پشتِ دیوارِ سردت
پشتِ دیوارِ سردت
«چطور میتونم باور کنم عاشقمی، وقتی خودت کسی بودی که بیشتر از همه منو شکستی؟»
با صدای لرزون این جمله رو گفتم و بدون اینکه منتظر جواب جیمین بمونم، از اتاق بیرون رفتم.
صدای صدا زدنم رو میشنیدم، اما برنگشتم.
تمام راه تا خوابگاه گریه کردم. از یه طرف، بالاخره حقیقتی رو شنیده بودم که مدتها آرزوش رو داشتم؛ از طرف دیگه، همون آدمی که ادعا میکرد عاشقمه، بهم سیلی زده بود.
چطور میتونستم این دو تا رو کنار هم بذارم؟
صبح روز بعد
وقتی وارد آشپزخونه شدم، همه دور میز نشسته بودن. جیمین هم اونجا بود، اما به محض دیدنم از جاش بلند شد.
جیمین: ا.ت، میتونیم حرف بزنیم؟
ا.ت: نه.
جیمین: فقط پنج دقیقه...
ا.ت: دیشب به اندازهی کافی حرف زدی، جیمین.
کیفم رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم. صدای جین رو شنیدم که با تعجب از جیمین پرسید چی شده، اما دیگه نای شنیدن نداشتم.
از اون روز، تصمیم گرفتم با جیمین مثل یه همگروهی رفتار کنم؛ نه بیشتر.
توی تمرین فقط دربارهی کار حرف میزدم. سر میز غذا کنارش نمینشستم و دیگه منتظر نمیموندم تا شاید یه بار نگاهم کنه.
اما برخلاف چیزی که فکر میکردم، دور شدن ازش آسون نبود.
چون هر بار که میدیدمش، قلبم هنوز همون آدم سابق رو میخواست.
سه روز بعد ـ سالن تمرین
جونگکوک: ا.ت، بعد از تمرین میای با هم قهوه بخوریم؟
ا.ت: آره، چرا که نه؟
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: پس منتظرت میمونم.
از اون طرف سالن، جیمین همهچیز رو میدید. چیزی نگفت، اما تمام تمرین رو ساکت بود.
وقتی بقیه بیرون رفتن، صدای جیمین رو شنیدم.
جیمین: با جونگکوک میری بیرون؟
ا.ت: آره. مشکلیه؟
جیمین: نه، فقط پرسیدم.
ا.ت: پس دیگه سؤال نپرس.
خواستم برم که آروم گفت:
جیمین: واقعاً دیگه هیچ اهمیتی برات ندارم؟
برگشتم و با ناباوری نگاهش کردم.
ا.ت: تو جدی این سؤال رو از من میپرسی؟
جیمین چیزی نگفت.
ا.ت: من ماهها سعی کردم بفهمم چرا باهام سردی. هر روز منتظر بودم شاید یه بار مثل قبل باهام حرف بزنی. بعد، وقتی بالاخره حقیقت رو گفتی، همون لحظه بهم آسیب زدی. حالا انتظار داری فقط چون گفتی عاشقمی، همهچیز رو فراموش کنم؟
جیمین سرش رو پایین انداخت.
جیمین: نه. حق با توئه.
برای اولین بار، سعی نکرد از خودش دفاع کنه.
جیمین: میدونم هیچ بهونهای ندارم. فقط... نمیدونم چطور باید درستش کنم.
ا.ت: شاید لازم نیست درستش کنی. شاید فقط باید یاد بگیری دیگه به کسی که دوستش داری آسیب نزنی.
از کنارش رد شدم و این بار جیمین دنبالم نیومد.
یک هفته بعد
جیمین دیگه سعی نمیکرد مجبورم کنه باهاش حرف بزنم. فقط از دور مراقب بود که توی تمرین بیش از حد خسته نشم و وقتی وسیلهای لازم داشتم، بدون هیچ حرف اضافهای کمک میکرد.
اما چیزی که بیشتر از همه منو متعجب میکرد، این بود که دیگه برای جلب توجهم تلاش نمیکرد؛ انگار بالاخره فهمیده بود که دوست داشتن، به معنی حق داشتن برای نزدیک شدن به کسی نیست.
یک شب، وقتی همه خوابگاه بودن، روی بالکن نشسته بودم. صدای باز شدن در اومد و جین کنارم نشست.
جین: هنوز دوستش داری، مگه نه؟
لبخند تلخی زدم.
ا.ت: متأسفانه، آره.
جین: پس چرا بهش فرصت نمیدی؟
ا.ت: چون دوست داشتن یه نفر، به این معنی نیست که باید هر کاری باهام کرد، ببخشمش.
جین سر تکون داد.
جین: درست میگی. فقط یادت باشه لازم نیست برای اثبات عشقت، خودت رو فراموش کنی.
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
ا.ت: کاش هیچوقت عاشقش نمیشدم.
جین: ولی شدی.
ا.ت: آره...
چشمهام رو بستم.
ا.ت: و نمیدونم چطور باید ازش دست بکشم.
همون لحظه، گوشیام لرزید.
یه پیام از جیمین بود.
«ا.ت، میدونم هنوز ازم ناراحتی و حق داری. فقط میخواستم بدونی فردا برای اولین بار بعد از مدتها، قراره با خودم دربارهی تمام کارهایی که کردم صادق باشم. دیگه نمیخوام پشت ترسم پنهان بشم. لازم نیست جواب بدی.»
چند بار پیام رو خوندم.
انگشتم روی صفحه موند، اما جوابی ندادم.
هنوز آماده نبودم.
و جیمین، برای اولین بار، مجبور بود بدون اینکه از من چیزی بخواد، با نتیجهی انتخابهای خودش روبهرو بشه.
گیلیلیلیلیلیلی حمایتت کنینننننننننن💔🤧🤧🤧🤧🤧
«چطور میتونم باور کنم عاشقمی، وقتی خودت کسی بودی که بیشتر از همه منو شکستی؟»
با صدای لرزون این جمله رو گفتم و بدون اینکه منتظر جواب جیمین بمونم، از اتاق بیرون رفتم.
صدای صدا زدنم رو میشنیدم، اما برنگشتم.
تمام راه تا خوابگاه گریه کردم. از یه طرف، بالاخره حقیقتی رو شنیده بودم که مدتها آرزوش رو داشتم؛ از طرف دیگه، همون آدمی که ادعا میکرد عاشقمه، بهم سیلی زده بود.
چطور میتونستم این دو تا رو کنار هم بذارم؟
صبح روز بعد
وقتی وارد آشپزخونه شدم، همه دور میز نشسته بودن. جیمین هم اونجا بود، اما به محض دیدنم از جاش بلند شد.
جیمین: ا.ت، میتونیم حرف بزنیم؟
ا.ت: نه.
جیمین: فقط پنج دقیقه...
ا.ت: دیشب به اندازهی کافی حرف زدی، جیمین.
کیفم رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم. صدای جین رو شنیدم که با تعجب از جیمین پرسید چی شده، اما دیگه نای شنیدن نداشتم.
از اون روز، تصمیم گرفتم با جیمین مثل یه همگروهی رفتار کنم؛ نه بیشتر.
توی تمرین فقط دربارهی کار حرف میزدم. سر میز غذا کنارش نمینشستم و دیگه منتظر نمیموندم تا شاید یه بار نگاهم کنه.
اما برخلاف چیزی که فکر میکردم، دور شدن ازش آسون نبود.
چون هر بار که میدیدمش، قلبم هنوز همون آدم سابق رو میخواست.
سه روز بعد ـ سالن تمرین
جونگکوک: ا.ت، بعد از تمرین میای با هم قهوه بخوریم؟
ا.ت: آره، چرا که نه؟
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: پس منتظرت میمونم.
از اون طرف سالن، جیمین همهچیز رو میدید. چیزی نگفت، اما تمام تمرین رو ساکت بود.
وقتی بقیه بیرون رفتن، صدای جیمین رو شنیدم.
جیمین: با جونگکوک میری بیرون؟
ا.ت: آره. مشکلیه؟
جیمین: نه، فقط پرسیدم.
ا.ت: پس دیگه سؤال نپرس.
خواستم برم که آروم گفت:
جیمین: واقعاً دیگه هیچ اهمیتی برات ندارم؟
برگشتم و با ناباوری نگاهش کردم.
ا.ت: تو جدی این سؤال رو از من میپرسی؟
جیمین چیزی نگفت.
ا.ت: من ماهها سعی کردم بفهمم چرا باهام سردی. هر روز منتظر بودم شاید یه بار مثل قبل باهام حرف بزنی. بعد، وقتی بالاخره حقیقت رو گفتی، همون لحظه بهم آسیب زدی. حالا انتظار داری فقط چون گفتی عاشقمی، همهچیز رو فراموش کنم؟
جیمین سرش رو پایین انداخت.
جیمین: نه. حق با توئه.
برای اولین بار، سعی نکرد از خودش دفاع کنه.
جیمین: میدونم هیچ بهونهای ندارم. فقط... نمیدونم چطور باید درستش کنم.
ا.ت: شاید لازم نیست درستش کنی. شاید فقط باید یاد بگیری دیگه به کسی که دوستش داری آسیب نزنی.
از کنارش رد شدم و این بار جیمین دنبالم نیومد.
یک هفته بعد
جیمین دیگه سعی نمیکرد مجبورم کنه باهاش حرف بزنم. فقط از دور مراقب بود که توی تمرین بیش از حد خسته نشم و وقتی وسیلهای لازم داشتم، بدون هیچ حرف اضافهای کمک میکرد.
اما چیزی که بیشتر از همه منو متعجب میکرد، این بود که دیگه برای جلب توجهم تلاش نمیکرد؛ انگار بالاخره فهمیده بود که دوست داشتن، به معنی حق داشتن برای نزدیک شدن به کسی نیست.
یک شب، وقتی همه خوابگاه بودن، روی بالکن نشسته بودم. صدای باز شدن در اومد و جین کنارم نشست.
جین: هنوز دوستش داری، مگه نه؟
لبخند تلخی زدم.
ا.ت: متأسفانه، آره.
جین: پس چرا بهش فرصت نمیدی؟
ا.ت: چون دوست داشتن یه نفر، به این معنی نیست که باید هر کاری باهام کرد، ببخشمش.
جین سر تکون داد.
جین: درست میگی. فقط یادت باشه لازم نیست برای اثبات عشقت، خودت رو فراموش کنی.
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
ا.ت: کاش هیچوقت عاشقش نمیشدم.
جین: ولی شدی.
ا.ت: آره...
چشمهام رو بستم.
ا.ت: و نمیدونم چطور باید ازش دست بکشم.
همون لحظه، گوشیام لرزید.
یه پیام از جیمین بود.
«ا.ت، میدونم هنوز ازم ناراحتی و حق داری. فقط میخواستم بدونی فردا برای اولین بار بعد از مدتها، قراره با خودم دربارهی تمام کارهایی که کردم صادق باشم. دیگه نمیخوام پشت ترسم پنهان بشم. لازم نیست جواب بدی.»
چند بار پیام رو خوندم.
انگشتم روی صفحه موند، اما جوابی ندادم.
هنوز آماده نبودم.
و جیمین، برای اولین بار، مجبور بود بدون اینکه از من چیزی بخواد، با نتیجهی انتخابهای خودش روبهرو بشه.
گیلیلیلیلیلیلی حمایتت کنینننننننننن💔🤧🤧🤧🤧🤧
- ۱۴۳
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط