part:7
part:7
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است}
سعی کردم خودم رو کنترل کنم اما حرکات بدنم مانع کارم میشد
جونگکوک با دیدن من لبخند خسته ای زد مثل اینکه اونم از این وضعیت آشفته بود
صندلی رو برام جلو آورد ازش تشکری کردم و روی صندلی نشستم....
با صدای دو رگه اش گفت:
_چی میخوری آرمیتا...(لبخند کوچک)
سرم رو به آرومی بالا آوردم و نگاهمو به چشم هاش دوختم....
اولین بار بود که با اسم اونم جلوی خودم من رو صدا میزد ...
_همون همیشگی..
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد انگار از قبل جوابم رومیدونست..
_به گارسون گفتم همونطور که باب میلته یه چایی تازه دم برات درست کنه....
زیرلب ''لعنتی''آروم گفتم پس هنوزم همه چیز رو یادشه..
[فلش بگ به اولین قرار | دیدگاه آرمیتا]
دوان دوان به سمت کافه رفتم در کافه رو که باز کردم بوی تلخ عطر مردونه ای به مشامم رسید...
پس...پس خودش بود هنوز وقتی از کنارم رد میشد عطرتنشو یادم مونده ... یعنی واقعا تصمیم گرفت که با من بیاد سر قرار....
از خدا تشکری کردم سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم اگر کسی نگاه کنجکاوش رو به من میدوخت قطعاً می فهمید که فرقی با یه دیوونه ندارم.....
هنوز اون روز رو یادمه که چطوری با خجالت و گونه های سُرخ روبه روی جونگکوک نشسته بودم...
توان نگاه کردن بهش رو نداشتم اگر به اون چشمای خمارش لحظه ای نگاهم می خورد قول نمیدادم که قلبم عین یک گنجشکی از قفسه سینم بیرون نزنه....
میتونم به جرعت بگم بهترین روز من بود یادمه شب رو زنده داری کردم ....
و تک تک اون نگاه ها و لمس هارو مدام با خودم مرور کردم هرکس دیگه ای جای من بود قطعا همین حال رو داشت.....
[پایان فلش بگ]
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد شاید نمیدونستیم باید از کجا شروع کنیم...
حرفای زیادی بود اما کِی قرار بود گفته شه رو فقط زمان مشخص میکنه.....
دلتون خواست حمایت کنید نکردید هم مهم نیست...
ادامه دارد....
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است}
سعی کردم خودم رو کنترل کنم اما حرکات بدنم مانع کارم میشد
جونگکوک با دیدن من لبخند خسته ای زد مثل اینکه اونم از این وضعیت آشفته بود
صندلی رو برام جلو آورد ازش تشکری کردم و روی صندلی نشستم....
با صدای دو رگه اش گفت:
_چی میخوری آرمیتا...(لبخند کوچک)
سرم رو به آرومی بالا آوردم و نگاهمو به چشم هاش دوختم....
اولین بار بود که با اسم اونم جلوی خودم من رو صدا میزد ...
_همون همیشگی..
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد انگار از قبل جوابم رومیدونست..
_به گارسون گفتم همونطور که باب میلته یه چایی تازه دم برات درست کنه....
زیرلب ''لعنتی''آروم گفتم پس هنوزم همه چیز رو یادشه..
[فلش بگ به اولین قرار | دیدگاه آرمیتا]
دوان دوان به سمت کافه رفتم در کافه رو که باز کردم بوی تلخ عطر مردونه ای به مشامم رسید...
پس...پس خودش بود هنوز وقتی از کنارم رد میشد عطرتنشو یادم مونده ... یعنی واقعا تصمیم گرفت که با من بیاد سر قرار....
از خدا تشکری کردم سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم اگر کسی نگاه کنجکاوش رو به من میدوخت قطعاً می فهمید که فرقی با یه دیوونه ندارم.....
هنوز اون روز رو یادمه که چطوری با خجالت و گونه های سُرخ روبه روی جونگکوک نشسته بودم...
توان نگاه کردن بهش رو نداشتم اگر به اون چشمای خمارش لحظه ای نگاهم می خورد قول نمیدادم که قلبم عین یک گنجشکی از قفسه سینم بیرون نزنه....
میتونم به جرعت بگم بهترین روز من بود یادمه شب رو زنده داری کردم ....
و تک تک اون نگاه ها و لمس هارو مدام با خودم مرور کردم هرکس دیگه ای جای من بود قطعا همین حال رو داشت.....
[پایان فلش بگ]
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد شاید نمیدونستیم باید از کجا شروع کنیم...
حرفای زیادی بود اما کِی قرار بود گفته شه رو فقط زمان مشخص میکنه.....
دلتون خواست حمایت کنید نکردید هم مهم نیست...
ادامه دارد....
- ۷۴۶
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط