{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نـفـرتــ

نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟕
جین گفت:
_ راستی امروز جیمین رو دیدم.
با شنیدن اسمش متعجب گفتم.

+اینجا چیکار میکرد؟

مشکوک نگاهم کرد.

_هیچی برات یه پیغام گذاشت.

داشت کشش میداد، جیمین خاستگار سه سالمه، چندباری اومد خواستگاریم اما ازم جواب رد شنید، ارباب روستایه که چند کیلومتری باهامون فاصله داشت.


+ خب چی می‌گفت.

نفسشو فوت کرد و فرستاد بیرون.

_گفت درخواست ازدواجمو قبول کن وگرنه از راه خشنش وارد میشم.

خندم گرفته‌ بود منو جین و جیمین دوستای صمیمی بودیم، با اینکه بازم بهم اعتراف کرده بود دوستم داره اما بازم دوستیمو باهاش بهم نزدم جوری رفتار میکردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

+اون وقت راه خشنش چیه؟

_ گفتش میاد و میدزدتت و باهات ازدواج کنه.

مشتمو گرفتم سمت جین.

+ بگو بیاد لیا خیلی دوست داره یه مشت نوش جانت کنه.

متعجب گفت.
_الان با من بودی یا جیمین؟

+جیمین.

با شونه های افتاده خیره شدم به منظره روبه روم، جز تاریکی چیزی به چشم نمیومد.

جین گفت:
_میخوای چیکار کنی؟.

+تا صبح اینجا وایمیستم تا زیر پام علف دربیاد.

سرشو تکون داد.
_فکر خوبیه.

برگشتم سمتش و محکم کوبیدم به بازوش.

+زهر مار و فکر خوبیه حالا چیکار کنیم.

با صدای آشنایی متعجب برگشتیم، چون تاریک بود نمی‌تونستم اون شخص رو ببینیم.

_ بیا تو صندوق عقب ماشینم میتونم یه سوته ردت کنم.

اومد نزدیک الان قیافش رو میتونستم ببینم.

+ جیمین تویی؟

_ نه پس روحمه

کلافه سرمو برگردوم.
با کنایه گفتم

+ ممنون ، خیلی زحمت میکشی

خندید، اونم اومد کنارم به دیوار تیکه داد، الان وسط جین و جیمین بودم، دیگه داشتم کلافه میشدم.

+جین حالا چطوری باید از دیوار برم بالا؟.
دیدگاه ها (۴۱)

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟖 بعد از چند دقیقه‌ پریدم توی حیاط، از جا ...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟗« قراره بزودی ببینمت با زندگی خوبت خداحاف...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔_ برو می‌خوام تنها باشم نیم نگاهی به چمدو...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟓 جین: بله منم خوشحال میشم که با شما دوست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط