{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون و عشق 🩸❤️

خون و عشق 🩸❤️

پارت دهم

هان با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد.

هان: الو؟

کارگر: کجایی؟

هان: خونه‌م. چرا؟

کارگر: زود خودتو برسون.

هان: چی شده؟

کارگر: بیا، بهت میگم.

تماس قطع شد.

هان سریع لباس پوشید، کلید ماشینش رو برداشت و از خونه زد بیرون.

---

چند دقیقه بعد به محله رسید.

از دور چند تا ماشین و یه جمعیت جلوی ساختمون نیمه‌کاره دیده می‌شد.

هان ماشین رو نگه داشت و سریع پیاده شد.

چند نفر با نگرانی به بالای ساختمون نگاه می‌کردن.

هان هم سرش رو بالا گرفت.

هان: اینجا چه خبره...؟

یکی از بین جمعیت فریاد زد:

— زنگ بزنین اورژانس!

هان نگاهش رو دنبال کرد.

چند لحظه طول کشید تا بفهمه کسی که اون بالاست کیه.

لینو.

هان خشکش زد.

هان: ...لینو؟

همون لحظه لینو تعادلش رو از دست داد.

یکی از کارگرها با وحشت فریاد زد:

— نههههه!

هان فقط سقوطش رو دید.

بعد صدای برخورد شدیدی توی خیابون پیچید.

هان با تمام توان خودش رو از بین مردم رد کرد و جلو رفت.

وقتی به لینو رسید، چند لحظه فقط خیره موند.

لینو بی‌حرکت روی زمین افتاده بود.

لباس‌هاش خاکی و پاره شده بود و موهاش روی صورتش ریخته بود. چشم‌هاش بسته بود و نفس‌هاش ضعیف و نامنظم بالا می‌اومد.

یکی از دست‌هاش هم به‌شدت آسیب دیده بود.

هان آروم کنار لینو زانو زد.

هان: لینو...

صداش می‌لرزید.

هان دستش رو جلو برد، اما قبل از اینکه لمسش کنه، امدادگرها رسیدن.

امدادگر: آقا، فاصله رو رعایت کنید لطفاً.

هان چند قدم عقب رفت.

امدادگرها سریع مشغول کار شدن. مچ آسیب‌دیده‌ی لینو رو ثابت کردن و بعد با احتیاط گذاشتنش روی برانکارد.

هان فقط نگاه می‌کرد.

هیچ کاری از دستش برنمی‌اومد.

وقتی لینو رو داخل آمبولانس بردن، هان چند قدم پشت سرش رفت.

دستش ناخودآگاه بالا اومد، انگار می‌خواست جلوش رو بگیره.

اما دستش همون‌جا موند.

در آمبولانس بسته شد.

آمبولانس حرکت کرد.

هان چند قدم دنبالش رفت.

فقط چند قدم.

بعد ایستاد.

نگاهش هنوز به آمبولانس بود.

چند ثانیه بعد، دیگه چیزی جز چراغ‌های قرمز دوردست دیده نمی‌شد.

هان همون‌جا ایستاده بود.

چشم‌هاش پر شد.

لب‌هاش لرزید.

هان: نه...

صداش خیلی آروم بود.

اشک از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد.

هان سرش رو پایین انداخت.
این بار دیگه فقط گریه می‌کرد.
شدیدتر از قبل.
طوری که انگار تمام سال‌هایی که بدون لینو گذشته بود، یک‌دفعه روی سرش خراب شده بود.
و وسط اون خیابون، جایی که چند دقیقه قبل دوباره پیداش کرده بود...
هان فقط اسمش رو زیر لب تکرار می‌کرد.
هان: لینو...

بگید چه طور بود
دیدگاه ها (۳)

این دوتا نینی رو نگاه چطوری سرگرمن!!! 😍😍🫠😘

بچه هاااا تولد سونگمین خیلییی نزدیکهههه یادتون که نرفته!!!!!

آفریییین جوجه رنگی من 😍👏🏻فلیکس ۳۰۰ میلیون وون کره اهدا کرده ...

تولدت مبارک لیکسییییی 🐥💛🎂شاید هیچ‌وقت نتونستم از نزدیک ببینم...

خون و عشق 🩸❤️ پارت چهارم لینو بعد از چند دقیقه از اون خیاب...

خون و عشق 🩸❤️پارت ششمسه روز گذشته بود.هان دیگه لینو رو ندیده...

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

خون و عشق 🩸❤️پارت هفتملینو از کافه بیرون اومد و چند قدمی رفت...

رمان: خون و عشق پارت سوم هان هنوز همون‌جا ایستاده بود و به...

ببینم کیا منتظر پارت ۱ بودن!!!

برای اوناایی که منتظر بودن❤️🥹(هان هنوز مسته ...)سه تا رازپار...

ادامه پارت ۵

اتــاق 𝟕𝟎𝟕⁴«بالاخره برگشتی...»جونگکوک همون‌جا وایساد.«چی؟»پی...

(خون و عشق)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط