جنگل نفرین شده پارت ۲۲
شارلوت به پادشاه جنگل خیره شد.
«چه حقیقتی؟»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«قبل از اینکه به این جنگل بیای...»
«تو یه جای دیگه بودی.»
تهیونگ اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
پادشاه جنگل نگاهش کرد.
«تو ساکت باش، شکارچی.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«با من اینطوری حرف نزن.»
اژدهای سفید
بین آن دو قرار گرفت.
پادشاه جنگل گفت:
«آروم باش.»
«اگه میخواستم بهش آسیب بزنم...»
«تا الان اینجا نبودی.»
شارلوت آرام گفت:
«بابا...»
مرد فوراً نگاهش کرد.
«جانم؟»
شارلوت به سختی پرسید:
«مامانم چی شد؟»
چهره مرد برای لحظهای
غمگین شد.
«مادرت...»
سکوت کرد.
«مادرت تو رو
از اینجا پنهان کرد.»
شارلوت گیج شد.
«چی؟»
تهیونگ هم ساکت ماند.
پادشاه جنگل ادامه داد:
«شانزده سال پیش...»
«یک بچه به دنیا اومد.»
شارلوت نفسش بند آمد.
«یه دختر.»
«با موهای طلایی.»
«و چشمهای آبی.»
تهیونگ آرام زمزمه کرد:
«پرنسس گمشده...»
شارلوت به او نگاه کرد.
«چی گفتی؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
پادشاه جنگل چشمهایش را بست.
بعد آرام گفت:
«اون دختر...»
«تو بودی، شارلوت.»
انگشت نازت و قرررر بده رو لایک💃🏻💃🏻
«چه حقیقتی؟»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«قبل از اینکه به این جنگل بیای...»
«تو یه جای دیگه بودی.»
تهیونگ اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
پادشاه جنگل نگاهش کرد.
«تو ساکت باش، شکارچی.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«با من اینطوری حرف نزن.»
اژدهای سفید
بین آن دو قرار گرفت.
پادشاه جنگل گفت:
«آروم باش.»
«اگه میخواستم بهش آسیب بزنم...»
«تا الان اینجا نبودی.»
شارلوت آرام گفت:
«بابا...»
مرد فوراً نگاهش کرد.
«جانم؟»
شارلوت به سختی پرسید:
«مامانم چی شد؟»
چهره مرد برای لحظهای
غمگین شد.
«مادرت...»
سکوت کرد.
«مادرت تو رو
از اینجا پنهان کرد.»
شارلوت گیج شد.
«چی؟»
تهیونگ هم ساکت ماند.
پادشاه جنگل ادامه داد:
«شانزده سال پیش...»
«یک بچه به دنیا اومد.»
شارلوت نفسش بند آمد.
«یه دختر.»
«با موهای طلایی.»
«و چشمهای آبی.»
تهیونگ آرام زمزمه کرد:
«پرنسس گمشده...»
شارلوت به او نگاه کرد.
«چی گفتی؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
پادشاه جنگل چشمهایش را بست.
بعد آرام گفت:
«اون دختر...»
«تو بودی، شارلوت.»
انگشت نازت و قرررر بده رو لایک💃🏻💃🏻
- ۱۱.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط