{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیونا کمی فکر کرد:«اگه بخواد گولم بزنه چی؟ اگه بخواد اذیت

فیونا کمی فکر کرد:«اگه بخواد گولم بزنه چی؟ اگه بخواد اذیتم کنه چی؟ یعنی باید قبول کنم؟ موندم چیکار کنم.»
فیونا سرش را بالا برد و به چشمان مینا خیره شد. سپس دهان باز کرد و گفت:« اگه من باهات دوست بشم باید یه قولی به من بدی!»
مینا با تعجب گفت:« باشه بهم بگو!»
- قول بده که بهم کلک نزنی باشه!
مینا انگشت کوچیکش رو آورد جلو با لبخندی ملوس گفت:« قول بند انگشتی میدم»


چند سال از دوستی مینا و فیونا میگذرد. چیزی به دانشگاه نمانده است.
یک روز زیبای تابستانی!
مینا به سمت خانه ی فیونا می رود. او الان تقریبا 18 ساله شده است.
مینا: فیونا! فیونا! خونه ای خواب‌آور؟
فیونا پرده ها را کنار کشید و با سر و صورت بهم ریخته و خمیازه گفت:« صبخ بخیر مینا! ببینم این وقت صبح اینجا چیکار می کنی؟»
-قشنگم یکم به خودت بری که قراره بریم باهم بستنی بخوریم
-چی! بستنی؟ اونم الان؟
-درسته زود باش! دیگه تابستونم کم کم داره تموم میشه
-باشه فقط یکم صبر کن!
فیونا با تمام سرعتش اماده شد و آمد پایین.
مینا و فیونا در حال بستنی خوردن بودند که ناگهان مینا گفت:
«میخوای بری دانشگاه؟»
-دانشگاه! خب اره چرا نخوام
-پس برو!
-چی کجا فرم؟
-دانشگاه! من تو رو میفرستم دانشگاه
-قبلا راجع به این موضوع بحث کردیم من از تو هیچی نمیگیرم
- اخه، اخه، من قراره برم!
-چی! کجا؟ حالا کی برمیگردی؟
-بر نمی گردم
فیونا لحظه ای تعجب زده به مینا نگاه می کرد، مینا هم در همین لحظه آروم آروم اشک می ریخت.
فیونا: منظورت را نفهمیدم
-میدونی که من یک خواهر دارم!
-درسته
-اون هیچ وقت برای من وقت نداره، وقتی بچه بودیم کلی باهم بستنی می خوردیم. برای همینه که من بستنی خوردن رو با تو خیلی دوست دارم!
فیونا! تو منو یاد خواهرم می اندازی!
-اما!
-اما و ولی نداره که! لطفا بزار برات بورسیه تحصیل بگیرم.
-اما نمیشه... .
مینا حرف فیونا را قطع کرد و گفت:
« فیونا! لطفا، به خاطر من قبول کن، می دونم مادرت در حال بدی قرار دارد و دیگر امیدی به زنده ماندنش نمانده پس لطفا»
فیونا با اشک گفت:
«اگه تو قبول کنی من دیگه عذاب وجدان ندارم پس لطفااا»
فیونا با کمی غم تصمیم گرفت به خاطر اشک های مینا قبول کنه:
باشه ولی من تا موقع رفتنت باهات میام. کی میخوای بری؟
-فردا!
اون روزم خیلی زود گذشت و آخرین روز را با خوشی گذراندند.
فیونا و مینا به ایستگاه اوتوبوس رسیدند. فیونا تمام تلاش خودش را کرد تا گریه نکنه ولی مینا نتونست تحمل کنه و سفت فیونا رو بغل کرد با یه بغض غمگین و اشک های مانند بارانش گفت:
فیونا!فیونا! باور کن بهت قول میدم سه سال دیگه برای تعطیلات تابستونی برمی گردم!
مینا دستان فیونا را گرفت و در چشمانش ذول زد.
دیدگاه ها (۲)

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

اسم رمان: هیچ وقت ترکت نمیکنمپارت ۱:*درخواستی* ویو راوی:+ نه...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟗ات روی تخت بیمارستان دراز کش...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

برادر ناتنی

پارت ۱۸ #پشت غرورتصبح روز بعد، اِما زودتر از همیشه از خونه ب...

#تکپارتی چرا نمیتونم از فکر کردن بهت دست بکشم...؟بنگچان( این...

شخصیت های ات آن تایتان به عنوان برادر

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:5اون..اون پسر ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط