مگذار که فرزانهء فرزانه بمیرم

مگذار که  فرزانهء فرزانه  بمـیرم
بگذار که دیوانهء  دیوانه  بمـیرم
میخانه اگر جای منه بی سروپا نیست
بگذار  که  پشت در میخانه بمـیرم
محروم چو ار آن لب شیرین چو قندم
بگذار که  لب بر لب پیمانه بمـیرم
از عشق پر آشوب تو چون خانه خرابم
بگذار که  آواره و بی خانه  بمـیرم
ویران چو از آن  دیده ء ویرانگر  مستم
بگذار که عاشق دل و ویرانه بمـیرم
با عشق تو چون  عهد  نمودم  باراده
بگذار  که با  عهد تو مردانه  بمـیرم
چون جز تو مرا یاری و  دلدار دگر نیست
بگذار که من از همه بیگانه  بمـیرم
از عشق تو چون رانده شدم از همه مردم
بگذار  که تنها  و  غریبانه بمـیرم
این  قصهء  ما  کام ندید  از سر تقدیر
بگذار  به  ناکامی ء  افسانه  بمـیرم
یارا به  برم گیر  در آن لحظهء  مردن
بگذار  در آغوش  تو  مستانه  بمـیرم
ای دهر وصالش ندهی  لیک تو بگذار
در نزد  همین  دلبر ء جانانه  بمـیرم
عمری چو  بدل حسرت وصل است و وصالش
بگذار که حسرت دل ُو ویـرانـه بمـیرم
دیدگاه ها (۱۲)

ﻣـــﺎ ﺁﺩﻣـــــــﺎ ؛ ﻫـﻤـﯿــﺸـــﻪ ﺩﻟـﺘـﻨـــــﮓ ﺍﻭﻧــﮯ ﻫـﺴــﺘـ...

میدونی...……………!!!دوست که باشی... فرقی ....نمی کنه... ...

یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم!جیب ه...

تو كجايي؟اينروزهايي كه سرتاسر نياز من بودن با توست، كجايي؟هم...

پیر مردی تمام عمرش را بین بازاروکوچه سر می کردهرکسی بار در د...

#پیرمرد ی تمام عمرش را بین #بازار و #کوچه سر می کردهرکسی بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط