{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادرم هیچوقت بمن نگفت دوستم دارد

مادرم هیچوقت بمن نگفت دوستم دارد

وقت نداشت.....
دستش همیشه بند بود .
بند بستن بند کفشهای من
که گره زدن بلد نبودم
دستش بند دکمه ی روپوش خواهرم بود
بند مشقهای برادرم.
من اما دوست داشتنش را
زنگ های تفریح
در سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بود
گاز می زدم
دیدگاه ها (۱)

:(

ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮﮔﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ . . .ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠ...

پیری به جوانی گفت:کچل کُن...برو بالا شهر...همه فکر میکنن مُد...

دیروز رفتم کبابی نوشته بود:100٪ گوسفندی.بعد از خوردن کباب فه...

♥️🖇مادرم هیچوقت بمن نگفتدوستم داردوقت نداشتدستش همیشه بند بو...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

جدایی

---پارت²همون شب، اتاق نوانوا روی تخت دراز کشیده بود و برگه ر...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

مادرم هیچوقت بمن نگفت دوستم داردوقت نداشت.....دستش همیشه بند...

مادرم هیچوقت بمن نگفت دوستم داردوقت نداشت.....دستش همیشه بند...

مادرم هیچوقت بمن نگفت دوستم داردوقت نداشتدستش همیشه بند بود ...

مادرم هیچوقت بمن نگفت دوستم داردوقت نداشت.....دستش همیشه بند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط