اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
پارت ششم
(ویو اتاق لیا )
منو آوا رفتیم تو اتاق لیا تا مامانم معاینش کنه
بیتا: همش تقصیر منه( گریه)
بیتا: همهی این اتفاقات تقصیر من بود( گریه)
بیتا : اگه من نمیگفتم بیا این اتفاق نمی افتاد ( گریه)
ویو آوا :
بیتا پیشم نشسته بود و داشت گریه میکرد
منم بدون هیچ حرفی بیتارو تو آغوش خودم گرفت
تا این که آروم شد
بعد از چند دقیقه ای مامان بیتا که ،فت میتونیم بریم لیا رو ببینیم
منو بیتا از روی تخت بلد شدیم رفتیم پیشه لیا
همه جای بدنش پاسمان بود
مامان بیتا گفت که حالش خوب میشه ولی زربه بدی به سرش وارد شده
ممکن چند وقتی هزیون بگه ولی به با مراقبت به زودی خوب میشه
بیتا با مادرش رفتن
که بیتا گفت: آوا هروقت لیا بیهوش اومد بهم خبر بده
آوا: باشه مرسی
(چند ساعتی بعد )
ویو لیا : چشمامو باز کردم تو اتاق بودم همه جای بدنم درد میکرد
سردرد زیادی داشتم
اما من الان تو اتاق آوا چه کار میکنم ؟ کی منو آورده اینجا
با کلی فکر کردن دراتاق باز شد آوا بود
( ویو آوا )
بعد از چند ساعتی رفتم تو اتاقم وقتی درو باز کردم
دیدم لیا بیهوش اومده خوشحالی کلی وجودمو فرا گرفته بود
رفتم سمت تخت و لیا رو بغل کردم و با کلی گریه شوق
لیا گفت : تو کی هستی
آوا : منم آبجیت( گریه)
لیا : کجابودی ( بغض)
چه بلایی بسرم اومده چرا من باید آنقدر اذیت بشم چرا من بدبختی کشیدن( گریه)
آوا : الان که پیشمی آبجی
آوا: وقتی بیهوش بودی کلی برات گریه کردم از این که اگه از پیشم بری چی
( ویو لیا )
آوا بعد از گفتن این جمله زد زیره گریه
نمیدونستم چی بهش بگم
فقط بغلش کردمو بهش گفتم
لیا: (تومنو داری آبجی) بعد گفتنه این جمله لبمو روی لبش قرار دارم
و بوسه ای آروم زدم
ویو آوا
وقتی که لیا لبمو بوس کرد حس خوبی بهم دست داد
ویو راوی ( خودم با انجام دادن این کار موقع ناراحت بودنم حس خوبی بهم دست میده🥰)
منتظره پارت بعدی باشید
پارت ششم
(ویو اتاق لیا )
منو آوا رفتیم تو اتاق لیا تا مامانم معاینش کنه
بیتا: همش تقصیر منه( گریه)
بیتا: همهی این اتفاقات تقصیر من بود( گریه)
بیتا : اگه من نمیگفتم بیا این اتفاق نمی افتاد ( گریه)
ویو آوا :
بیتا پیشم نشسته بود و داشت گریه میکرد
منم بدون هیچ حرفی بیتارو تو آغوش خودم گرفت
تا این که آروم شد
بعد از چند دقیقه ای مامان بیتا که ،فت میتونیم بریم لیا رو ببینیم
منو بیتا از روی تخت بلد شدیم رفتیم پیشه لیا
همه جای بدنش پاسمان بود
مامان بیتا گفت که حالش خوب میشه ولی زربه بدی به سرش وارد شده
ممکن چند وقتی هزیون بگه ولی به با مراقبت به زودی خوب میشه
بیتا با مادرش رفتن
که بیتا گفت: آوا هروقت لیا بیهوش اومد بهم خبر بده
آوا: باشه مرسی
(چند ساعتی بعد )
ویو لیا : چشمامو باز کردم تو اتاق بودم همه جای بدنم درد میکرد
سردرد زیادی داشتم
اما من الان تو اتاق آوا چه کار میکنم ؟ کی منو آورده اینجا
با کلی فکر کردن دراتاق باز شد آوا بود
( ویو آوا )
بعد از چند ساعتی رفتم تو اتاقم وقتی درو باز کردم
دیدم لیا بیهوش اومده خوشحالی کلی وجودمو فرا گرفته بود
رفتم سمت تخت و لیا رو بغل کردم و با کلی گریه شوق
لیا گفت : تو کی هستی
آوا : منم آبجیت( گریه)
لیا : کجابودی ( بغض)
چه بلایی بسرم اومده چرا من باید آنقدر اذیت بشم چرا من بدبختی کشیدن( گریه)
آوا : الان که پیشمی آبجی
آوا: وقتی بیهوش بودی کلی برات گریه کردم از این که اگه از پیشم بری چی
( ویو لیا )
آوا بعد از گفتن این جمله زد زیره گریه
نمیدونستم چی بهش بگم
فقط بغلش کردمو بهش گفتم
لیا: (تومنو داری آبجی) بعد گفتنه این جمله لبمو روی لبش قرار دارم
و بوسه ای آروم زدم
ویو آوا
وقتی که لیا لبمو بوس کرد حس خوبی بهم دست داد
ویو راوی ( خودم با انجام دادن این کار موقع ناراحت بودنم حس خوبی بهم دست میده🥰)
منتظره پارت بعدی باشید
- ۳.۴k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط