{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مغازه رو بستم، سوار ماشین شدم که برم خونه دیدم شدیداً گاز

مغازه رو بستم، سوار ماشین شدم که برم خونه دیدم شدیداً گاز تو معدم جمع شده. خالیش کردم تو ماشین. همین که داشتم احساس خوشایندم رو تجربه میکردم، دیدم یه داف خوشگل داره میزنه به شیشه که بیاد تو. من از ترس آبرو قفل رو زدم و با اشاره معذرت خواهی کردم و با کون سوزی حرکت کردم.
فرداش که اومدم مغازه رو باز کنم، دیدم صاحب مغازه جلو در وایساده با سند مغازه و همون دختره. گفت: پسرم، من که پیرم، این دخترم رو هم دیشب برای آزمایش نجابت تو فرستادم که سر بلند شدی. این مغازه و دخترمو و کل دارایی هام مال تو. برو حالشو ببر داماد گلم
(کلید اسرار، این داستان: چس سرنوشت ساز)
دیدگاه ها (۱)

🐬 🔑 بخونید واقعا متنه زیباییه ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﮕﻴﺰ ﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻳﺎﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ...

حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالی...

داستانی واقعی که درکتاب سوتی های بزرگ ، چاپ آمریکا آمده است:...

داستان کوتاه - روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و اح...

the first lie

پارت هشت لونا: اون اون مادرم بود اشکام رو پاک کردم و جواب دا...

رمان دخت من

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

رمان تهیونگ

رمان تو خود منی

فیک تهیونگ

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗ده این ویلا بود نه بابا ویلا چیه خوده ع...

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط