{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲

چیزی که جونگکوک پنهان می‌کرد

ات هنوز به جونگکوک نگاه می‌کرد.

— پس چرا منو استخدام کردی؟

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

— اون موقع فقط می‌خواستم بدونم تو کی هستی.

ات اخم کرد.

— یعنی از اول زیر نظر من داشتی؟

— بله.

— خیلی عجیبی.

— می‌دونم.

ات خواست چیزی بگوید، اما ناگهان صدای قدم‌هایی از بیرون آمد.

جونگکوک فوراً جدی شد.

— اینجا بمون.

ات آرام گفت:

— باز هم می‌خوای بری؟

— آره.

— منم میام.

— نه.

— جونگکوک...

او برگشت.

— این بار واقعاً نه.

ات برای اولین بار از لحنش فهمید موضوع جدی است.

جونگکوک چند قدم نزدیک شد و خیلی آرام گفت:

— فقط همین یک بار به حرفم گوش کن.

ات چیزی نگفت.

جونگکوک از اتاق خارج شد.


---

چند دقیقه گذشت.

ات طاقت نیاورد.

از پنجره به بیرون نگاه کرد.

هیچ‌کس نبود.

اما روی میز، همان پرونده‌ی قدیمی هنوز باز مانده بود.

ات نزدیک شد.

یک صفحه‌ی تاخورده داخل پرونده بود.

آرام بازش کرد.

فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:

«اگر دخترش را پیدا کردی، هرگز نگذار جونگکوک بفهمد حقیقت را می‌دانی.»

ات خشکش زد.

— چی...؟

صدای باز شدن در آمد.

ات سریع برگشت.

جونگکوک وارد شد.

چشمش به کاغذ افتاد.

برای چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدند.

بعد جونگکوک آرام گفت:

— اون کاغذ رو بده من.

ات تکان نخورد.

— چرا؟

— ات.

— نه.

جونگکوک نزدیک آمد.

— این یکی رو نباید بخونی.

ات کاغذ را پایین آورد.

— چرا همه‌چیز برای من «نباید» داره؟

جونگکوک جواب نداد.

ات ادامه داد:

— شما می‌دونید پدرم کجاست؟

سکوت.

— می‌دونید مادرم چرا ناپدید شد؟

سکوت.

— می‌دونید چرا همه دنبال منن؟

جونگکوک بالاخره گفت:

— بله.

ات نفسش را حبس کرد.

— همه‌شو؟

— نه.

— پس چی رو می‌دونید؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— اینکه تو نباید تاوان اشتباهات خانواده‌ات رو بدی.

ات آرام شد.

— خانواده‌ی من چه اشتباهی کردن؟

جونگکوک جواب نداد.

ات یک قدم جلو رفت.

— جونگکوک...

او نگاهش کرد.

— چی؟

— تو از من محافظت می‌کنی؟

چند ثانیه سکوت.

— بله.

— چرا؟

جونگکوک نگاهش را از او گرفت.

— چون نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.

ات برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام پرسید:

— فقط به خاطر پرونده؟

جونگکوک این بار جواب نداد.

و همین سکوت، جوابش را عجیب‌تر از هر کلمه‌ای کرد.

ات لبخند خیلی کوچکی زد.

— فکر کنم یه چیز دیگه هم هست.

جونگکوک نگاهش کرد.

— چی؟

— خودت هم هنوز نمی‌دونی.

برای اولین بار، جونگکوک نتوانست جوابی بدهد.

ات از کنارش رد شد.

اما وقتی به در رسید، ایستاد.

— راستی...

جونگکوک نگاهش کرد.

ات لبخند زد.

— اون لبخند کوچیکت رو دوباره دیدم.

جونگکوک فوراً اخم کرد.

— برو خونه.

ات خندید و از اتاق بیرون رفت.

جونگکوک چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.

بعد خیلی آرام، بدون اینکه کسی ببیند...

لبخند زد.

لبخندی کوتاه و واقعی.

اما پشت همان لبخند، یک راز بزرگ‌تر پنهان بود.

چون جونگکوک تازه فهمیده بود احساسش نسبت به ات دیگر فقط وظیفه‌ی محافظت نیست.

حمایتتتت🗿🎀
دیدگاه ها (۱)

مافیای من — قسمت ۲۰حقیقتی که نباید می‌فهمیدات همان‌جا ایستاد...

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط