you for me
فصل دوم پارت ۱۰
دو هفته بعد
دو هفته میشد که هیونجین و فلیکس و هان پیش لینو زندگی میکردن. امروز رو مهمی برای اونها بود چون ، بلاخره وقت رفتن به اردو بود.
همه با ذوق وسایلشون رو جمع کردن و به سمت ایستگاه اتوبوس مدرسه راه افتادن. بعد از ۲۰ دقیقه رسیدن و سوار اتوبوس شدن.
هیونجین کنار فلیکس و هان کنار لینو نشست.
راهنمای اونها مردی بود به اسم یوجین بود. یوجین تقریبا ۴۰ سالش بود و یک پسر هم داشت که با اون اومده بود. اسم پسرش آکاری بود.
بعد از ۱ ساعت
هان روی شونه لینو خوابش برده بود. هیونجین و فلیکس باهم دیگه اهنگ گوش میکردن و حرف میزدن و میخندیدن.
فلیکس از اولش ، احساس میکرد یه نفر بهش خیره شده اما توجهی نکرد. ولی بعد از یه مدت خیره شدن های او شخص زیاد تر شد و جوری شد که هیونجین هم متوجه شد که فلیکس از یچیزی ناراضیه.
هیونجین: فلیکس چیشده؟
فلیکس: احساس میکنم یه نفر بهم خیره شده.
هیونجین، نگاهی به اطراف کرد اما متوجه فردی نشد.
هیونجین: کسی رو ندیدم..نگران نباش چیزی نیست توجه نکن.
فلیکس: باشه
۳ ساعت بعد
بعد از ۳ ساعت بالاخره رسیدن. بچه ها وسایلشون رو برداشتن و از اتوبوس پیاده شدن. لینو از قبل ، با یوجین و معاون مدرسه صحبت کرده بود و به اونها گفته بود که قراره برن خونه عمه اون و اونا هم قبول کرده بودن. ولی گفته بودن که هر اخر هفته میاد و بهشون سر میزنن و باید تویه تفریحات مدرسه شرکت کنن.
بچه ها به سمت خونه حرکت کردن و بعد از ۳۰ دقیقه رسیدن. لینو کلید رو در اورد و در رو باز کرد و وارد شون.
هان: وایی چقدر اینجا خوشگله.
فلیکس: وای اره.
لینو خنده ای کرد. هیونجین و فلیکس وسایلشون رو داخل یک اتاق و لینو هان داخل یک اتاق دیگه گذاشتن.
فلیکس خودش روی تخت پرت کرد. هیونجین با دیدن فلیکس، خنده ای کرد و کنارش نشست و موهاش رو نوازش کرد.
هیونجین: خسته شدی؟
فلیکس: اوهوم
کنار اون دراز کشید و با موهاش بازی میکرد.
دو هفته بعد
دو هفته میشد که هیونجین و فلیکس و هان پیش لینو زندگی میکردن. امروز رو مهمی برای اونها بود چون ، بلاخره وقت رفتن به اردو بود.
همه با ذوق وسایلشون رو جمع کردن و به سمت ایستگاه اتوبوس مدرسه راه افتادن. بعد از ۲۰ دقیقه رسیدن و سوار اتوبوس شدن.
هیونجین کنار فلیکس و هان کنار لینو نشست.
راهنمای اونها مردی بود به اسم یوجین بود. یوجین تقریبا ۴۰ سالش بود و یک پسر هم داشت که با اون اومده بود. اسم پسرش آکاری بود.
بعد از ۱ ساعت
هان روی شونه لینو خوابش برده بود. هیونجین و فلیکس باهم دیگه اهنگ گوش میکردن و حرف میزدن و میخندیدن.
فلیکس از اولش ، احساس میکرد یه نفر بهش خیره شده اما توجهی نکرد. ولی بعد از یه مدت خیره شدن های او شخص زیاد تر شد و جوری شد که هیونجین هم متوجه شد که فلیکس از یچیزی ناراضیه.
هیونجین: فلیکس چیشده؟
فلیکس: احساس میکنم یه نفر بهم خیره شده.
هیونجین، نگاهی به اطراف کرد اما متوجه فردی نشد.
هیونجین: کسی رو ندیدم..نگران نباش چیزی نیست توجه نکن.
فلیکس: باشه
۳ ساعت بعد
بعد از ۳ ساعت بالاخره رسیدن. بچه ها وسایلشون رو برداشتن و از اتوبوس پیاده شدن. لینو از قبل ، با یوجین و معاون مدرسه صحبت کرده بود و به اونها گفته بود که قراره برن خونه عمه اون و اونا هم قبول کرده بودن. ولی گفته بودن که هر اخر هفته میاد و بهشون سر میزنن و باید تویه تفریحات مدرسه شرکت کنن.
بچه ها به سمت خونه حرکت کردن و بعد از ۳۰ دقیقه رسیدن. لینو کلید رو در اورد و در رو باز کرد و وارد شون.
هان: وایی چقدر اینجا خوشگله.
فلیکس: وای اره.
لینو خنده ای کرد. هیونجین و فلیکس وسایلشون رو داخل یک اتاق و لینو هان داخل یک اتاق دیگه گذاشتن.
فلیکس خودش روی تخت پرت کرد. هیونجین با دیدن فلیکس، خنده ای کرد و کنارش نشست و موهاش رو نوازش کرد.
هیونجین: خسته شدی؟
فلیکس: اوهوم
کنار اون دراز کشید و با موهاش بازی میکرد.
- ۳۹.۵k
- ۲۱ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط