𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:
𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:
"𝖾𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗋𝗍"
𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a
𝗉𝖺𝗋𝗍: 𝟷
𝖿𝖾𝗅𝗂𝗑: +
𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇: -
__________
+دلم برات تنگ میشه
-منم همینطور... ولی میدونی که چاره ای نداریم مگه نه...؟
+اوهوم...
هر دو سکوت میکنن و سرشون رو پایین میندازن؛ انقدر غم درون دل هاشون زیاد
بود که اگر به هم نگاه میکردن تا سالها اشک می ریختن...!
-خیلی دوست دارم فلیکسی...!
پسر بزرگتر این رو میگه و پیشونی ِ پسرکش رو میبوسه...؛ قطره ی اشکی از گوشه ی چشم پسرک پایین میوفته...؛ هیونجین با دستش اشک رو پاک میکنه و با لحنی که سعی داره غمش رو مخفی کنه، میگه:
-هی! هی! قرار شد گریه نکنی!
فلیکس همونطور که بازهم اشک میریخت، میون هق هقش گفت:
+میـ_میدونم... و_ولی_هق! ... نمیـ_نمیتونم جلوی اشکامو_هق! بگـ_بگیرم...!
هیونجین لبخند غمگینی زد؛ به خوبی میدونست خواسته ای که از فلیکس داره محاله! امکان نداره که پسر کوچکتر گریه نکنه...!
در ذهنش شروع به تحلیل کرد... ناگهان ایده ای به ذهنش رسید که دیوونگی بود...؛ ولی تنها نور امید و طناب نجات بود و هیونجین قصد داشت بهش بچسبه!
-میگم لیکسی...
فلیکس سرش رو بالا اورد و به هیونجین نگاه کرد...؛
+هوم...؟
-میای... میای خودمونو بکشیم...؟
فلیکس با چشمهای گرد به هیونجین خیره شد...! خودکشی ِ دو نفره...؟ قبلا دربارش شنیده بود ولی حالا که میخواستن انجامش بدن ترسناک بنظر میرسید...!
+هـ_هیونـ_هیونجین...!
-بله عزیزم؟
+ا_این... دیوونگیه...!
-میدونم...
فلیکس با نگرانی به چشم های هیونجین نگاه کرد، بلکه ردی از شوخی درونشون ببینه...؛ ولی تنها چیزی که میدید نگاه جدی، مصمم و ترسناک هیونجین بود...!
-لیکس...
فلیکس به لب های هیونجین خیره شد در انتظار ادامه ی حرفش...؛
-لطفا...
فلیکس اب دهنش رو قورت داد و با خودش فکر کرد "شاید اونقدرا هم درد نداشته باشه...!" یا "شاید کنار هیونجین اونقدرا هم بد نباشه "
دروغ چرا؛ میترسید! خیلی خیلی هم میترسید... ولی نمیتونست به هیونجین نه بگه، پس گفت:
+باشه...
میدونست داره حکم اعدامشو با این حرف امضا میکنه... ولی نمیتونست دست رد به سینه ی هیونجین بزنه...!
-مرسی فلیکس...!
چشمهای هیونجین تیره و تار شد و طی یک حرکت ناگهانی، با دستهاش گلوی فلیکس رو گرفت و شروع به فشار دادنش کرد...! فلیکس ماتم زده به چهره ی هیونجین که فقط جنون داخلش دیده میشد خیره شد...!
-تو خیلی پسر خوبی هستی فلیکس...؛
اینو گفت و خنده ی جنون امیزی کرد!
-میدونستم به حرفم گوش میدی...!
فلیکس که اشک داخل چشم هاش حلقه زده بود به نفس نفس افتاده بود ولی هوایی به ریه هاش نمیرسید...! دستهای ظریفش رو روی دستشهای مردونه ی هیونجین گذاشت و ملتمسانه بهش خیره شد...؛ ولی هیچ تاثیری نداشت...! انگار هیونجین تا وقتی فلیکس رو نمیکشت اروم نمیگرفت...!
به خس خس افتاده بود و چشمهاش رو به سیاهی میرفت...! کم کم دیدش تاریک شد و در خلسه ای از ارامش و لذت فرو رفت...!
٭٭٭
وقتی از مرگ پسر مطمئن شد گلوش رو ول کرد و دستهاش رو دور کمرش حلقه کرد...؛ بوسه ای روی لبهاش گذاشت و گفت:
-عزیزم، تو زیادی برای تو این دنیا بودن معصوم بودی... باید میکشتمت...!
جسد پسر رو براید استایل بغل کرد...؛
-ولی نگران نباش... پای قولم هستم...!
بعد از بردن فلیکس به حموم و شستن بدن سفیدش به سمت اتاق خواب رفت... فلیکس رو روی تخت گذاشت و حولش رو دراورد؛ به سمت کمد رفت و لباس سفید و نسبتا بلندی که چند وقت پیش برای فلیکس گرفته بود ولی نتونسته بود بهش بده رو بیرون اورد و به سمت فلیکس ارمیده روی تخت رفت؛ لباس رو تن فلیکس کرد و از بالا بهش نگاه کرد... مثل یه فرشته می درخشید...!
به سمت دراور رفت و شونه، سشوار و گردنبندی رو که برای درخواست نامزدی از فلیکس خریده بود برداشت و به سمت فلیکس رفت...؛ بعد از خشک و مرتب کردن موهاش گردنبند رو دور گردن سفید و ظریفش بست و از دیدن اون بالهای سفید که روی گردن و ترقوه های فرشتش می درخشیدن لذت برد...؛ فلیکس رو مرتب روی تخت دراز کرد و بالشت زیر سرش رو چک کرد که یه وقت سرش اذیت نشه؛ سپس به سمت کشوی پاتختی رفت و جعبه ی مخملی مشکی رنگی رو بیرون اورد؛ در جعبه رو باز کرد و با لبخند غمگینی به اجسام درون جعبه خیره شد...؛
دوتا حلقه ی نقره ای و ظریف داخل جعبه بودن، حلقه هایی که هیونجین برای ازدواجش با فلیکس خریده بود...؛ اره... اون لباس تن فلیکس لباسی بود که هیونجین می خواست روز عروسیشون تنش کنه... ولی با خبر رفتن فلیکس به استرالیا همه چیز به هم ریخت... نمیتونست ببینه کسی که همیشه اون رو همسرش تصور میکرده داره میره... اونم وقتی که هنوز فقط دوست پسرشه...!
__________
"𝖾𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗋𝗍"
𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a
𝗉𝖺𝗋𝗍: 𝟷
𝖿𝖾𝗅𝗂𝗑: +
𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇: -
__________
+دلم برات تنگ میشه
-منم همینطور... ولی میدونی که چاره ای نداریم مگه نه...؟
+اوهوم...
هر دو سکوت میکنن و سرشون رو پایین میندازن؛ انقدر غم درون دل هاشون زیاد
بود که اگر به هم نگاه میکردن تا سالها اشک می ریختن...!
-خیلی دوست دارم فلیکسی...!
پسر بزرگتر این رو میگه و پیشونی ِ پسرکش رو میبوسه...؛ قطره ی اشکی از گوشه ی چشم پسرک پایین میوفته...؛ هیونجین با دستش اشک رو پاک میکنه و با لحنی که سعی داره غمش رو مخفی کنه، میگه:
-هی! هی! قرار شد گریه نکنی!
فلیکس همونطور که بازهم اشک میریخت، میون هق هقش گفت:
+میـ_میدونم... و_ولی_هق! ... نمیـ_نمیتونم جلوی اشکامو_هق! بگـ_بگیرم...!
هیونجین لبخند غمگینی زد؛ به خوبی میدونست خواسته ای که از فلیکس داره محاله! امکان نداره که پسر کوچکتر گریه نکنه...!
در ذهنش شروع به تحلیل کرد... ناگهان ایده ای به ذهنش رسید که دیوونگی بود...؛ ولی تنها نور امید و طناب نجات بود و هیونجین قصد داشت بهش بچسبه!
-میگم لیکسی...
فلیکس سرش رو بالا اورد و به هیونجین نگاه کرد...؛
+هوم...؟
-میای... میای خودمونو بکشیم...؟
فلیکس با چشمهای گرد به هیونجین خیره شد...! خودکشی ِ دو نفره...؟ قبلا دربارش شنیده بود ولی حالا که میخواستن انجامش بدن ترسناک بنظر میرسید...!
+هـ_هیونـ_هیونجین...!
-بله عزیزم؟
+ا_این... دیوونگیه...!
-میدونم...
فلیکس با نگرانی به چشم های هیونجین نگاه کرد، بلکه ردی از شوخی درونشون ببینه...؛ ولی تنها چیزی که میدید نگاه جدی، مصمم و ترسناک هیونجین بود...!
-لیکس...
فلیکس به لب های هیونجین خیره شد در انتظار ادامه ی حرفش...؛
-لطفا...
فلیکس اب دهنش رو قورت داد و با خودش فکر کرد "شاید اونقدرا هم درد نداشته باشه...!" یا "شاید کنار هیونجین اونقدرا هم بد نباشه "
دروغ چرا؛ میترسید! خیلی خیلی هم میترسید... ولی نمیتونست به هیونجین نه بگه، پس گفت:
+باشه...
میدونست داره حکم اعدامشو با این حرف امضا میکنه... ولی نمیتونست دست رد به سینه ی هیونجین بزنه...!
-مرسی فلیکس...!
چشمهای هیونجین تیره و تار شد و طی یک حرکت ناگهانی، با دستهاش گلوی فلیکس رو گرفت و شروع به فشار دادنش کرد...! فلیکس ماتم زده به چهره ی هیونجین که فقط جنون داخلش دیده میشد خیره شد...!
-تو خیلی پسر خوبی هستی فلیکس...؛
اینو گفت و خنده ی جنون امیزی کرد!
-میدونستم به حرفم گوش میدی...!
فلیکس که اشک داخل چشم هاش حلقه زده بود به نفس نفس افتاده بود ولی هوایی به ریه هاش نمیرسید...! دستهای ظریفش رو روی دستشهای مردونه ی هیونجین گذاشت و ملتمسانه بهش خیره شد...؛ ولی هیچ تاثیری نداشت...! انگار هیونجین تا وقتی فلیکس رو نمیکشت اروم نمیگرفت...!
به خس خس افتاده بود و چشمهاش رو به سیاهی میرفت...! کم کم دیدش تاریک شد و در خلسه ای از ارامش و لذت فرو رفت...!
٭٭٭
وقتی از مرگ پسر مطمئن شد گلوش رو ول کرد و دستهاش رو دور کمرش حلقه کرد...؛ بوسه ای روی لبهاش گذاشت و گفت:
-عزیزم، تو زیادی برای تو این دنیا بودن معصوم بودی... باید میکشتمت...!
جسد پسر رو براید استایل بغل کرد...؛
-ولی نگران نباش... پای قولم هستم...!
بعد از بردن فلیکس به حموم و شستن بدن سفیدش به سمت اتاق خواب رفت... فلیکس رو روی تخت گذاشت و حولش رو دراورد؛ به سمت کمد رفت و لباس سفید و نسبتا بلندی که چند وقت پیش برای فلیکس گرفته بود ولی نتونسته بود بهش بده رو بیرون اورد و به سمت فلیکس ارمیده روی تخت رفت؛ لباس رو تن فلیکس کرد و از بالا بهش نگاه کرد... مثل یه فرشته می درخشید...!
به سمت دراور رفت و شونه، سشوار و گردنبندی رو که برای درخواست نامزدی از فلیکس خریده بود برداشت و به سمت فلیکس رفت...؛ بعد از خشک و مرتب کردن موهاش گردنبند رو دور گردن سفید و ظریفش بست و از دیدن اون بالهای سفید که روی گردن و ترقوه های فرشتش می درخشیدن لذت برد...؛ فلیکس رو مرتب روی تخت دراز کرد و بالشت زیر سرش رو چک کرد که یه وقت سرش اذیت نشه؛ سپس به سمت کشوی پاتختی رفت و جعبه ی مخملی مشکی رنگی رو بیرون اورد؛ در جعبه رو باز کرد و با لبخند غمگینی به اجسام درون جعبه خیره شد...؛
دوتا حلقه ی نقره ای و ظریف داخل جعبه بودن، حلقه هایی که هیونجین برای ازدواجش با فلیکس خریده بود...؛ اره... اون لباس تن فلیکس لباسی بود که هیونجین می خواست روز عروسیشون تنش کنه... ولی با خبر رفتن فلیکس به استرالیا همه چیز به هم ریخت... نمیتونست ببینه کسی که همیشه اون رو همسرش تصور میکرده داره میره... اونم وقتی که هنوز فقط دوست پسرشه...!
__________
- ۲۲۰
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط