من به پیغام تو ای دوست ز کاشانه دویدم
من به پیغام تو ای دوست ز کاشانه دویدم
سر و پا جان شدم از پی جانانه دویدم
.
به دو عالم همه بستم قصهء راز فلک را
به تو من مست شدم وز پی پیمانه دویدم
.
همه مهتاب دو چشم تو شده شمع و شرابم
که به مستی به چراغ تو چو پروانه دویدم
.
هاتف از گوشهء میخانه بگفت از مه رویت
با سرا پای وجود حالت دیوانه دویدم
.
نفس باد صبا گفت از آن مشک ریاحین
که چشیدم لب پیمانه و مستانه دویدم
.
بشنیدم که سروش قصهء آن راز بقا گفت
به فنا لب بگزیدم پی افسانه دویدم
.
بنشستم در فراق و غم دل حوصله کردم
کاسهء صبر سر آمد که به میخانه دویدم
سر و پا جان شدم از پی جانانه دویدم
.
به دو عالم همه بستم قصهء راز فلک را
به تو من مست شدم وز پی پیمانه دویدم
.
همه مهتاب دو چشم تو شده شمع و شرابم
که به مستی به چراغ تو چو پروانه دویدم
.
هاتف از گوشهء میخانه بگفت از مه رویت
با سرا پای وجود حالت دیوانه دویدم
.
نفس باد صبا گفت از آن مشک ریاحین
که چشیدم لب پیمانه و مستانه دویدم
.
بشنیدم که سروش قصهء آن راز بقا گفت
به فنا لب بگزیدم پی افسانه دویدم
.
بنشستم در فراق و غم دل حوصله کردم
کاسهء صبر سر آمد که به میخانه دویدم
- ۲.۹k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط