عشق یا نفرت؟
عشق یا نفرت؟
(تابع قوانین ویسگون)
P⁵³
(کره=ساعت 11:58 AM)
ا/ت:جونیور!(داد)
جونیور:(دویید سمتم)
ا/ت:(دوییدم سمتش)
*خیلی محکم هم رو بغل کردیم،بغلی گرم و نرم،از بغلش اومدم بیرون*
جونیور:ی ساعت دیگه حرکت میکنه،بیا الان بریم چمدونت رو بزاریم،بلیتت هم گرفتم..
ا/ت:باشه..فقط پیش هم نیستیم؟
جونیور:چرا..من بلیتم رو کنسل کردم و دو تا بلیت دیگه گرفتم
ا/ت:چرا این کار رو کردی؟(تعجب)
جونیور:میخواستم پیش تو باشم(لبخند)
ا/ت:
*لبخندی زدم،دست جونیور رو گرفتم،چمدون رو گذاشتیم و کار های پرواز رو انجام دادیم،سوار هواپیما شدیم*
(کره=ساعت 8:23 PM)
جونگکوک:
*برای ا/ت ی دست گل رز گرفتم،توی دسته گل رز قرمز،ابی،صورتی،سفید،هفت رنگ بود،شاید بتونم با این از دلش در بیارم،وارد خونه شدم،ا/ت روی مبل نشسته بود،توی اتاق هم نبود،شوکه شدم*
جونگکوک:سنا!(داد)
خدمتکار:بله اقا؟
جونگکوک:ا/ت کو؟
خدمتکار:دستور دادن وسایلشون رو جمع کنم،پرواز به سمت امریکا داشتن
جونگکوک:ا...امریکا؟
خدمتکار:بله اقا..راستی..سوفیا استخدام شد؟امروز اومد سر کارتون
جونگکوک:نه(داد)
جونگکوک:
*از خونه رفتم بیرون،اعصابم خیلی خورد بود،زنگ زدم به پدرم،اما بابام براش مهم نبود،پس من باید چی کار کنم؟،همون لحظه پیامی از ا/ت اومدن*
ا/تت:دیگه نمیخوامت،ازت متنفرم..دنبالم نیا!
ادامه دارد...
(تابع قوانین ویسگون)
P⁵³
(کره=ساعت 11:58 AM)
ا/ت:جونیور!(داد)
جونیور:(دویید سمتم)
ا/ت:(دوییدم سمتش)
*خیلی محکم هم رو بغل کردیم،بغلی گرم و نرم،از بغلش اومدم بیرون*
جونیور:ی ساعت دیگه حرکت میکنه،بیا الان بریم چمدونت رو بزاریم،بلیتت هم گرفتم..
ا/ت:باشه..فقط پیش هم نیستیم؟
جونیور:چرا..من بلیتم رو کنسل کردم و دو تا بلیت دیگه گرفتم
ا/ت:چرا این کار رو کردی؟(تعجب)
جونیور:میخواستم پیش تو باشم(لبخند)
ا/ت:
*لبخندی زدم،دست جونیور رو گرفتم،چمدون رو گذاشتیم و کار های پرواز رو انجام دادیم،سوار هواپیما شدیم*
(کره=ساعت 8:23 PM)
جونگکوک:
*برای ا/ت ی دست گل رز گرفتم،توی دسته گل رز قرمز،ابی،صورتی،سفید،هفت رنگ بود،شاید بتونم با این از دلش در بیارم،وارد خونه شدم،ا/ت روی مبل نشسته بود،توی اتاق هم نبود،شوکه شدم*
جونگکوک:سنا!(داد)
خدمتکار:بله اقا؟
جونگکوک:ا/ت کو؟
خدمتکار:دستور دادن وسایلشون رو جمع کنم،پرواز به سمت امریکا داشتن
جونگکوک:ا...امریکا؟
خدمتکار:بله اقا..راستی..سوفیا استخدام شد؟امروز اومد سر کارتون
جونگکوک:نه(داد)
جونگکوک:
*از خونه رفتم بیرون،اعصابم خیلی خورد بود،زنگ زدم به پدرم،اما بابام براش مهم نبود،پس من باید چی کار کنم؟،همون لحظه پیامی از ا/ت اومدن*
ا/تت:دیگه نمیخوامت،ازت متنفرم..دنبالم نیا!
ادامه دارد...
- ۳۲.۰k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط