پارت 176
*پرش زمانی دو هفته بعد ، از دید امی*
*رفته بودم مدرسه دنبال کارلوس ولی برعکس همیشه کارلوس توی حیاط مدرسه نبود ، رفتم دفتر مدیر که کارلوس رو با لباس های خاکی و سر وضعیتی که نشون میداد دعوا کرده دیدم *
خانم لیندا : اه بانو امیلی ...
امیلی : سلام ... مشکلی پیش اومده ؟
*کارلوس با دیدنم نگاهش رو به زمین داد *
خانم لیندا : متاسفم کارلوس با یکی از بچه ها دعوا کرده
امیلی : مطمئنم بی دلیل نبوده ... اهم اهم کارلوس
*با پشیمونی بهم نگاه کرد و بعد دوباره نگاهش رو به زمین داد *
خانم لیندا : راستش به گفته ی بقیه بچه ها چندتا از سال بالایی ها یه دختر کلاس اولی که ظاهراً همکلاسی کارلوس بوده رو اذیت میکردن که کارلوس یهو میاد و با پسرا دعوا میکنه
*تعظیم کرد *
خانم لیندا : من واقعا متاسفم
*بخاطر یه دختر با چندتا سال بالایی دعوا کرده ؟ ... ، رفتم سمت کارلوس و دستش رو گرفتم *
امیلی : بهتره دیگه تکرار نشه چون دفعه ی بعد شوهرم میاد مدرسه نه من
*از مدرسه بیرون رفتیم ، تموم مدت سکوت بود تا اینکه ... *
کارلوس : مامانی ...
امیلی : جانم
کارلوس : از دستم عصبانی ؟
امیلی : یکم اره
کارلوس : مامان تقصر اونا بود ! اونا داشتن دختر دوک توسکانی رو اذیت میکردن !
امیلی : دوک توسکانی ؟ ...
*دوک توسکانی یکی از اشراف از طبقه ی پنجم بود *
امیلی : و تو چطور اینو میدونستی ؟
کارلوس : یبار بابایی منو با خودش به مهمونی بزرگترا برد ... اونجا با دوک توسکانی آشنا شدم ... وقتی با بابایی صحبت میکرد گفت که یه دختر همسن من داره که اونم خیلی دوست داشته مثل بقیه بچه ها مدرسه بره ... گفتش اون تو مدرسه ی ماست
امیلی : که اینطور ... ولی از کجا انقدر مطمئن بودی اون بچه همون دختر دوک توسکانیه ؟ شاید اون نبود ...
کارلوس : حتی اگه دختر دوک توسکانی نباشه باید بهش کمک میکردم ... مامانی تو خودت همیشه بهم میگی باید همونطور که به اشراف احترام میشه به افراد عادی هم احترام گذاشته بشه ...
*لبخند زدم *
امیلی: آفرین پسرم
کارلوس : بعدشم ... دختر دوک خیلی خوشگل بود ... ازم کلی اشکر کرد و باهم دوست شدیم
*خندیدم *
امیلی : این خیلی خوبه
کارلوس : مامانی ...
امیلی : جانم ؟
کارلوس : هنوزم ازم عصبانی ؟
امیلی : اره چون زخمی شدی
کارلوس : متاسفم
امیلی : مشکلی نداره ولی لطفاً تکرار نشه
*پرش زمانی شب بود و عزی تازه از کار برگشته بود و بعد از دوش گرفتن وقتش رو با بچه ها میگذروند و منم شام رو آماده میکردم *
کارلوس : بعدش هلش دادم و افتاد زمین ... منم نشستم روی شکمش و مشت زدم به صورتش
عزرائیل: اوه .. چه مرد قوی !
کارلوس : بعدش اون گریه کرد
*طوری با غرور تعریف میکرد انگار افتخار بزرگیه که زده یکی از بچه ها رو داغون کرده ... هعی الحق که پسر اون کلاغه *
*میز شام رو آماده کردم *
امیلی : خب خب فیلم اکشن رو همین جا تموم کنید که وقت شامه
*اومدن سر میز ، شارلوت رو گذاشتم روی صندلی غذاخوریش *
عزرائیل : امی شنیدی شازده ی بابا چقدر قویه ... تونسته سه تا بچه سال بالایی رو ینفره کتک بزنه
*چشم غره رفتم *
عزرائیل: که البته ... کارش درست نبود و دیگه تکرارش نمیکنه
کارلوس : اره دیگه نمیکنم ...
*پسر کو ندارد نشان از پدر ... امیدوارم حداقل شارلوت به من بره *
*پرش زمانی بعد از غذا عزی رفت بچه ها رو بخوابونه و منم ظرف ها رو شستم ، چند دقیقه بعد از شستن ظرفا با گوشیم مشغول بودم که عزی اومد کنارم نشست *
عزرائیل: امی یچیزی کشف کردم
*انقدر با ذوق گفت که کنجکاو شدم *
امیلی: چی ؟
عزرائیل: شارلوت داره دندون درمیاره ...
*خندیدم*
امیلی : اه اره منم متوجه شدم ... یه مدته هرچی میدم دستش رو گاز میگیره
عزرائیل: واییی ارههه ...
*خندیدم *
امیلی : خجالت بکش کلاغ گنده این ذوق بچگونه دیگه چیه
*خندید *
عزرائیل: خیلی هم قشنگه ... تو منو بخاطر اینکه اینجوریم دوست داری ... درسته ؟
امیلی : معلومه که اره ...
*بغلم کرد *
عزرائیل: خب خب خانومی ... نمیخوای یکم به آینده فکر کنیم ؟
امیلی : به آینده ؟ ... خب یکی از افکارتو بگو
عزرائیل: مثلا وقتی شارلوت شیش سالش شد یه کوچولوی دیگه بیاریم ...
*چشمام گشاد شد *
امیلی : چی ! ... فکرشم نکن بعد از شارلوت دیگه خبری از بچه نیست
عزرائیل: عه چرا ...
*چهرش رو مظلوم کرد ، اخم کردم *
امیلی : انقدر خودتو مثل کلاغی که غذا میخواد مظلوم نکن ... درضمن کی بود که قبلا از بچه ها بدش میومد و میونه خوبی باهاشون نداشت !؟
عزرائیل: اون برای دوران مجردیه
امیلی : چه فرقی میکنه ...
عزرائیل: اون موقع احمق بودم ... الان که پدر شدم دوست دارم کلی بچه داشته باشم
امیلی : زرشک
عزرائیل: امی!
امیلی : حالا فکرامو میکنم ...
*رفته بودم مدرسه دنبال کارلوس ولی برعکس همیشه کارلوس توی حیاط مدرسه نبود ، رفتم دفتر مدیر که کارلوس رو با لباس های خاکی و سر وضعیتی که نشون میداد دعوا کرده دیدم *
خانم لیندا : اه بانو امیلی ...
امیلی : سلام ... مشکلی پیش اومده ؟
*کارلوس با دیدنم نگاهش رو به زمین داد *
خانم لیندا : متاسفم کارلوس با یکی از بچه ها دعوا کرده
امیلی : مطمئنم بی دلیل نبوده ... اهم اهم کارلوس
*با پشیمونی بهم نگاه کرد و بعد دوباره نگاهش رو به زمین داد *
خانم لیندا : راستش به گفته ی بقیه بچه ها چندتا از سال بالایی ها یه دختر کلاس اولی که ظاهراً همکلاسی کارلوس بوده رو اذیت میکردن که کارلوس یهو میاد و با پسرا دعوا میکنه
*تعظیم کرد *
خانم لیندا : من واقعا متاسفم
*بخاطر یه دختر با چندتا سال بالایی دعوا کرده ؟ ... ، رفتم سمت کارلوس و دستش رو گرفتم *
امیلی : بهتره دیگه تکرار نشه چون دفعه ی بعد شوهرم میاد مدرسه نه من
*از مدرسه بیرون رفتیم ، تموم مدت سکوت بود تا اینکه ... *
کارلوس : مامانی ...
امیلی : جانم
کارلوس : از دستم عصبانی ؟
امیلی : یکم اره
کارلوس : مامان تقصر اونا بود ! اونا داشتن دختر دوک توسکانی رو اذیت میکردن !
امیلی : دوک توسکانی ؟ ...
*دوک توسکانی یکی از اشراف از طبقه ی پنجم بود *
امیلی : و تو چطور اینو میدونستی ؟
کارلوس : یبار بابایی منو با خودش به مهمونی بزرگترا برد ... اونجا با دوک توسکانی آشنا شدم ... وقتی با بابایی صحبت میکرد گفت که یه دختر همسن من داره که اونم خیلی دوست داشته مثل بقیه بچه ها مدرسه بره ... گفتش اون تو مدرسه ی ماست
امیلی : که اینطور ... ولی از کجا انقدر مطمئن بودی اون بچه همون دختر دوک توسکانیه ؟ شاید اون نبود ...
کارلوس : حتی اگه دختر دوک توسکانی نباشه باید بهش کمک میکردم ... مامانی تو خودت همیشه بهم میگی باید همونطور که به اشراف احترام میشه به افراد عادی هم احترام گذاشته بشه ...
*لبخند زدم *
امیلی: آفرین پسرم
کارلوس : بعدشم ... دختر دوک خیلی خوشگل بود ... ازم کلی اشکر کرد و باهم دوست شدیم
*خندیدم *
امیلی : این خیلی خوبه
کارلوس : مامانی ...
امیلی : جانم ؟
کارلوس : هنوزم ازم عصبانی ؟
امیلی : اره چون زخمی شدی
کارلوس : متاسفم
امیلی : مشکلی نداره ولی لطفاً تکرار نشه
*پرش زمانی شب بود و عزی تازه از کار برگشته بود و بعد از دوش گرفتن وقتش رو با بچه ها میگذروند و منم شام رو آماده میکردم *
کارلوس : بعدش هلش دادم و افتاد زمین ... منم نشستم روی شکمش و مشت زدم به صورتش
عزرائیل: اوه .. چه مرد قوی !
کارلوس : بعدش اون گریه کرد
*طوری با غرور تعریف میکرد انگار افتخار بزرگیه که زده یکی از بچه ها رو داغون کرده ... هعی الحق که پسر اون کلاغه *
*میز شام رو آماده کردم *
امیلی : خب خب فیلم اکشن رو همین جا تموم کنید که وقت شامه
*اومدن سر میز ، شارلوت رو گذاشتم روی صندلی غذاخوریش *
عزرائیل : امی شنیدی شازده ی بابا چقدر قویه ... تونسته سه تا بچه سال بالایی رو ینفره کتک بزنه
*چشم غره رفتم *
عزرائیل: که البته ... کارش درست نبود و دیگه تکرارش نمیکنه
کارلوس : اره دیگه نمیکنم ...
*پسر کو ندارد نشان از پدر ... امیدوارم حداقل شارلوت به من بره *
*پرش زمانی بعد از غذا عزی رفت بچه ها رو بخوابونه و منم ظرف ها رو شستم ، چند دقیقه بعد از شستن ظرفا با گوشیم مشغول بودم که عزی اومد کنارم نشست *
عزرائیل: امی یچیزی کشف کردم
*انقدر با ذوق گفت که کنجکاو شدم *
امیلی: چی ؟
عزرائیل: شارلوت داره دندون درمیاره ...
*خندیدم*
امیلی : اه اره منم متوجه شدم ... یه مدته هرچی میدم دستش رو گاز میگیره
عزرائیل: واییی ارههه ...
*خندیدم *
امیلی : خجالت بکش کلاغ گنده این ذوق بچگونه دیگه چیه
*خندید *
عزرائیل: خیلی هم قشنگه ... تو منو بخاطر اینکه اینجوریم دوست داری ... درسته ؟
امیلی : معلومه که اره ...
*بغلم کرد *
عزرائیل: خب خب خانومی ... نمیخوای یکم به آینده فکر کنیم ؟
امیلی : به آینده ؟ ... خب یکی از افکارتو بگو
عزرائیل: مثلا وقتی شارلوت شیش سالش شد یه کوچولوی دیگه بیاریم ...
*چشمام گشاد شد *
امیلی : چی ! ... فکرشم نکن بعد از شارلوت دیگه خبری از بچه نیست
عزرائیل: عه چرا ...
*چهرش رو مظلوم کرد ، اخم کردم *
امیلی : انقدر خودتو مثل کلاغی که غذا میخواد مظلوم نکن ... درضمن کی بود که قبلا از بچه ها بدش میومد و میونه خوبی باهاشون نداشت !؟
عزرائیل: اون برای دوران مجردیه
امیلی : چه فرقی میکنه ...
عزرائیل: اون موقع احمق بودم ... الان که پدر شدم دوست دارم کلی بچه داشته باشم
امیلی : زرشک
عزرائیل: امی!
امیلی : حالا فکرامو میکنم ...
- ۵.۲k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط