{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز مهمانی، ا.ت زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت.

صبح روز مهمانی، ا.ت زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت.

وقتی چند ساعت بعد برگشت، تقریباً خودش هم نمی‌توانست باور کند چه اتفاقی افتاده.

موهای بلندش دیگر تا زانوهایش نبودند.

حالا فقط تا روی شانه‌هایش می‌رسیدند.

جلوی آینه ایستاد و چند بار موهایش را تکان داد.

ا.ت :
وای...

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس سبکی می‌کرد.

اما یک نگرانی بزرگ داشت.

تهیونگ.

چند ساعت بعد، هر دو برای مهمانی آماده شدند.

تهیونگ وارد اتاق شد و همان‌طور که دکمه‌های لباسش را مرتب می‌کرد، به ا.ت نگاه کرد.

تهیونگ :
آماده‌ای عشقم؟

ا.ت برگشت.

تهیونگ فقط یک نگاه کوتاه به او انداخت.

اما انگار اصلاً متوجه تغییر موهایش نشد.

ا.ت :
آره.

تهیونگ :
پس بریم، دخترم.

ا.ت برای لحظه‌ای ساکت ماند.

ا.ت :
حتماً.

در طول مسیر، ا.ت چند بار به موهایش دست کشید.

انتظار داشت تهیونگ بالاخره متوجه شود.

اما نشد.

مهمانی شلوغ بود. موسیقی، خنده و گفت‌وگو همه‌جا شنیده می‌شد.

تهیونگ بیشتر وقتش را با دوستانش صحبت می‌کرد و ا.ت هم کنار چند نفر از مهمان‌ها ایستاده بود.

هر چند دقیقه یک‌بار، تهیونگ نگاهی به سمتش می‌انداخت.

اما هنوز چیزی نمی‌گفت.

بالاخره ا.ت کنار او رفت.

ا.ت :
تهیونگ.

تهیونگ :
جانم؟

ا.ت :
به نظرت... چیزی توی من تغییر نکرده؟

تهیونگ چند لحظه با دقت نگاهش کرد.

تهیونگ :
مثلاً چی؟

ا.ت :
هیچی.

تهیونگ :
مطمئنی؟

ا.ت لبخند مصنوعی زد.

ا.ت :
آره عشقم.

تهیونگ :
پس بیا بریم اون‌طرف، شلوغه.

ا.ت فقط سر تکان داد.

تمام شب، تهیونگ حتی یک بار هم متوجه موهای کوتاه‌شده‌اش نشد.

و ا.ت نمی‌دانست باید بخندد یا ناراحت شود.

اما شب هنوز تمام نشده بود...

وقتی مهمانی به پایان رسید، هر دو به خانه برگشتند.

تهیونگ در را باز کرد و وارد شد.

ا.ت هم پشت سرش آمد.

تهیونگ کت خود را روی صندلی گذاشت و ناگهان برگشت.

نگاهش برای اولین بار با دقت روی ا.ت ثابت ماند.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد چشم‌هایش گرد شد.

تهیونگ :
صبر کن...

ا.ت ایستاد.

تهیونگ :
موهات...

ا.ت آرام گفت:

ا.ت :
بالاخره دیدیشون؟

تهیونگ چیزی نگفت.

نگاهش بین صورت ا.ت و موهای کوتاهش جابه‌جا می‌شد.

تهیونگ :
تو... موهات رو کوتاه کردی؟

ا.ت :
آره.

تهیونگ :
کی؟

ا.ت :
قبل از مهمونی.

تهیونگ با ناباوری به موهایش نگاه کرد.

تهیونگ :
و من تمام شب کنارت بودم و متوجه نشدم؟

ا.ت :
آره...

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

تهیونگ :
چرا بهم نگفتی؟

ا.ت :
می‌خواستم ببینم خودت متوجه می‌شی یا نه.

تهیونگ سکوت کرد.

اما از حالت چهره‌اش مشخص بود که ناراحت شده.

تهیونگ :
فکر کنم باید یکم تنها باشم.

و بدون حرف دیگری به اتاق رفت.

ا.ت همان‌جا ماند.

حالا دیگر از تصمیمش مطمئن نبود...

گیلیللیلیللیلیلیلییی

حمایت کنیددددددددددددددد گوناه دالمممم 🥺🥺 🤏🏻🤍

بوسسسسسسس
دیدگاه ها (۲)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط