پارت ²
پارت ²
که سرشو آورد بالا..الان باید کجا میرفت..اون جایی رو نداشت که بره خیلیم خسته بود برای همین توی ماشین خوابید
۳۰ دقیقه بعد
ویو ات
تو خواب نازم بودم که با صدای یه چیزی از خواب بیدار شدم و سریع نگاهمو به سمته پنجره بردم دیدم که ج..جونگکوکه..خشکم زده بود پنجره ماشین رو آوردم پایین و لب زدم
ات: چی میخای ؟؟؟( عصبی)
جونگکوک: ات بیا با آرامش حرف بزنیم
ات: جونگکوک خیلی از دستت عصبانیم لطفاً برو
جونگکوک: چرا فقط من مقصرم؟؟ توهم بهم سیلی زدی
ات: انتظار داشتی چیکار کنم ها؟ میگفتم آفرین که بهم سیلی زدی؟؟
جونگکوک: اصلاً هر غلطی دلت میخاد بکن
جونگکوک با همون عصبانیت که معلوم نبود کی اومده بود از اونجا دور شد ات بغضش گرفت ولی خودشو کنترل کرد که گریه نکنه
ویو ات
زنگ زدم به سوها( دوست جونگکوک و ات)
مکالموش___
سوها: الو.. سلام ات چطوری؟
ات: الو سلام سوهی..ممنون تو خوبی؟
سوها: ببینم گریه کردی؟ چرا صدات اینجوریه ؟؟
ات: میشه چند روز پیشت بمونم؟؟
سوها: یاااا داری ناراحتم میکنیااا معلومه که میتونی..راستی بهم نگفتی چرا صدات اینجوریه
ات: بزار بیام بهت میگم
ات گوشیو قطع کرد و به سمته خونه ی سوها حرکت کرد
چند دقیقه بعد...
ات به خونه سوها رسید و وقتی سوها رو دید محکم پرید بغلش
سوها: بیا تو قشنگم
سوها و ات رفتن توی خونه و ات نشست رو مبل و ساکت مونده بود سوها لب زد
سوها: چیشده؟؟ چرا انقدر حالت بده هاا؟
ات همچیو تعریف کرد..سوها خشکش زده بود
سوها: د آخه جونگکوک..هوففففف
ات: انقدر از دستش عصبانیم که حد و مرز نداره
سوها: واییی منم عصبانی شودم
ات: هعی اینا رو ولش کن من برم یکمی استراحت کنم
سوها:اووو البته برو
ات داشت میرفت به سمته اتاقش که یهو.....
که سرشو آورد بالا..الان باید کجا میرفت..اون جایی رو نداشت که بره خیلیم خسته بود برای همین توی ماشین خوابید
۳۰ دقیقه بعد
ویو ات
تو خواب نازم بودم که با صدای یه چیزی از خواب بیدار شدم و سریع نگاهمو به سمته پنجره بردم دیدم که ج..جونگکوکه..خشکم زده بود پنجره ماشین رو آوردم پایین و لب زدم
ات: چی میخای ؟؟؟( عصبی)
جونگکوک: ات بیا با آرامش حرف بزنیم
ات: جونگکوک خیلی از دستت عصبانیم لطفاً برو
جونگکوک: چرا فقط من مقصرم؟؟ توهم بهم سیلی زدی
ات: انتظار داشتی چیکار کنم ها؟ میگفتم آفرین که بهم سیلی زدی؟؟
جونگکوک: اصلاً هر غلطی دلت میخاد بکن
جونگکوک با همون عصبانیت که معلوم نبود کی اومده بود از اونجا دور شد ات بغضش گرفت ولی خودشو کنترل کرد که گریه نکنه
ویو ات
زنگ زدم به سوها( دوست جونگکوک و ات)
مکالموش___
سوها: الو.. سلام ات چطوری؟
ات: الو سلام سوهی..ممنون تو خوبی؟
سوها: ببینم گریه کردی؟ چرا صدات اینجوریه ؟؟
ات: میشه چند روز پیشت بمونم؟؟
سوها: یاااا داری ناراحتم میکنیااا معلومه که میتونی..راستی بهم نگفتی چرا صدات اینجوریه
ات: بزار بیام بهت میگم
ات گوشیو قطع کرد و به سمته خونه ی سوها حرکت کرد
چند دقیقه بعد...
ات به خونه سوها رسید و وقتی سوها رو دید محکم پرید بغلش
سوها: بیا تو قشنگم
سوها و ات رفتن توی خونه و ات نشست رو مبل و ساکت مونده بود سوها لب زد
سوها: چیشده؟؟ چرا انقدر حالت بده هاا؟
ات همچیو تعریف کرد..سوها خشکش زده بود
سوها: د آخه جونگکوک..هوففففف
ات: انقدر از دستش عصبانیم که حد و مرز نداره
سوها: واییی منم عصبانی شودم
ات: هعی اینا رو ولش کن من برم یکمی استراحت کنم
سوها:اووو البته برو
ات داشت میرفت به سمته اتاقش که یهو.....
- ۳۲۳
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط