونجین اخمی کرد و دست کوچیک و پفکی فلیکس رو توی دستش گرفت و گفت
_دستات یخ زدن!
اینو گفت و دستش رو روی صورت فلیکس گذاشت و گفت
_به احتمل 54 و دو دهم درصد فردا مریض میشی!
_چطور انقدر دقیق میگی؟
هیونجین همونطور که دستای فلیکس رو توی دستاش داشت گفت
_ناسملامتی من بخاطر هوش و دقتم داخل ریاضی توی دانشگاه آلمان در خوندم
_اووو..الان..چندسالته؟
_22...من فقط یک سال دانشگاه بودم بعدش که تست دادم قبول شدم
_منم امسال قرار بود که برم دانشگاه ولی خب خانواد...
با باز شدن در خونشون فلیکس دستاش رو از دست هیونجین بیرون کشید ایستاد و هیونجین هم همراهش بلند شد
بورام(مامان فلیکس)نگاهی به اون دو انداخت و سلام کوتاهی به هیونجین کرد و رو به فلیکس گفت
_بیا داخل..بابت چند دقیقه پیشم متاسفم عزیزکم..ولی میدونی که من فقط خیلی نگرانتم نمیخوام اسیب ببینی..
فلیکس با بغض خودشو تو اغوش مامانش انداخت و گفت
_متاسفم مامان...متاسفم ولی...ولی باید یه چیزی رو بهت بگم
بورام با تعجب بهش خیره شد و گفت
_میشنوم عزیزم
_بریم داخل
بورام سری تکون داد و کنار رفت و فلیکس داخل رفت هیونجین تعظیمی کرد و گفت
_خانم لی من دیگه میرم..شب خوش
_یخ کردی پسرم..بیا داخل یکم خودتو گرم کن و بعدش برو
هیونجین خواست مخالفت کنه که فلیکس سمتش اومد و دستش رو گرفت و کشید داخل
چند دقیقه از اومدنشون به خونه گذشته بود چون دیر وقت بود باستیان(خواهر فلیکس(خواب بود
_خب پسرم بگو چیشده..
فلیکس با استرس تند تند گفت
_مامان امروز که داشتم دنبال کار میگشتم جی وای پی رو دیدم ازم خواست برم تست بدم و من رفتم خب من قبول شدم و قراره با هفت نفر دبیو کنم
اشاره ایی به هیونجین کرد و ادامه داد
_و این هیونجینه دنسر گروه
بورام با شوک موهاشو پشت گوشش زد و بعد از چند دقیقه گفت
_باشه فلیکس..میتونی دبیو کنی پسرم..بهرحال این ارزوی تو بوده فقط..میدونی..ک..
فلیکس با ذوق مادرش رو بغل کرد و حرفش رو قطع کرد
_میدونم مامان یه کار پیدا میکنم و صبح ها میرم سرکار و رو پاهای خودم وامیستم قول میدم سربلندتون کنمم
هیونجین به حرف اومد
_میتونی بیای توی شرکت پدرم کاری کنی..من خودمم روز های تعطیلی اونجا کار میکنم..کارسختیم نیست..نظرت چیه؟
فلیکس با شوق سمت هیونجین برگشت و جیغی کشید و گفت
_خدایاااا این عالیههه...این جواب کدوم یک از کارای خوبیمههه...
بلند شد و چندبار دور خودش چرخید و گفت
_قراره ایدول شممم...پولدار شمم..معروفف شممم..اول برای باستیان و مامان یه خونهه بزرگ میخرممم بعدششش...
بورام با خنده بهش خیره شده بود...هیونجینم با دیدن ذوق فلیکس ناخاسته لبخندی زد و چیزی نگفت
..................
فلیکس سرش رو روی پاهای مادرش گذاشته بود و چشماش داشت به خواب دعوتش میکردن
_خاله جان وقتشه که من برم
فلیکس با شنیدن صدای هیونجین ا خواب پرید و سر جاش نشت و گفت
_چیی؟کجا میخوای بری؟
_میرم خوابگاه..
فلیکس سری بلند شد و لبهاشو به شکل کیوتی جلو داد و بازوی هیونجین رو گرفت
_میشه نری؟
هیونجین ابرویی بالا داد و سری برای تاسف نکن داد و گفت
_نگاش کن...لبو لوچتو جمع کن جوجه
فلیکس خنده ایی کرد و گفت
_نرروو...امشب اینجا بمون فردا صبح زود باید منو ببری شرکت باباتت
بورام بلند شد و توی صحبتشون دخالت کرد
_اره هیونجین شی..امشب رو اینجا باش الان دیر وقته
هیونجین دوباره به فلیکس که مثل گربه های مظلوم بهش خیره شده بود نگاه کرد و ناچار سری تکون داد
_باشه میمونم
.................
دیدگاه ها (۱)

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p37ویو راویچند دقیقه بعد...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁷ویو: جونگ‌کوکهمین که رسیدیم، هنر...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 197♡⁠。⁠)⁩رفتم ل...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 10 | حسودیت می‌شه، آقای هوانگ؟!...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_73بعد از چند دقیقه سکینه جون...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط