پارت دو
نیک چشمشو باز میکنه
نیک.س س سلام...ب ب ببخشید که....
لیوای.مهم نیست...بخواب....منم میرم
نیک گونه هاش سرخ میشه و از تخت بلند میشه:نمیخوام مزاحم شم...بعدشم من اینجا اضافی ام و فقط جای یکی دیگرو گرفتم...بقول خودتون من میرم همون سیبمو میخورم...
لیوای از اون حرف نیک حسابی جا خورد و فهمید حرفش چقدر دردناک بوده...
لیوای.تو اضافی نیستی...بعدشم حالا قراره سوپ بخوری نه سیب....و من واقعا بابت حرفم متاسفم
نیک.عیبی نداره...ولی نمیتونم قبول کنم که اینجا بمونم
لیوای.باید قبول کنی...چون من دارم میگم
بعدشم نیکو مجبور میکنه که استراحت کنه.... و بعد از اونجا میره
((۴ روز بعد))
لیوای تو اون ۴ روز پیش نیک نرفته بود اما متوجه شده بود که از نیک خوشش اومده....
نیک از بیمارستان مرخص میشه و برمیگرده به اون انباری که توش زندگی میکرد....
یه بچه.خاله نیک..خاله نیک؟؟
نیک.جان خاله؟؟
بچه.یه اقایی اومده اینجا...باهات کار داره
نیک.میشناسیش؟؟
بچه.نچ...
نیک میره بیرون و میبینه لیوای اون بیرون ایستاده
بهش سلام میکنه و میگه:بفرمایید داخل..بیرون بده.
لیوای.تو اینجا زندگی میکنی؟؟با ۲۳ تا بچه؟؟
نیک.اره خب..خرجشونو میدم
لیوای.اها...میگم...امشب میتونی بیای بیرون بار وایسی؟؟
نیک.چ چ چرا؟
لیوای.یه کاری دارم ممنون میشم برام انجام بدی
نیک.اها....باشه هرکاری از دستم دربیاد دریغ نمیکنم
لیوای.پس همین امشب کنار بار وایسا(بعدشم میره)
((شب))
نیک رفت کنار بار....یهو چند تا مرد کنارش وایسادن
مرد ۱.جووووون عجب چیزی هستیا...بده یه زن تنها اینجا وایسه
مرد ۲.منتظر کسی هستی نه؟؟؟اوخی اینجا مال نظامی هاست کسی تورو گردن نمیگیره....
بعدشم یکیشون دستشو میبره سمت سی/نه نیک....یهو لیوای دوتا مرد رو شوت میکنه و مث صگ پارشون میکنه(میکشتشون😁)
نیک هم که ترسیده بود چسبید به دیوار: ا ا از م م من چی چی چی میخوای ا ا اقا؟؟م م منو ن ن نکش
لیوای.من تورو بکشم؟؟
نیک.پ پ پس چ چ چرا ا ا ازم خواستین بیام اینجا وایسم؟
لیوای میاد تو صورت نیک....انقدر نزدیکش بود که نفساشون میخورد تو صورت هم...
نیک.(بو الکل میده....نکنه مسته؟؟)
لیوای.میخواستم بدونم حرفم چقدر برات ارزش داره
نیک.ه ه همین؟؟ و و وای...(بعدشم فرار میکنه سمت انبار....چون ترسید لیوای تو مستی کار دستش بده)
نیک.س س سلام...ب ب ببخشید که....
لیوای.مهم نیست...بخواب....منم میرم
نیک گونه هاش سرخ میشه و از تخت بلند میشه:نمیخوام مزاحم شم...بعدشم من اینجا اضافی ام و فقط جای یکی دیگرو گرفتم...بقول خودتون من میرم همون سیبمو میخورم...
لیوای از اون حرف نیک حسابی جا خورد و فهمید حرفش چقدر دردناک بوده...
لیوای.تو اضافی نیستی...بعدشم حالا قراره سوپ بخوری نه سیب....و من واقعا بابت حرفم متاسفم
نیک.عیبی نداره...ولی نمیتونم قبول کنم که اینجا بمونم
لیوای.باید قبول کنی...چون من دارم میگم
بعدشم نیکو مجبور میکنه که استراحت کنه.... و بعد از اونجا میره
((۴ روز بعد))
لیوای تو اون ۴ روز پیش نیک نرفته بود اما متوجه شده بود که از نیک خوشش اومده....
نیک از بیمارستان مرخص میشه و برمیگرده به اون انباری که توش زندگی میکرد....
یه بچه.خاله نیک..خاله نیک؟؟
نیک.جان خاله؟؟
بچه.یه اقایی اومده اینجا...باهات کار داره
نیک.میشناسیش؟؟
بچه.نچ...
نیک میره بیرون و میبینه لیوای اون بیرون ایستاده
بهش سلام میکنه و میگه:بفرمایید داخل..بیرون بده.
لیوای.تو اینجا زندگی میکنی؟؟با ۲۳ تا بچه؟؟
نیک.اره خب..خرجشونو میدم
لیوای.اها...میگم...امشب میتونی بیای بیرون بار وایسی؟؟
نیک.چ چ چرا؟
لیوای.یه کاری دارم ممنون میشم برام انجام بدی
نیک.اها....باشه هرکاری از دستم دربیاد دریغ نمیکنم
لیوای.پس همین امشب کنار بار وایسا(بعدشم میره)
((شب))
نیک رفت کنار بار....یهو چند تا مرد کنارش وایسادن
مرد ۱.جووووون عجب چیزی هستیا...بده یه زن تنها اینجا وایسه
مرد ۲.منتظر کسی هستی نه؟؟؟اوخی اینجا مال نظامی هاست کسی تورو گردن نمیگیره....
بعدشم یکیشون دستشو میبره سمت سی/نه نیک....یهو لیوای دوتا مرد رو شوت میکنه و مث صگ پارشون میکنه(میکشتشون😁)
نیک هم که ترسیده بود چسبید به دیوار: ا ا از م م من چی چی چی میخوای ا ا اقا؟؟م م منو ن ن نکش
لیوای.من تورو بکشم؟؟
نیک.پ پ پس چ چ چرا ا ا ازم خواستین بیام اینجا وایسم؟
لیوای میاد تو صورت نیک....انقدر نزدیکش بود که نفساشون میخورد تو صورت هم...
نیک.(بو الکل میده....نکنه مسته؟؟)
لیوای.میخواستم بدونم حرفم چقدر برات ارزش داره
نیک.ه ه همین؟؟ و و وای...(بعدشم فرار میکنه سمت انبار....چون ترسید لیوای تو مستی کار دستش بده)
- ۳۴۹
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط