اعتماد پارت|۲۸|

۲۸
ا/ت
تنها بخاطر جونم بود که این کاره احمقانه رو کرده بودم و الان زنش محسوب میشدم،البته روی کاغذ.‌
میگفتن فقط از همین راه میتونه منو پیشه خودش نگه داره و ازم محافظت کنه.
چه سودی براش داشت؟ به هرحال من که حتی ذره‌ای از اون اموال رو از دست نمیدادم..
بلند شدمو سر و وضعمو مرتب کردم
پله ها رو آهسته پایین رفتم..دیوارا،وسیله ها،مبلمان و مجسمه ها حتی تابلو ها..همه و همه به رنگای تیره بودن،حس خیلی بدی میداد بهم داخل عمارت..غمزدگیمو بیشتر از اینی که هست میکرد.
بدتر از اون آدماش بودن که هیچ روحی نداشتن..
بی روح ترین آدمایی بودن که دیده بودم تو عمرم..
از گوشه دیوار آشپزخونه رو نگاه کردم،خاله یو نشسته بود و فنجون قهوش دستش بود به نقطه نامعلومی زل زده بود
الان اگه میرفتم پیشش بازم قرار بود از کوک طرفداری کنه و نصیحتم کنه،پس بیخیال رفتن تو اون محوطه شدم.
حیاطی پشت عمارت قرار داشت.
شنیده بودم و خودم ندیده بودمش کنجکاو رفتم سمت دره چوبی بزرگه ته سالن.
دستگیره رو کشیدمو هولش دادم..
با غرغر زمزمه کردم:چرا اینقدر سنگینه این در
درو نیمه باز گذاشتمو چرخیدم سمت حیاط
هیچ گل و گیاهی نبود،یه حیاط معمولی با این تفاوت که به رسیدگی احتیاج داشت!
کمی جلوتر که رفتم با دیدن کوک متوقف شدم
لبه استخر وایستاده بود!
استخر هم لبالب پر از آب بود
با فکره شیطانی که به سرم زد لبخند زدم
عواقبش هرچی میخواد باشه،ارزششو داشت.
با قدمای آرومی میرفتم سمتش تا که رسیدم بهش
دستمو آوردم بالا تا هولش بدم اما لحظه آخر با شنیدن صداش مکث کردم
–فکرشم نکن
واقعا پشت سرشم چشم داشت؟!
خودمو جمع و جور کردمو دستمو به سرعت عقب کشیدم،صاف وایستادم
برگشت سمتم و نگام کرد
–چیه؟پشت سرتم که چشم داری،عجیب نیست بهت لقب دیو دادم
–راه هایی که داری میری خیلی احمقانه و تکراریه
بی تفاوت رد شد و رفت
ضایع شدم به همین راحتی..
چند دقیقه‌ای موندمو قدم زدم،از سرمای هوا لرزی به تنم نشست،ترجیح دادم برم داخل.
از اونجایی که سر و صدایی نبود حدس زدم رفته،بیکار تو گوشه به گوشه خونه میگشتم آخرش بازم رفتم تو آشپزخونه پیشه خاله یو.
–حالت خوبه؟
سرمو تند تند تکون دادم و گفتم:آره خوبم
–من نمیدونستم بیما..
دستمو بالا آوردم و حرفشو قطع کردم
–درموردش حرف..نزنیم
سرشو تکون داد،حالا یه بهونه جدید داشتن،بیماری من.
تا شب همونجا نشسته بودم
خاله شام رو آماده میکرد و من از خاطراتم میگفتم براش هر چند ثانیه هم تیکه‌ای از میوه های تو بشقاب مینداختم تو دهنم.
درحالی که من میخندیدم اما خاله یو به لبخنده کوچیکی اکتفا میکرد.
واقعا برام عجیب بودن آدمای اینجا
صدای در به گوشم خورد
با تعجب از آشپزخونه سرمو بیرون آوردم تا ببینم کیه
با دیدن جانگشین و کوک بلند گفتم:سلام
جانگشین جوابمو داد اما کوک هیچ عکس العملی نشون داد
گازی به سیبم زدمو چشم غوره‌ای براش رفتم
دوباره برگشتم تو آشپزخونه و رو صندلی نشستم
–چیشد دختر؟
گاز دیگه‌ای به سیب تو دستم زدم و با دهن پر گفتم:چرا اینقدر نچسبه این یارو؟
خاله یو چشماش گرد شد و گفت: کی؟
–.کوک
با صدای شاکی‌ای اسممو صدا زد
–خاله شما همش از اون طرفداری میکنی
–پشت سره رییس حرف نزن
حرصی ترجیح دادم بیام بیرون
وارده سالن شدم..لوستر به این بزرگی و بلندی آویزون بود اما خاموش بود و فقط هالوژن های دیوارکوب نور میدادن..
هرشب همینطور نیمه روشن و دلگیر بود خونه
زیره پله ها رفتمو کلید برق رو فشار دادم همه‌ی چراغا روشن شدن
با ذوق دستمو بهم کوبیدمو گفتم:عالی شد
صدای رعد و برقی که زد ناخودآگاه شونه هام پرید و دستام مشت شدن!
لحظه‌ای بعد صدای بارون که تو گوشم اکو شد پرت شدم به اون شب..اون شب و خاطره‌ای که کابوسی بیش نبود برام.
از بارون متنفر بودم..بارون که میزد تازه یاده غم و غصه ها بیچارگی هام میوفتادم.
اتفاقات بد همیشه تو روزای بارونی تکرار میشدن و منو غمزده ترین آدم دنیا میکردن.
شام در سکوت کامل خورده شد،جونگ کوک نیومده بود سره میز
جانگشین هم کاملا ساکت بود
منم حالم گرفته بود..
بی میل چند قاشق غذا خوردمو از پشت میز بلند شدم
بارون همچنان داشت میبارید
دیدگاه ها (۵)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_18 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄منم...

پارت 29

The unwanted roommate

اکسپرور

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

وقتی بچه دارین ولی .. . گوشی رو سر جاش گذاشتم و با بیچاره گی...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.5 (روایت از زبان ا...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

انتخابی بی بازگشت. Part.3

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part46و به صورتم خیره شدمن:سعیدتوروخداسعید:چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط